دائم فکر میکنم مامان قرار است خبر مرگ کسی را بهم بدهد. از دوماه گذشته دو بار زنگ زده و خبر مرگ خاله و دختر عمه را داده است. خبر مرگ عمه را اما خودم هفته پیش بهش رساندم. مرگ این سه نفر تاریخ همه چیز را عقب انداخت. تا چهلم صبر کردیم، باز یک نفر دیگر. باز یکی دیگر. این مرگها حالم را بد کردهاند. به مامان گفتم دیگر حاضر نیستم تا چهلم عمه هم صبر کنم. شدهام مثل عروسهای شوربختی که مرگ آدمها خانه نشینش کرده. امروز صبح جواب اس ام اس "کجایی؟"اش را ندادم. زنگ زد. استرس گرفتم. طوری که دلم نمیخواست جوابش را بدهم. قطع کرد. زنگ زد به سین. حالا دیگر مطمئن بودم که چهارمی هم اتفاق افتاده است. دستهام میلرزید. زنگ زدم و منتظر شنیدن صدای آرام و مرددش بودم. چیزی نشده بود. حال همه خوب بود اما باز فکر میکردم دارد چیزی را پنهان میکند. فکر که میکنم میبینم از چند سال پیش، فکر مرگ آدمها قبل از یک جشن، توی لیست بدبختیهایی که ممکن است سر آدم بیاید، برای من جزو اولینها بود. بعد خودم را سرزنش میکنم که دیوانهای بابا! چطور فکرهای تو میتواند روی زندگی آدمهای دیگر تاثیر بگذارد؟ در حالی که مطمئنم میگذارد. سکوت میکنم و از این فکرها با کسی حرف نمیزنم. نمیخواهم کسی بفهمد با لیست کردن بدبختیهایی که ممکن است سر آدم بیاید، سه نفر را تا این لحظه کشتها
۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سهشنبه
۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه
عصب
روزی ده بار میپرسم چته؟ جواب میدهد هیچی. میروم دستشویی. جلوی آینه میایستم. تو به این میگویی هیچی؟ معلوم است که عصبانی هستی. کمی هم نگران. بیشتر نگران؟ چه میدانم. اصلا کوفت. میآیم بیرون. باز برمیگردیم سر جای اول. همان جای آخر. این عصبانیتها مال همین یکی روز نیست که بتوانم دلیلش را برایت توضیح بدهم. که مثلا بگویم من کار ندارم. من کاری حتا از دستانم هم برنمیآید. یا پول ندارم یا چه میدانم احساس میکنم که تمام تنم بیحس شده یا با خانوادهام درگیرم یا مثلا دوستانم رفتهاند و تنهاتر شدهام. حتا مال همین یکی دو سال هم نیست. چطور توضیح بدهم برای تو که چیزهای کوچکی هست که من را به اوج عصبانیت و کلافگی میرساند و نمیشود ازش حرف زد؟ چای میخوری؟ یه سیگار بهم بده. مثلا شاید اگر از این تختهای روانکاوی داشتیم راحتتر بودیم. که پشت به تو دراز بکشم و حرف بزنم. طوری که تمام تنم احساس آرامش کند. که باز هم شاید نشود. نمیدانم. مثلا آن روزی که ایستادم جلوی پنجره و دانههای باد را که پرز روی صورتم را تکان میداد حس میکردم، و لبها تکان میخورد و صداها با تاخیر به من میرسید، حال خوبی داشتم. اما چطور از این حال با تو حرف بزنم؟ همه چیز عصبانیت را از یادم برده بود. آینده شده بود، زمان. آن لحظه فکر کردم خوب است چیزی بنویسم. حتا یادم هست که نوشتم. اما امروز هر چه میگردم پیداش نمیکنم. بهش میگویم شاید ننوشتی اصلا چیزی. میگوید آره خیلی چیزها بود که میخواستم ازش بنویسم اما هیچ وقت. میگوید میدانی ترجمه کردن چیاش بد است؟ میپرسم هان؟ این که حرفهات را توی نوشتههای کس دیگری پیدا میکنی و دیگر خودت آنها را نمینویسی. میشوی اصلا آدم نقل قول کردن. خب به چه دردی میخورد این؟ اینها خودش آدم را عصبانی میکند. حالا تو هی از من میپرسی چته؟ اگر بهت بگویم صداها کلافهام میکنند شاید بخندی. اگر نخندی میگویی اوهوم. اوهوم یعنی تو هیچ چیزی نمیدانی. اولین تصویر من از کودکیام، وقتیست که چشمهام بسته است اما بیدارم. و دیگران فکر میکنند که خوابم. و لا مصبِ این دنیا این است که این تصویر برای من کش آمده تا امروز. هنوز هم وقتی چشمهام بستهست و دیگران فکر میکنند خوابم، آن صداهای کثیف را میشنوم. همانهایی که من را از صدای تلفن صبح بیدار میکند. تو خود منی اما هنوز میخواهی از من بپرسی صدای تلفن صبح چیست؟ حالا من چطور بیایم این را برایت توضیح بدهم؟ چطور توضیح بدهم که گریهام نگیرد. من عصبانیام. و هیچ وقت آرام نخواهم شد. گیرم گاهی صدای غرش عصبانیتم را با پتو خفه کنم تا جهان فکر کند آه من بسیار خوشبختم.
۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه
هر روز صفحه نیازمندیهای همشهری را نگاه میکنم. توی صفحه استخدام دنبال مدرس زبان و کارمند مترجم میگردم. اول مدرسها را نگاه میکنم. خب هر چند روز یکبار بالاخره آموزشگاههایی پیدا میشوند که مدرس مجرب فرانسه بخواهند. میگویم مطمئنا من را انتخاب نمیکنند چون مجرب نیستم. بعد میروم سراغ مترجمها. باز هم هستند موسساتی که دانشجو میخواهند تا برایشان ترجمه کند و پولش را ندهند. میگویم نع! ترجمه کردن برای اینها فایدهای ندارد. چند تا فحش نثار خودم میکنم و میروم چای میخورم.
دقیقا یک ماه دیگر زندگی مشترک من و مامان تمام میشود. همیشه میترسیدم. تمام روزهایی که به رویای شیرین و دلخوشکن مهاجرت فکر میکردم، ترس همین روزها به تنم میافتاد. مگر نمیشود آدم ترس چندین سال بعدش را حس کند؟ تصور تنهایی و گریههای مامان، تصور تکرار همهی روزهای نفرت انگیز بعد از رفتن ال،هیچ وقت نمیگذاشت رویای زیبایم را کامل کنم. بعد از رفتن ال روزهای سختی را با مامان گذراندم. طول کشید تا عادت کنیم به زندگی دو نفره. طول کشید تا شب بیداریهای من، توی اتاق نشستنها و سکوت کردنهای من برای مامان عادی شود. اذیت شدیم، هردومان. خیلی طول کشید تا بفهمیم که باید با هم از چه چیزهایی حرف بزنیم.میشود گفت که قبل از آن تقریبا هیچ وقت از هیچ چیز با هم حرف نمیزدیم. شروع کردیم توی خانه از همسایهها حرف زدن.کی رفت و کی آمد. ترشی گرفتن و تخم مرغ دادن.سرک کشیدن توی زندگی این و آن. گاهی خندیدن. میدانی؟ هیچ وقت کاری از دست من بر نمیآید. روزهایی هم بود که مامان مریض شد و من کاری از دستم بر نیامد جز گریه. جز اینکه زنگ بزنم به فر و ازش بخواهم که با مامان حرف بزند. ازش بخواهم که مامان را ببرد بیرون، بگرداند. و خودم فقط بغض کردم. دعواهایمان هم کم نبود. همهی چیزهای پیچیده و به نظر ساده ای که بین یک مادر و دختر هست را داشتیم و داریم. مادر و دختری که هیچ وقت هم را بغل نکردهاند. مامان از آن جنس مامانها نبوده هیچ وقت. حیف.
حالا دقیقا یک ماه دیگر زندگی مشترک من و مامان تمام میشود و حس میکنم باید تمام این ثانیهها را کنارش باشم. به ازای تمام شبهایی که نیستم و گریه خواهد کرد. به ازای تمام روزهایی که با هم زندگی کردیم اما فقط یک کلمه بینمان رد و بدل شد. سلام. سلام. تحمل این ثانیهها سخت است برایم. حیف که شما هیچ چیز نمیدانید.
۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه
اولش فقط از مامان میشنوم که چند کوچه آنطرفتر پسری خودش را کشته است. از ساختمانی پایین پریده، پایین افتاده. همسایهها میگویند بهخاطر عشق به دختری بوده. دختری که بهش نرسیده است.
چند روز بعد عکس بزرگش را جلوی در خانهشان میبینم. کنار حجلهها و پارچههای مشکی عکس تمام قدی ازش زدهاند و روش نوشتهاند: بچهها حلالم کنید. خانه را میشناسم. صاحب عکس را هم. اسمش علی بود. در کانون، بچهها صدایش میکردند علی الکس. پسرها همیشه برای هم اسمهایی انتخاب میکنند که عجیب و غریب است. همیشه دلم میخواهد بدانم اولین کسی که این اسم را برای فلانی گذاشته است کی بوده. بگذریم. علی چند سالی از من کوچکتر بود و آن وقتها خاطرخواه شین. توی آن روزهای نوجوانی ازشان برای هم خبر میبردیم. ما آنجا توی کانون داستان مینوشتیم، کتاب میخواندیم، سفالگری میکردیم.اما علی فقط شیطنت میکرد. موهایش را ژل میمالید، پیراهن سفید میپوشید، همیشه، و چشمهای براقش را برمیداشت با خودش میآورد آنجا، تا زیر چشمی شین را زیر نظر بگیرد. شین هم دوستش داشت. شین سر کوچه مینشست و علی ته کوچه. خبر ندارم که توی این سالها چه شد داستان این خاطر خواهی. خانهی سر کوچه، خیلی وقت است که کوبیده شده و دارد چند طبقه میشود، همسایهها میگفتند پسرک خودش را از خانه چهار طبقه پرت کرده است. من پرسیدم آدم وقتی از چهار طبقه پرت شود پایین، می میرد؟
اعلامیههاش را هر روز میبینم این طرف و آن طرف. توی عکسهاش هم همان لبخند چند سال پیشش را دارد، همان لباس سفید، همان موهای ژل خوردهی روی به بالا. مرگ، غم دارد. اما نمیدانم چرا هر بار نگاهش میکنم لبخند میزنم. شاید چون فکر میکنم این پسر، این علی الکس، دوست داشتن را دوست داشت. این همهی چیزیست که ازش یادم میماند.
۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۲۱, دوشنبه
کثیفی
همه چیز در اطرافم، کثیف، زشت، کهنه و نامرتب شده است. همه چیز در اطرافم، یعنی وسایل و لباسها و کاغذها و دسک تاپ به علاوهی خودم. یعنی که منظورم آدمها نیستند. سیاست و تهران و مهاجرت نیست. منظورم همین چیزهاییست که از موی سرم شروع میشود و میرسد به میز تحریر، به کیف، به کمد لباسها، به بقچهی لباس زیرها. هنوز هم انگار چیزی از خودم نمیدانم. هنوز هم آدمها این را میگذارند روی افسردگیم. این که افسردگی کجا بود را نمیدانم. اما انگار شنیدهاند از این طرف و آنطرف که اینها نشانههای افسردگیاند. من هنوز هم چیزی از خودم نمیدانم. هنوز هم صبح که بیدار میشوم، پیام میفرستم برایش که امروز را توی خانه میمانم. چون از تماشای خودم در شیشهی درها و آینهی توالت بیزارم. چون دلم میخواهد که یک خانه داشته باشم با یک میز تحریر. و این خانه به خانه کردنها خستهام کرده اند. برای اینکه به خودم دلگرمی بدهم میگویم همینها اصلا این همه کثیف و رقت انگیز کردهاند مرا. این که دل ندادهام به جایی تا آراستهاش کنم. خودم را چطور؟ به خودم هم دل ندادهام؟
باید بنشینم سر ترجمهی مصاحبه. مزخرف است این عادت لعنتی که همیشه فکر میکنم بعد از اتفاقی اوضاع بهتر میشود. مثلا تمام روزها را با این امید گذراندم که بعد از کنکوری که چیزی هم ازش نخواندهام اوضاع بهتر میشود. چطورش را نمیدانم. حالا کنکور را یک هفته به تعویق انداختند تا شاید این طوری بتوانند دیوانهترم کنند. سین به من میگوید دارد حسابی بهم خوش میگذرد. شاید چند سال دیگر که به این روزها فکر میکنم، حقیقت همین باشد. کاری ندارم، همین ترجمههای گاه به گاه، پولی که هست، درسی که باید بخوانم و نمیخوانم. خواستم بنویسم اما خودم این موقعیت را دوست ندارم. دیدم نه! شاید باید بگذارم این چند روز هم بگذرد و بعد نظر بدهم. در حال حاضر همه چیز نامرتب است. کثیف، زشت و کهنه.
۱۳۹۲ بهمن ۱۰, پنجشنبه
دوازده
همه چیز را موکول میکنم به بعد از کنکورم. جوری که اگر کسی نداند فکر میکند دست از همه چیز کشیدهام و فقط درس میخوانم. تنها چیزی که سین مجبورم کرده – یا در واقع شرایط را جوری محیا کرده- که ازش دست بکشم کار کردن است. مدتهاست که کار نمیکنم. اما یک ماهی میشود که دیگر حتا کارهای خیلی خیلی کوچک را هم انجام نمیدهم. مثل آنهایی که میگویند بعد از مرگ تا همیشه وقت داری که بخوابی، به خودم میگویم بگذار همین چند روز هم بگذرد آنوقت میگردم دنبال کار. کار... کار کردن برای من مهم شده است.
بعد نوشت: حالا انگار کاری پیدا کردهام. به صاحبکار گفتم یک هفته بهم وقت بدهد تا این کنکور تمام شود. گفت باشد. اما خودم بیشتر از هر چیزی دلم میخواهد که کار کنم. جوری که دفتری داشته باشم، میزی، پنجره و گلدانی. اگر بالکنی هم بود برای وقتهای سیگار که دیگر عالیست.
۱۳۹۲ بهمن ۱, سهشنبه
نه
برای اینکه اشکهام سرازیر نشود چشمهام را میبندم. وقتی دراز کشیده باشی راه حل خوبیست برای پنهان کردنشان. اشکها میآیند و درست از کنار چشم حرکت میکنند و روی آستین دایرهی خیسی میشوند. مهم نیست. میشود بازو را جوری گذاشت که همان مسیر کوچک چشم تا آستین هم دیده نشود. چشمهام را بستم و حرف زدم. معلوم است جنس حرفها. خسته شدم است. روایت نکشیدنهاست. سکوت کرد. تمام شد حرفها. با چشم های بسته گفتم برام یه نخ سیگار میاری؟ از اتاق بیرون رفت. نشستم و پاک کرد رد اتفاق ناخواستهی هر روزه را.
۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه
روز- مرگی
از انتشارات زنگ میزنند که کتاب را بفرست برایمان. بی حوصلهام. فکر میکنم یعنی اینقدر سخت است که بخواهند از کتاب برای خودشان کپی بگیرند؟ لابد هست. این طرفها پیک موتوری پیدا نمیشود. زنگ میزنم به آژانس. به جای موتور ماشین میفرستد. غر میزنم. مثل آنهایی که پول میدهند و فکر میکنند چون پول دادهاند میتوانند همه چیز را برای خودشان بخواهند. زنگ میزنم به آژانس و پشت سر هم ور میزنم. از احترام و راستگویی و لیاقت و این جور چرت و پرتها حرف میزنم و قطع میکنم. از خودم لجم میگیرد.
بعد هم طرف ایمیل میزند که : شما با کدام کشور افریقایی بیشتر تمایل به تجارت دارید؟ هنوز نگفتهاند قبولم کردهاند یا نه. من هم چیزی نگفتهام. ایمیلهایی که به هم میزنیم بی معنی و عجیباند. یک خطی. طوری که نمیشود هیچ چیزی ازشان فهمید. مثل همیشه فکر میکنم سر کارم.
مثل هر روز سر میزنم به بنگاه خبر پراکنی بی بی سی. باز هم حرص میخورم از تحلیلها و غلطهای فاحش نگارشی.
همه چیز مثل هر روز شروع شده است و مثل هر روز هم تمام میشود. حالا نمیدانم این یک جور تسلیم شدن است یا تسلیم نشدن.
تسلیم نشو احمق!
سرباز ژاپنی که با وجود گذشت سه دهه از پایان جنگ جهانی دوم تسلیم نشده بود، در ۹۱ سالگی در توکیو درگذشت.
هیرو اونادو تا سال ۱۹۷۴ در جنگلهای جزیره لوبانگ فیلیپین ماند چون باور نداشت که جنگ تمام شده است. او ۲۹ سال در جنگل زندگی کرد. در نهایت فقط فرمانده قدیمی او توانست هیرو انادو را به ترک جزیره راضی کند. هنگامی که به ژاپن بازگشت، از او مانند یک قهرمان استقبال شد..
در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم، با ورود نیروهای آمریکایی، ارتباط آقای اونادو که دیگر ستوان شده بود، با دنیای خارج قطع شد. قبل از قطع ارتباط، آخرین دستوری که گرفته بود این بود: تسلیم نشو.
این سرباز ژاپنی سه دهه به این دستور عمل کرد. بارها هواپیماهای ژاپن بالای سر او اعلامیههایی انداختند که روی آن نوشته شده بود جنگ تمام شده و بهتر است که به کشورش بازگردد. اما او میگوید به این اطلاعیهها توجهی نمیکرد و فکر میکرد این برگهها توطئه دشمن است.
در نهایت، در سال ۱۹۷۴ فرمانده سابق او راهی جزیره لوبانگ فیلیپین شد تا هیرو اونادو را بازگرداند؛ به این امید که او به دستور فرماندهاش گوش می کند. آقای اونادو به پرچم ژاپن سلام کرد و شمشیر سامورایی خود را به فرماندهاش تحویل داد.
بی بی سی
۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه
به تولدهایی که دیگر انتظارشان را نمی کشم، هرگز
صبح تولد مثل روز اول پریود شروع میشود. کلافه، بی قرار، حساس. هیچ چیزی شبیه قبل نیست. هیچ چیزی حتا شبیه بعد هم نیست. خودم را مچاله کردهام وسط خانه، زیر پتو. سرد است. شب، سخت گذشته است. چشمهام را که میبستم تصاویر نجس و زجرآوری از کودکی تا حالا پشت سر هم ردیف میشد. بازشان میکردم و حوصلهی اشکی که گلو و بالشم را خیس میکرد را نداشتم.
باری، اولین روز بیست و پنج سالگی، سنی که همیشه منتظرش بودم این طور شروع شد.
ارقام مهماند. ارقام وقتی به روزهای رفتهی زندگی مربوط میشوند مهمترند حتا. چطور داری با خودت فکر میکنی که حالا چه اهمیت دارد؟ و یا اینکه هه! هنوز آنقدر جوانم که شمار روزهای زندگی توی دستم است؟ صبح روز بیست و پنج سالگی شاید یعنی اینکه نباید منتظر تلفنی باشی که از خواب بیدارت کند. یعنی بپذیر که داری فراموش میشوی.
همیشه فکر میکردم چطور سن مامان قاطی این همه عدد گم شد. چطور تا سالها هیچ وقت از تولدش حرفی نمیزدیم. شک دارم که خودش روز دقیق تولدش را میدانست. حالا چند سال است که به رسم خانوادگی کیکی میگیریم و هر سال هر کدام با بهانهای هدیهی تولدش را به روز دیگری موکول میکنیم. میبینی؟ از یک جایی به بعد اینکه روزی، مال تو باشد دیگر اهمیت ندارد. از یک جایی باید یادآوری کنی خودت را به دیگران. چقدر سخت.
فکر میکنم که امروز باید بگذرد. ثانیهها دارند فشار میآورند. دوش میگیرم. چقدر زشت شدهام. چقدر زشتتر. بین آدمهای زندگیم، جز آنهایی که روزگاری دوستم داشتند، کسی در مورد صورت من نظری نداد. میدانی؟! صورت آدم این طوری محو میشود قاطی صورتهای دنیا. همهی صورتهای بیست و پنج سالهی دنیا. خستهتر بودم از آن چیزی که بودم. هرگز یاد نگرفتم خودم را دوست داشته باشم. بیست و چهار سال و یک صبح، خودم را روی دوش خودم حمل کرده بودم، بار اضافهی خودم بودم. خودم را خسته کرده بودم. لاک می زنم. خراب میشود. موهایم را سشوار میکشم. خراب میشود. زیر تلی قایمشان میکنم. غذا میپزم. خوشمزه است. هردومان آنقدر میخوریم که دلدرد میگیریم. نگاهش به تلویزیون است. خدا خدا میکنم که تمام شود. میشود. نگاهش به من نیست باز. دقایق دیگر هم همین طور میگذرند. میخوابیم، گرم است. تنهای عرق کردهمان را میچسبانیم به هم. انگار که سالهاست فاصله داشتهایم. بلند میشویم. مینشیند جلوی تلویزیون. بی حال. نه که دلش بخواهد این حال را. خوش نیست. زل می زند به صفحه تا به چیز دیگری فکر نکند. مثلا به من؟ نمیدانم.
آغاز بیست و پنج سالگی با چند تلفن کوتاه و چند پیغام همراه میشود. با دلگیری. با سیگارهای زیر هود. با دود عود.
این که خودم نتوانم حال خودم را خوش کنم،بیشتر از هر چیزی آزارم میدهد. دنیای بعد از بیست و پنج سالگی، دنیا غصهی پولهای از دست رفته و قرضهاست. غصهی کارهای مانده، مریضیها، تنهاتر شدنها. بهانههای کوچک زنده ماندن را کجای این بیست و چهار سال از دست دادم؟
۱۳۹۲ دی ۶, جمعه
روز به این شب نخواهد نشست
چقدر شب سختیه.
همهی این روزهایی که گذشت روزهای سختی بود برای ما. همه چیز افتاده روی دور بد آوردن و هیچ نیرویی نمیتواند جلوش را بگیرد. مامان میگوید اگر کارتان جور شد جلسهی ختم صلوات میگیرم. با خودم فکر میکنم شاید خدایش بتواند کاری کند. میگوید هرچند شما که به این چیزها اعتقادی ندارید. سکوت میکنم. بغضم میگیرد. میخواهم بگویم اوضاع خوب نیست مامان. هر کاری میتونی بکن. میخواهم بغلم کند. لعنت به تو که هیچ وقت بلد نبودی بغلم کنی.
۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه
دوباره اشتباه کن با ترامادول
زندگی اصولا نباید این قدر سخت باشد. که هست.
گفت بلند میشوم میروم تو ده زندگی میکنم. که خانوادهام را نبینم. که هیچ کس را نشناسم. آن قدر قرص میخورم و سیگار میکشم که نفهمم زمان چطور میگذرد. بعد از چند وقت هم اور دوز میکنم و همه چیز تمام میشود. مگر زندگی چیزی غیر از این است؟ آخرش همین است دیگر.
پکی زدم به سیگار. باز رویای زندگی در دوردستها زنده شده و رهایم نمیکند.
۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه
قصه ثبت احوالات مردم غصه دار
هنوز عاشق شنیدن قصهی زندگی آدمهام. از دهان خودشان. با کلمات و صدای خودشان. مثلا مردی که امروز دیدمش. در ثبت احوال. میخواست اسم کسی را از شناسنامهاش حذف کند، که فرزندش بود. دختر یا پسرش را نمیدانم. زنی که سی سال پیش طلاق گرفته و رفته. چند سال بعد اسمش از شناسنامهی مرد حذف میشود و میماند فقط نام فرزند. دختر یا پسرش را نمیدانم. حالا چطور میشود اسم این فرزند را هم پاک کرد؟ نمیشود آقا. امکان ندارد. لطفا اینقدر سوال نپرسید. مرد سالهاست که فرزندش را ندیده. خارج است. ایتالیاست. حالا هم نمیخواهدش. آقا نمیشود. این بچهی شما که حالا ایران نیست بالاخره پدری دارد. باید معلوم باشد که پدرش کیست. حالا از پدر اصرار و از مامور ثبت احوال انکار. و حالا بماند قصهی زندگی آدمی که در آن سوی دنیا این همه سال را بی پدر گذرانده و روحش خبر ندارد که اینجا، کسی گوش ایستاده و صدای اصرار پدرش را برای حذف کامل او از زندگیاش میشنود. بماند قصهی زندگی آن زن. غصههای زندگی آن زن.
۱۳۹۲ آذر ۱۹, سهشنبه
چه بارانی هم گرفت
وقتی که مینشیند روی تخت و دستش را میگذارد روی چشمها و پیشانی، از کلافگی، خستگی، بیحوصلگی، مهار کردن اشکها سخت میشود. این که فکر کنی دلیل این حالش، این سکوتش، تو هستی یا اینکه نه تو نیستی اما تو تنها کسی هستی که میتوانی حالش را عوض کنی، و در آن لحظه چیزی نباشی جز حجم عظیمی از بغضی که تا چند لحظهی دیگر میترکد و همه چیز را بدتر میکند. قرار گذاشتهاید که اگر یکی بیحال شد، اگر حوصلهاش از زندگی سر رفت، آن یکی حالش را عوض کند. جز هم کی را دارید مگر؟ سخت است وقتی حوصلهی کسی از زندگی سر رفته، ادای آدمهای خوشحال را در بیاوری. حالا نیازی به ادا در آوردن نبود. همین که اشکها را نگه میداشتم کافی بود. نگه داشتم. دردی هم دوا نشد اما. سوئیچ را برداشت و زد بیرون.
۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه
به شبی که تا صبحش بیدار خواهم ماند، با عشق
میز را خلوت میکنم که بنشینم سر کار. قول دادهام که تا شنبه کار را تحویل میدهم. امروز چند شنبهست؟ یک ساعت از پنج شنبه گذشته. من همیشه دلم میخواسته روزی بیاید که استرس کاری را نداشته باشم. روزی مثل روز بعد از کنکور. که آدم میتواند بدون عذاب وجدان تا لنگ ظهر بخوابد انگار که بخواهد خستگی یک عمر را از تنش در کند. اما خب همیشه چیزی هست. این زندگی بدون استرس شاید مال روزهای دبیرستان بود. که کاری نبود جز حفظ کردن فرمولها برای اینکه فردا از یادم بروند. اصلا چرا اسمش را میگذارم استرس؟ کسی که استرس دارد هیچ وقت کارهایش را نمیگذارد برای ساعتهای قبل از ددلاین. مرد میگوید اگر کتاب بعدی با همین شرایط بود دیگر باهاشان همکاری نکن. در واقع میگوید برایشان خر کاری نکن. من میگویم این کاریست که دوستش دارم. بعد هم خودم با زبان تیز خودم زخم میزنم که اگر کاریست که دوستش داری، جوری نشان بده که داری با عشق کار میکنی. نگذار کسی فکر کند داری خرکاری میکنی برای صفحهای چندرغاز. و آرام به مرد میگویم: خب همه اولش از همین جاها شروع میکنند دیگر.
۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه
این روزها از دست میروند. دو تا تیرآهن سنگین دو طرف گردنم وصل کنید تا نتوانم از جایم بلند شوم. حسرت این روزها را میخورم. خواهم خورد. حسرت ثانیههای رفته را میخورم و باز دلم نمیخواهد بنشینم به کار کردن، به درس خواندن. میخواهم راه بروم و تخمههای داغ را یکی یکی از جیبم درآورم و بشکنم. میخواهم لم بدهم کناربخاری تا زمستان تمام شود. زمستان توی خانه خوب است. خوش میگذرد. پرتقال، سیگار، چای. پرتقال، سیگار، چای.
۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه
تمام این مرثیهخوانیهای ذهنی برای فرار از دنیاییست که دوستش ندارم . یادم آمد که سالها پیش سین بهم گفته بود م...
-
هنوز هم نمیدانم وقتی حرف زدن و نوشتن میتوانم این همه از ترسها و دلمشغولیهای آدم کم کند، چرا میگویند خواب بدت را تعریف نکن؟ از این جم...
-
تمام این مرثیهخوانیهای ذهنی برای فرار از دنیاییست که دوستش ندارم . یادم آمد که سالها پیش سین بهم گفته بود م...
-
گاهی هم مثل امروز، وقتی همه چیز سخت و پیچیده به نظر میرسد، با خودم فکر میکند شاید دارم مسیر را اشتباه میروم . فکر...