۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

دوباره اشتباه کن با ترامادول

 زندگی اصولا نباید این قدر سخت باشد. که هست.

گفت بلند می‌شوم می‌روم تو ده زندگی می‌کنم. که خانواده‌ام را نبینم. که هیچ کس را نشناسم. آن قدر قرص می‌خورم و سیگار می‌کشم که نفهمم زمان چطور می‌گذرد. بعد از چند وقت هم اور دوز می‌کنم و همه چیز تمام می‌شود. مگر زندگی چیزی غیر از این است؟ آخرش همین است دیگر.

پکی زدم به سیگار. باز رویای زندگی در دوردست‌ها زنده شده و رهایم نمی‌کند.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...