ساعت ده و پنجاه و شش دقیقه. ظهر بیدار شدهام. چیزکی خوردهام. حس کردم دارم سرما میخورم. کلداکس خوردم و بیهوش شدم. بیدار شدم. چیزکی خوردم. کتاب خواندم. میوه خوردم. سیگار کشیدم. ظرفها را شستم. صفحهی فیس بوک را هزار بار ریفرش کردم. ساعت ده و پنجاه و نه دقیقه است و دارم فکر میکنم که خب دیگر چه کار کنم؟ لحظهها را میگذرانم که فقط زمان بگذرد. انگار قرار است به چیزی برسم که هیچ وقت قرار نیست به آن برسم.سین میگوید دانشگاهت که شروع شود همه چیز درست میشود. باز خودم را زیر پتو قایم میکنم و میگویم چی قرار است درست شود؟ حرفهام تکرار حرفهای همیشهاند. میم اصرار دارد که افسرده شدهام. هر بار، چند دقیقه که از ورودش به خانه میگذرد میگوید چه خانه ساکتی! چه قدر همه چیز افسردهست! بارها بهم گفته که شور قبل را ندارم و هر بار در جوابش گفتهام که هیچ وقت شوری نداشتم. همیشه همین بودم. چند روز پیش گفت از دکتر برایم وقت میگیرد که آزمایش هرمون بدهم. ابروهایم را در هم کشیدم که برای چه؟ گفت خیلی از مشکلات افسردگی به خاطر اختلالات هرمون است. گفتم حالا نه. نمیخواهم. گفت زنهای سنتی فکر میکنند که این جور مشکلات خودشان حل میشوند. اما زن مدرن باید برود دکتر. باید همه چیز را چک کند. برای هر چیزی درمانی هست. گفتم اوهوم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر