۱۴۰۲ تیر ۳, شنبه

 تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم. 

    یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود من طوری زندگی می‌کنم که به هیچ کس نیاز نداشته باشم. طوری که انگار تمام زندگی‌ام تمرین برای روزی‌ است که هیچ کس روی زمین باقی نمانده و من باید از پس همه چیز بربیایم، تنها. 

    حرفش درست بود. آن روز ترسیدم اما به خودم هم افتخار کردم. مامان این را بهم یاد داده بود. که برای روزهای تنهایی، ‌روزهای بی‌وفایی آدم‌ها، بی‌پولی و بی‌کسی آماده باشم. من به آدم‌ها وابسته می‌شوم اما بهشان نمی‌چسبم. چون همیشه از جدایی می‌ترسم. انگار جدایی پاشنه‌ی آشیل من است که مامان یادم داده خوب مراقبش باشم. و آن‌قدر همه‌ی زندگی از این ترسیده‌ام که خودم طناب‌ها را زودتر از آن‌که پوسیده بشوند پاره کرده‌ام. خودم را جدا کردم، از خانواده، از دوست، از خانه‌ی خودم حتی. چون فکر می‌کردم این وابسته نبودن مهم‌ترین دستاورد زندگی من است. نمی‌دانستم که می‌رسم به این‌جا. به جایی که دیگر هیچ چیز برایم ارزش ماندن ندارد. هیچ چیز به این زندگی و این دنیا وصلم نمی‌کند. آینده‌ی آدم‌ها، با یا بدون من اتفاق می‌افتد. پس چرا رنج بودن را به خودم بدهم؟ 

۱۴۰۲ خرداد ۳, چهارشنبه

 



گاهی هم مثل امروز، وقتی همه چیز سخت و پیچیده به نظر می‌رسد، با خودم فکر می‌کند شاید دارم مسیر را اشتباه می‌روم. فکر احمقانه‌ای که می‌تواند یکدفعه جلوی همه چیز را بگیرد. چرا باید وسط این همه کار و ددلاین این فکر به ذهنم برسد؟ شاید چون اوضاع آن طور که می‌خواهم نیست و همیشه فکر می‌کنم برای بهبود اوضاع، راه دیگری هم بود. راهی که من به آن فکر نکردم، یا به اندازه‌ی کافی شجاعتش را نداشتم یا حتی تنبلی کردم. احمقانه‌ست که در این دنیا برای چهارتکه کاغذی که اجازه بدهد کنار هم زندگی کنیم باید این همه رنج را تحمل کرد. احمقانه‌ست که برای کنار هم بودنمان دائم مسیرها به بن‌بست می‌خورند. در طول روز مدام در سایت‌ها و کانال‌ها می‌چرخم، مدام پرس و جو. سوال‌هایی که جوابشان برای چند لحظه خوشحال و امیدوارم می‌کند و چند دقیقه بعد، دوباره همان نگرانی و هراس به جانم می‌افتد. مسیری که تمامش مه‌آلود است. نمی‌دانی که باید از کجا شروع کنی و حتی نمی‌دانی که تا کجا آمده‌ای و چقدر از مسیر باقی مانده است. می‌توانم از این همین مهی که اطرافم را گرفته و همه چیز را پوشانده لذت ببرم. اما نگاهم مدام به آینده‌ست و مسیر هموار نیست. می‌ترسم. 

 


۱۴۰۲ خرداد ۲, سه‌شنبه

 هیچ جمله‌ای به اندازه‌ی «با هم انجامش می‌دیم» قلب من را گرم نمی‌کند. از تنها ماندن وسط کارها وحشت دارم. و همیشه هم آن صدایی که می‌گوید از پسش برنمی‌آیی هراسم را بیشتر می‌کند. 

۱۴۰۲ خرداد ۱, دوشنبه

هشت ماه گذشت. امروز بیست و دوم می. 
یک روزهایی هم به خودم می‌آیم می‌بینم تمام روز از اتاق بیرون نرفته‌ام. مثل زندانی سلول انفرادی، از پشت میز به روی تخت، از روی تخت به دستشویی، از دستشویی به پشت میز. می‌روم برای خودم چای می‌ریزم، می‌نشینم پشت میز و به عکس‌هایی که روی دیوار چسبانده‌ام نگاه می‌کنم. توی همه‌شان دارم می‌خندم. عکس سفرها، جشن‌ها، آدم‌هایی که کنارش حس کرده‌ام زنده‌ام. 
موسیقی این روزها کیهان کلهر است. می‌روم توی ایمیل به بلیط کنسرتش نگاه می‌کنم. بعد فکر می‌کنم چطور اشکاهام را کنترل کنم وسط کنسرت؟ با حجم تمام تصویرهایی که از جلوی چشمم رد می‌شوند چکار کنم؟ قلب من برای تحمل این همه احساسات متناقض مگر چقدر توان دارد؟ اگر یک جایی دیگر نتوانم بار این احساسات را بکشم باید چه کنم؟
نوشتن راه فرار است امشب. راه فرار از تمام کارهای روی هم تلنبار شده، کوچک و بزرگ، فرار از فکر کردن به آینده‌ای که پر از نامعلومی است. پر از تلخی‌هایی که ذهنم از همین حالا برایشان عزادار شده است. نوشتن وادارم می‌کند که به لحظه فکر کنم. که احساسات ناشناخته‌ام را بکاوم و به کلمه تبدیلشان کنم. می‌گوید چطور می‌توانی حتی از شادی‌هایت مرثیه بسازی؟ می‌‌گویم تو غم را زندگی نکردی، و ای کاش که هرگز. 

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...