زندگی اصولا نباید این قدر سخت باشد. که هست.
گفت بلند میشوم میروم تو ده زندگی میکنم. که خانوادهام را نبینم. که هیچ کس را نشناسم. آن قدر قرص میخورم و سیگار میکشم که نفهمم زمان چطور میگذرد. بعد از چند وقت هم اور دوز میکنم و همه چیز تمام میشود. مگر زندگی چیزی غیر از این است؟ آخرش همین است دیگر.
پکی زدم به سیگار. باز رویای زندگی در دوردستها زنده شده و رهایم نمیکند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر