چطور میتوانم آن روز که مریم آمده بود خانهی مامان را فراموش کنم؟ چقدر نحیف و مظلوم شده بود!در گیرودار طلاق بود و اتفاقات بد، پشت سر هم برایش چیده شده بودند. ما هم رفته بودیم تهران، روز آخرسفرمان بود و داشتم وسایل را جمع میکردیم که برگردیم. روی تخت من، نشسته بود و به جنب و جوش ما نگاه میکرد. میدانستم که عاشق لاهیجان است. عاشق زندگی در اینجا. در آن لحظه، که برایم یکی از غمگینترهای این جهان بود، زندگی ما در نظر او حسرت برانگیز بود انگار. همه چیز کامل بود. خنده و شادی بود،خانواده و حمایت، خانه و ماشین و پول، و زندگیای که روی روال بود. چه غم و حسرتی در آن لحظه توی چشمهایش جمع شده بود. و منی که داشتم وسایل را جمع و جور میکردم و چمدان را میبستم، گاهی فقط شاید برای آرام کردن خودم کنارش مینشستم روی تخت و فقط آه میکشیدم. که تظاهر کنم من هم غمگینم. چه لحظهی پوچی بود.
حالا انگار خودم نشستهام روی همان تخت، جای مریم. زل زدهام به زندگی دیگران. به تکاپو و تغییری که جایش در زندگی خودم خالی است. هر تغییری در زندگی هر کسی آنقدر خشمگینم میکند که در لحظه از زندگی خودم بیزار میشوم. از تغییری که اتفاق نمیافتد. از رمق و ذوقی که نیست. از آیندهای که آنقدر دور به نظر میرسد که فکر نمیکنم هرگز دیدنش را ببینم.
هر روزی که میگذرد با خودم فکر میکنم امروز با دیروز چه تفاوتی داشت؟ اصلا این یک ماه، این یک سال، این ده سالی که گذشت چه لذتی بردم از زندگی. میتوانم بگویم میارزید؟ اگر تمام این سالها را هم از زندگیام بردارند چیزی برایم تغییر نمیکند،چه بسا بهتر هم بشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر