۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

      آدم‌های تازه‌ای که می‌بینمشان را،انگار پیش از این یک بار تجربه کرده‌ام و ازشان گذشته‌ام. گروه آدم‌های شبیه به هم که هیچ چیز را نمی‌خواهند. هیچ چیز را خوب نمی‌بینند. از فیلم‌ها حرف می‌زنیم، اوه مزخرف بود، از مجله، افتضاح. این حرف‌هاشان برایم آشناست. خودم اما فاصله گرفته‌ام از این نگاه. فیلم‌‌هایی هست که دوستشان داشته باشم، اتفاقات ساده‌ای هست که سر ذوقم بیاورد. همه چیز آن‌قدر سیاه نیست دیگر برای من. هنوز نمی‌دانم کداممان راه بهتری را می‌رویم. دارم فکر می‌کنم که نکند آن‌هایی که هیچ چیز را نمی‌خواهند و دوست ندارند، دارند کارهای بهتری می‌کنند و منی که راضی می‌شوم به همین تغییرها کوچک، منی که دارم تلاش می‌کنم خوبی را ببینم در هر چیزی، معمولی و راضی باقی می‌مانم. من یک بار این زندگی را تجربه کرده‌ام و دوستش نداشته‌ام. شاید آن چیزی که حالا هستم، آنی نباشد که باید باشم، اما دوست هم ندارم که به گذشته برگردم. این را خوب می‌دانم. 

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

فئو

    وسط دانشکده می‌بینمش. رفته‌ام دنبال کتابی که پیداش هم نمی‌کنم. اتفاقی که فکر می‌کردم بی‌شک فاصله‌ انداخته میان‌مان، یکهو تبدیل می‌شود به سوء تفاهمی که پیش آمده بوده و تمام شد. می‌گویم می‌روم کافه. سرگرم حرف زدن با کسی‌ست. می‌گوید من هم می‌آیم. تا بروم از دانشگاه بیرون و چرخی بزنم توی کتابفروشی‌ها و سیگار و آب‌ معدنی‌ام را بخرم و برسم کافه،خودش را رسانده.  می‌نشینیم به گپ زدن. تلاش می‌کنیم که نشان دهیم چیزی عوض نشده. از چند سال پیش؟ از زمستان هشتاد و نه. آن طور که با آن حافظه‌‌ی لعننی‌اش به یاد می‌آورد. 

۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه

   نخواست همان آدم قبلی باشد برای من. گفت من آن علی آقا که دنبالش می‌گردی نیستم. مچش را گرفتم. گفتم من کی گفتم دنبال علی آقا می‌گردم؟ تصورش کردم که صفحه پیغام‌هایمان را یک بار بالا و پایین کرد، لب گزید و  فهمید که چه اشتباهی کرده است.

حتا اگر اشتباه نمی‌کرد، فهمیده بودم که دارد تظاهر می‌کند به کس دیگری بودن. بعد از آن رفاقت، اگر کلمه‌ها و حرف زدنش را نشناسم، جطور می‌توانم بنویسم رفاقت؟ اگر از روی انگلیسی دست و پا شکسته‌اش نفهمم که دارد بی‌دلیل تلاش می‌کند آنی نباشد که بود، اصلا چرا باید بعد از این همه وقت پیغام بدهم و حالش را بپرسم؟ دلتنگی‌ام دیگر برای چیست؟
     بچه‌ها گفتند پاتوقش همان کافه‌ی زیر زمین است. همه‌شان هیجان داشتند برای روزی که قرار است ما دو نفر هم را ببینم، اتفاقی، بعد از چند سال. می‌توانستم زنگ بزنم بهش، قرار بگذارم جلوی دانشکده ادبیات ببینمش. می‌توانستم اصلا برای ساعتی توی کافه باهاش قرار بگذارم و این هیجان توخالی را بترکانم. پس چه شد که دیشب ازش پرسیدم چطوری؟نمی‌دانم. وایبر، مثل همه‌ی وقت‌ها که از اتفاقات بی اهمیت و تکراری خبر می‌دهد، خبر داد که همان دقیقه برای اولین بار وارد وایبر شده است. فکر کردم همین طور برای احوالپرسی حرفی بزنم. از روی دلتنگی، بی خبری، کنجکاوی، نمی‌دانم. انتظار جواب هم نداشتم حتا. وقتی دیدم که نوشت فلانی ایز تایپینگ، ذوق کردم و زل زدم به صفحه. پرسید شما؟ خب شاید شماره‌ام را نداشت. اسمم را گفتم و باز نشناخت. گفت اشتباه گرفته‌اید. و بعد چند خط حرف‌های بی ربط و تلاش برای اینکه نشان دهد آنی نیست که دنبالش هستم، حتا علی آقا هم نیست.     آفلاین شدم و دراز کشیدم. نگاه کردم به دور و برم، به آن‌هایی که این اواخر حرف زده بودیم با هم، دیدم کسی نیست. کسی نیست که از حرف زدن باهاش لذت ببرم. کسی نیست که بی خبر در خانه‌ام را بزند و بگوید آمدم حال و احوالپرسی، چای بخوریم و گپ بزنیم. نگاه کردم به گذشته‌ام. به گذشته‌ای که فکر می‌کردم دوستانی، رفیقانی دارم. و حالا کدامشان خبری ازم می‌گرفتند؟ برای کدامشان مهم بودم اصلا؟ دلتنگم می‌شدند؟ زنگ می‌زدند و فحش می‌دادند؟ هیچ کدام.

     رفاقت معنایی ندارد. تا دیشب، قبل از آخرین جمله‌ام فکر می‌کردم که دارد. فکر می‌کردم نگه داشتن دوستان قدیمی هنر است. به سین می‌گفتم مگر ما چه داریم جز همین دوستان؟ نوشتم اشتباه از من بود. گفت چرا؟ گفتم هیچی. اما حرف‌ها ماند توی گلوم

۱۳۹۳ اسفند ۱۳, چهارشنبه

در روزهای وسط اسفند

 عجیب نیست اینکه من فکر می‌کنم کسی هست که یک روز قرار است پیدام کند؟ کسی از گذشته‌ها که یک روز می‌شنوم ازش : آخ آخ چقدر همه‌ی این سال‌ها دنبالت گشتم.

     ایده‌آل من این است که این اتفاق در خیابان‌ها بیفتد. یا مثلا در کافه‌ای، جایی. که یکهو بشنوم که صدام می‌کند. مدت‌هاست که کافه نرفته‌ام، شاید هم دیگر هیچ وقت نرسد آن روزهای کافه‌ رفتن‌هام- می‌خواستم بنویسم کافه نشینی که فکر کردم هیچ وقت کافه نشین نبوده‌ام. هیچ وقت با کتاب و ورق‌هام ننشته‌ام توی کافه و ساعت‌ها کار نکرده‌ام- . پس این کسی که دنبال من است،  باید جایی حوالی همین صفحه‌ها پیداش شود. آن‌جایی که فقط یک اسمم و چند تا عکس، که هیچ کدامشان هم خودم نیستم. که توی چت‌هاش آخر هر جمله‌ام لبخند می‌زنم و کسی خبر ندارم که همان موقع چطور دستم را می‌برم لای موهام و حتی از وزن اضافی آن‌ها روی سرم خسته می‌شوم. همیشه فکر می‌کنم ایمیل یا پیغامی از فرد ناشناسی می‌رسد به دستم که توش نوشته: خودتی؟ آتفه؟! و جواب می‌شنود که اوهوم. برای همین اگر چند روزی دور باشم از این صفحه‌هایی که در آن‌ها فقط یک عکسم و لبخند پشت لبخند، استرس می‌گیرم. فکر می‌کنم نکند آمده باشد، در زده باشد و بی که جوابی شنیده باشد، رفته. 

۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه

    صبح وارد واگن "آقایان" میشوم. مثل همیشه چند نفری سعی می کنند دورم را بگیرند تا نشان دهند که یک جنتلمن واقعی چه شکل و شمایلی دارد و چه کارهایی می کند. انگار کسی خبر ندارد از دست هاشان که دوست دارد بجنبد روی تن خسته ی زنان،‌در تاکسی های برگشت به خانه. حتا نگاهشان نمی کنم تا انتظار تشکر ازم نداشته باشند. زل می زنم به کفش ها. ایستگاه به ایستگاه کفش ها عوض می شوند و حلقه ی دورم تنگ و تنگ تر. دارم صدایی را می شنوم که مثل وقت های ضعف و سرگیجه می پیچد توی سرم. صدای نفس نفس زدن لزج و شهوانی مردی که دهانش را نزدیک گوشم گرفته،‌ زل زده به لبهام و دست هاش را طوری حائل کرده که کسی دیگری بهم نزدیک نشوم. ایستگاه انقلاب اسلامی. پیاده می شوم. بوی فاضلاب همیشگی ایستگاه می زند و باز دماغم را پر می کند. تهوع صبح گاهی هم که مثل همیشه هست. می دوم از روی پله ها بالا. خودم را می رسانم و بالا می آورم همین نیم ساعت بیداری را در جوی انقلاب،جلوی تاکسی های امیرآباد.  

۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

  غروب جمعه گلومی ساندی را گوش می‌کنم. همین که آهنگ پلی می‌شود می‌نشینم روی یکی از صندلی‌های کافه رومنس. غروب است. همهمه‌ی همیشگی و سکوتی که در همهمه‌ی آن‌جا، هست همیشه. زمان، حالا نیست. چند سال بعد است شاید. اولین باری هم که بعد از دیدن فیلم، موسیقی‌اش را شنیدم همین رومنس عزیز بودم. یادم نیست که رو به روم کی بود اما خوب یادم هست که گفته بودم  اِ !! گلومی ساندی. و شنیده بودم که اوهوم. آدمی که جلوم نشسته صورت ندارد. حتا دست هم انگار. اگر دست داشت حتما زل می‌زدم به انگشت‌هاش، به انگشترش، به حرکت دستش وقتی که خاکستر را می‌تکاند یا وقت دور لیوان چای حلقه می‌زند. آدمی که جلوم نشسته هیچ چیز ندارد و فقط کسی‌ست که می‌توانم باهاش، جمعه‌ی غمگینم را این طوری سپری کنم. در غروب رومنس، که پنجره‌های قشنگی داشت. 

۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

بله! دیو چو بیرون رود فرشته درآید

 چطور از دست تو خلاص شوم؟ امروز تولدت است. می‌رسد بیشت و شش دی‌ماهی که فراموشش کرده باشم؟ بعد از مرگم شاید. همه جا هستی. بیست و شش دوست مشترک داریم. چطور این رابطه‌ی سرشار از نفرت را تمام کنم؟ چه کار کنم که اسمت را همه جا نبینم؟ لایک می‌زنی آن چیزهایی را که دوست داشته‌ام، متنفر می‌شوم ازشان. کامنت می‌گذاری، روی صفحه‌ی دوستانم می‌نویسی که دلتنگشانی. لامصب! همه جا حرف تو هست. هر چند که نه به نیکی. اما دوست ندارم. همه جا هستی. آدم‌های توی کافه‌ها همه شبیه تواند. همه صدای تو را دارند. و دائم این صدا تکرار می‌شود که آه! تو هم می‌شناسیش؟ حیف که نمی‌توانم بگویم هیچ کس بهتر از من نمی‌شناسدش.

رها کن من را. 

۱۳۹۳ دی ۱۷, چهارشنبه

 بچه‌ها یکی یکی کتاب‌هایشان را چاپ می‌کنند و تو هیچ، تو نگاه، تو آه کشان لایک لایک لایک. 

۱۳۹۳ دی ۱۶, سه‌شنبه

      ساعت ده و پنجاه و شش دقیقه. ظهر بیدار شده‌ام. چیزکی خورده‌ام. حس کردم دارم سرما می‌خورم. کلداکس خوردم و بیهوش شدم. بیدار شدم. چیزکی خوردم. کتاب خواندم. میوه خوردم. سیگار کشیدم. ظرف‌ها را شستم. صفحه‌ی فیس بوک را هزار بار ری‌فرش کردم. ساعت ده و پنجاه و نه دقیقه است و دارم فکر می‌کنم که خب دیگر چه کار کنم؟ لحظه‌ها را می‌گذرانم که فقط زمان بگذرد. انگار قرار است به چیزی برسم که هیچ وقت قرار نیست به آن برسم.سین می‌گوید دانشگاهت که شروع شود همه چیز درست می‌شود. باز خودم را زیر پتو قایم می‌کنم و می‌گویم چی قرار است درست شود؟ حرف‌هام تکرار حرف‌های همیشه‌اند. میم اصرار دارد که افسرده شده‌ام. هر بار، چند دقیقه که از ورودش به خانه می‌گذرد می‌گوید چه خانه ساکتی! چه قدر همه چیز افسرده‌ست! بارها بهم گفته که شور قبل را ندارم و هر بار در جوابش گفته‌ام که هیچ وقت شوری نداشتم. همیشه همین بودم. چند روز پیش گفت از دکتر برایم وقت می‌گیرد که آزمایش هرمون بدهم. ابروهایم را در هم کشیدم که برای چه؟ گفت خیلی  از مشکلات افسردگی به خاطر اختلالات هرمون است. گفتم حالا نه. نمی‌خواهم. گفت زن‌های سنتی فکر می‌کنند که این جور مشکلات خودشان حل می‌شوند. اما زن مدرن باید برود دکتر. باید همه چیز را چک کند. برای هر چیزی درمانی هست. گفتم اوهوم

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...