۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه

 

هنوز هم نمی‌دانم وقتی حرف زدن و نوشتن می‌توانم این همه از ترس‌ها و دل‌مشغولی‌های آدم کم کند، چرا می‌گویند خواب بدت را تعریف نکن؟ از این جمله خوشم نمی‌آید. وقتی خواب بد دیده‌ام تنها چیزی که می‌تواند آرامم کند حرف زدن است. وقتی شروع می‌کنم به تعریف کردن خوابی ترسناکم، خودم خنده‌ام می‌گیرد و انگار تمام آن ظاهر ترسناک و هول انگیز مثل برف روی شیشه بعد از روشن کردن بخاری، آب می‌شود و می‌ریزد پایین. 

اگر دلیلی برای حرف نزدن از خواب‌های بد وجود داشته باشد دو تا چیز است. یکی اینکه خواب‌های بد معمولا نشان‌دهنده‌ی بزرگ‌ترین ترس‌هایم آدمند. و توصیه می‌کنند که خوابت را تعریف نکنی تا ترس‌هایت را پیش همه فاش نکنی. و یکی دیگر اینکه خواب‌های بد می‌توانند گاهی نشان دهنده‌ی نیت بدی باشند که پس ذهنت خانه کرده و حالا موقع خواب، ذهن در ناخودآگاه به سراغشان رفته. 

دلیلش هر چه هست من نه برای خاطر کم کردن ترسم، بلکه برای ثبت شده این خواب می‌خوام بنویسمش. چه ترسم‌هایم را نشان دهد چه نیت‌های بد ذهنم را.

 

توی صفحه‌ی اینستاگرام علی، می‌بینم که یک سری عکس گذاشته با عنوان روزهای آخر زندگی مادر. مادر یعنی مادر عذرا. مادر ما. عکس‌ها عجیبند. تصویر بدن لختش لبه‌ی پنجره‌ی بزرگ خانه‌ی نظام آباد که عاشقش بودم. همان پنجره‌ای صبح‌ها، سماور را کنارش می‌گذاشتیم و مامان و خاله‌ها، مرباهای و کره و عسل را از لای همین پنجره از حیاط می‌دادند دست مادر که نشسته بود توی اتاق و ما می‌چیدیمشان روی سفره. باقی عکس‌ها را یادم نیست. فقط می‌دانم که نگاهشان کردم و یکدفعه فهمیدم که مادر مرده. مادر مرده و من خبر نداشتم. بقیه هم کنارم نشسته‌اند. گریه‌ام می‌گیرد و می‌گویم مادر مرده؟ مگر می‌شود مادر مرده باشد و من خبر نداشته باشم؟ آخ که گریه ... درست بود. مادر مرده بود. 


من چرا خبر نداشتم؟ من توی بیمارستان بستری بودم. انگار من یک ماهی در بیمارستان بودم و خودم خبر نداشتم. چرا؟ عمل کردم. نمی‌دانم چه عملی. یادم هست که دیدم بخیه‌ای روی بدنم نیست. اما عمل کرده بودم. و اعضای بدن مادر را به بدن من پیوند داده بودند.

مادر را کشته بودند. ترسناک نیست؟ از دکتر خواسته بودند تا آمپولی بدهد که مادر را بکشد. فکر کرده بودند بهتر است مادر را بکشند تا بتوانند از اعضای بدنش برای زنده نگه داشتن من استفاده کنند. 


گفتم که. روایت‌ کردن خوابی که تمام روز ذهنت را به خودش مشغول کرده، سایه‌ی هراسش را از بین مي‌برد. اما هنوز هم آن همه گریه و غم برای کشته شدن مادر به خاطر من یادم نمی‌رود. 


کاش فردا بهش زنگ بزنم. چقدر تنهاست. 


 

 











۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

   همه‌مان، در یک قرارداد نانوشته با مامان، عهد بستیم که خبرهای بد را به ال نگوییم. حالا چرا؟ چون دور است. هنوز هم نمی دانم چرا آدم دور را باید بی خبر از همه چیز نگه داشت، اما مامان فکر می‌کند بی‌فایده است به کسی که نیست، بگویی مثلا دایی مرد. چون بیخود حرص می‌خورد. هرچند که تجربۀ این چند ماه دوری از مرکز اتفاقات، کاملاً برعکسش را بهم ثابت کرد. وقتی دوری، فقط خبر را می‌شنوی، چون بعد از قطع کردن تلفن، کسی دیگر از آن اتفاق حرف نمی زند، ناخودآگاه فراموشش می‌کنی و تا تلفن بعدی حتی بهش فکر هم نمی‌کنی. ما قبول کردیم که به ال چیزی نگوییم. نگوییم دایی مرد، خاله مریم مرد، مادر بیمارستان است یا حال سمیه خوب نیست و باید استراحت کند. حتی قبول کردیم که از حال خودمان هم چیزی نگوییم. نگوییم بی‌حوصله‌ام حتی. چون دور است. بیخود حرص می‌خورد. هربار تلفن می‌زنیم فقط می‌خندیم. از آب و هوا می‌گوییم. از خوشی‌ها اگر باشد. من به ال نگفته بودم که حالم خوش نیست. که چقدر کلافه‌ام و چقدر اوضاع به هم ریخته. نگفته بودم که نگاه که بکنی، انگار همه چیز مرتب است، اما مثل وقتی که قرار است مهمان بیاید، همۀ ظرف‌ها و رخت چرک‌ها را چپانده‌ام توی کمدی، کابینتی، جایی. امروز بهم زنگ زد و گفت دیشب خوابم را دیده که گریه می‌کردم. خیلی گریه می‌کردم. نگرانم شده بود. شاید اگر اینجا بود بغضم را می‌دید و ناچارم می‌کرد رخت‌ها و ظرف‌های کثیف را نشانش بدهم، اما من سکوت کردم. گفتم بد به دلت راه نده. تعبیر گریه در خواب شادیه. نمی‌دانم این مزخرف را از کجا در آوردم و گفتم، اما هرچه بود، خیالش را راحت کردم. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۳, شنبه

یک نسخه از کتاب را، گذاشتم توی پاکت و آماده‌اش کردم برای هدیه دادن به آدمی که در تمام زندگی‌ام ازش متنفر بودم. عجیب نیست؟ تنفر شاید سطحی‌ترین کلمه‌ای باشد که می‌توانم برای بیان نفرتم به او به کار ببرم. همیشه دلم می‌خواست روزی آن‌قدر قدرت داشته باشم که بتوانم بکشمش و خودم را از شر تمام آن کابوس‌های بیداری خلاص کنم. همیشه از لحن صدایش از پشت تلفن، از آن بود و نبودهایش بیزار بودم. و چرا؟ چون نمی‌شناختمش. چون کسی با من از این آدم حرف نزده بود. در هاله‌ای از تاریکی و نور، بود و نبود. اما یک روزی،‌ یکی از همان روزهایی که تصمیم گرفته بودم در صلح باشم با خودم و جهانم، دیدم که دارم باهاش حرف می‌زنم. دیدم که آن آدمی که همیشه سایه‌ی شومش را پشت سرم حس می‌کردم، بکدفعه شده‌ است حامی‌ام در زندگی، شاید بهتر است بگویم همیشه بوده است حامی‌ام در زندگی. و همین طور در حیرتم. که چطور حالا بعد از این همه سال نفرت و خشم، انگار خوشحال‌ترین است در جهان به خاطر چاپ کتابم، و من اولین نسخه را در پاکتی زیبا برای او کنار گذاشته‌ام. عجیب نیست؟ عجیب نیست که احساساتم چطور می‌تواند نوسان داشته باشد؟ ترسناک نیست؟ ترسناک نیست که همین آدم‌هایی که حالا این همه عاشقشانم روزی بشوند آن کسی که دلم مرگشان را بخواهد؟ ترسناک است. به کدام احساسم اعتماد کنم؟ کدام حقیقت دارد؟ 

۱۳۹۵ بهمن ۲۱, پنجشنبه

 

    فکر می‌کنم برای موفق شدن در آزمون‌هایی مثل دلف و آیلتس، بیشتر از دانش زبانی، خودشناسی است که مهم است. چرا؟ گاهی وقتی معلم در مورد خودم ازم سوال می‌پرسد، آنقدر غرق خاطرات و فکرها و جواب به سوالات ذهنم می‌شوم که اصلا فراموش می‌کنم جواب سوال را بدهم. و جالب است که معمولا به جواب این سوال‌ها فکر نکرده‌ام. این مواقع معمولا معلم راه حل سخت‌تری را پیش‌نهاد می‌دهد و می‌گوید دروغ بگو. بگذریم که خودم هم معمولا در جایگاه معلم همین پیشنهاد را می‌دهم. مثلا وقتی می‌گویم بهترین مسافرتت کدام بوده چطور می‌توانم به شاگردم بفهمانم که واقعا برای من مهم نیست که بهترین مسافرتت را کجا گذرانده‌ای؟ همین آخر سفرت را انتخاب کن و بگو این بهترین من بوده. اما وقتی نوبت به خودم می‌رسد، از پس دروغ گفتن برنمی‌آیم. بگذریم. یکی از همین روزها هم معلم از من پرسید که بزرگ‌ترین ترس زندگی‌ات چیست؟ و واقعا انتظار داشت بتوانم در همان لحظه جوابش را بدهم؟ می‌توانستم بگویم حشره، مرگ یا کوری. از همین جواب‌هایی که آدم باید این جور وقت‌ها توی جیبش داشته باشد و سریع بگذارد روی میز. اما نمی‌خواستم. چون دروغ بود و از پس دروغ برنمی‌آیم. گفتم باید فکر کنم. به همین مسخرگی. 
     اما یادم رفت. مثل همه‌ی وعده‌های بی‌اهمیت دیگر یادم رفت که به خودم فکر کنم تا اینکه یک روز که هوس کرده بودم به آهنگ‌های خوب زندگی‌ام گوش کنم، هر چه کامپیوترم را زیر و رو کردم پیداشان نکردم. هارد اکسترنال را گشتم، نبود. لپ تاپ سین را هرچند که ناامیدانه، گشتم. حتی احساس کردم که یک جست و جوی ساده کمکم نمی‌کند و ممکن است فایل‌ها اسم خودشان را عوض کرده باشند و گوشه‌ی یک پوشه‌ی دیگر جا خوش کرده باشند. خیال خام! فهمیده بودم که بعد از سوختن لپ تاپ و آن نقل و انتقالات طولانی به کامپیوتر تازه، چیزهایی از دست رفته است. این ماجرای چند دقیقه‌ای، به حدی کلافه‌ام کرد که دلم نمی‌خواست دیگر صدای هیچ موزیکی را بشنوم. می‌دانم که می‌توانستم خیلی آسان دوباره آن فایل‌ها را پیدا کنم اما من، آن فایل موزیک را آسان به دست نیاورده بودم. هر کدامشان برای من یادگار یک خاطره، یک رفاقت یا یک دوران بودند. 
     احساس کردم آن جنس کلافگی را خیلی وقت بود که تجربه نکرده بودم، کلافگی بعد از «از دست دادن». فکر کردم چقدر دارم شب‌ها کابوس از دست دادن آدم‌ها را می‌بینم. هر شب. هر شب. کابوس گم کردن چیزهایی که دوستان‌شان دارم، کابوس محو شدن فایل‌ها ترجمه شده. دیدم چقدر چنگ انداخته‌ام به چیزهایی بیخود و بی‌جهت فقط برای اینکه نمی‌دانستم بعد از آن باید چه کار کنم. رابطه‌ها،آدم‌ها، خاطرات، جاها. سخت است که آدم بخواهد موقع آزمون در جواب این سوال که بزرگ‌ترین ترس زند‌گی‌ات چیست بگوید من از « از دست دادن» می‌ترسم، اما خب چه می‌شود کرد؟ از پس دروغ برنمی‌آیم. 

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...