کارهایی که الآن دارم میکنم، خوشگذرونی مدام، دائم جشن و نوشیدن و رقصیدن، طبیعتا باید دلخوشی ده سال پیش من بود. پس آن روزها چه کار میکردم؟ چرا انقدر آن روزها تلخ و پراسترس و تنها بودم؟ آدمهای هم سن و سال من، دغدغههای سی سالگی و آینده، الآن برایم بیمعنیاند. و حالا مغز سرزنشگرم نمیگذارد آنی باشم که میخواهم.
۱۴۰۰ آذر ۲۲, دوشنبه
۱۴۰۰ آذر ۳, چهارشنبه
چطور میتوانم آن روز که مریم آمده بود خانهی مامان را فراموش کنم؟ چقدر نحیف و مظلوم شده بود!در گیرودار طلاق بود و اتفاقات بد، پشت سر هم برایش چیده شده بودند. ما هم رفته بودیم تهران، روز آخرسفرمان بود و داشتم وسایل را جمع میکردیم که برگردیم. روی تخت من، نشسته بود و به جنب و جوش ما نگاه میکرد. میدانستم که عاشق لاهیجان است. عاشق زندگی در اینجا. در آن لحظه، که برایم یکی از غمگینترهای این جهان بود، زندگی ما در نظر او حسرت برانگیز بود انگار. همه چیز کامل بود. خنده و شادی بود،خانواده و حمایت، خانه و ماشین و پول، و زندگیای که روی روال بود. چه غم و حسرتی در آن لحظه توی چشمهایش جمع شده بود. و منی که داشتم وسایل را جمع و جور میکردم و چمدان را میبستم، گاهی فقط شاید برای آرام کردن خودم کنارش مینشستم روی تخت و فقط آه میکشیدم. که تظاهر کنم من هم غمگینم. چه لحظهی پوچی بود.
حالا انگار خودم نشستهام روی همان تخت، جای مریم. زل زدهام به زندگی دیگران. به تکاپو و تغییری که جایش در زندگی خودم خالی است. هر تغییری در زندگی هر کسی آنقدر خشمگینم میکند که در لحظه از زندگی خودم بیزار میشوم. از تغییری که اتفاق نمیافتد. از رمق و ذوقی که نیست. از آیندهای که آنقدر دور به نظر میرسد که فکر نمیکنم هرگز دیدنش را ببینم.
هر روزی که میگذرد با خودم فکر میکنم امروز با دیروز چه تفاوتی داشت؟ اصلا این یک ماه، این یک سال، این ده سالی که گذشت چه لذتی بردم از زندگی. میتوانم بگویم میارزید؟ اگر تمام این سالها را هم از زندگیام بردارند چیزی برایم تغییر نمیکند،چه بسا بهتر هم بشود.
تمام این مرثیهخوانیهای ذهنی برای فرار از دنیاییست که دوستش ندارم . یادم آمد که سالها پیش سین بهم گفته بود م...
-
هنوز هم نمیدانم وقتی حرف زدن و نوشتن میتوانم این همه از ترسها و دلمشغولیهای آدم کم کند، چرا میگویند خواب بدت را تعریف نکن؟ از این جم...
-
تمام این مرثیهخوانیهای ذهنی برای فرار از دنیاییست که دوستش ندارم . یادم آمد که سالها پیش سین بهم گفته بود م...
-
گاهی هم مثل امروز، وقتی همه چیز سخت و پیچیده به نظر میرسد، با خودم فکر میکند شاید دارم مسیر را اشتباه میروم . فکر...