۱۴۰۲ خرداد ۳, چهارشنبه

 



گاهی هم مثل امروز، وقتی همه چیز سخت و پیچیده به نظر می‌رسد، با خودم فکر می‌کند شاید دارم مسیر را اشتباه می‌روم. فکر احمقانه‌ای که می‌تواند یکدفعه جلوی همه چیز را بگیرد. چرا باید وسط این همه کار و ددلاین این فکر به ذهنم برسد؟ شاید چون اوضاع آن طور که می‌خواهم نیست و همیشه فکر می‌کنم برای بهبود اوضاع، راه دیگری هم بود. راهی که من به آن فکر نکردم، یا به اندازه‌ی کافی شجاعتش را نداشتم یا حتی تنبلی کردم. احمقانه‌ست که در این دنیا برای چهارتکه کاغذی که اجازه بدهد کنار هم زندگی کنیم باید این همه رنج را تحمل کرد. احمقانه‌ست که برای کنار هم بودنمان دائم مسیرها به بن‌بست می‌خورند. در طول روز مدام در سایت‌ها و کانال‌ها می‌چرخم، مدام پرس و جو. سوال‌هایی که جوابشان برای چند لحظه خوشحال و امیدوارم می‌کند و چند دقیقه بعد، دوباره همان نگرانی و هراس به جانم می‌افتد. مسیری که تمامش مه‌آلود است. نمی‌دانی که باید از کجا شروع کنی و حتی نمی‌دانی که تا کجا آمده‌ای و چقدر از مسیر باقی مانده است. می‌توانم از این همین مهی که اطرافم را گرفته و همه چیز را پوشانده لذت ببرم. اما نگاهم مدام به آینده‌ست و مسیر هموار نیست. می‌ترسم. 

 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...