۱۳۹۵ بهمن ۲۱, پنجشنبه

 

    فکر می‌کنم برای موفق شدن در آزمون‌هایی مثل دلف و آیلتس، بیشتر از دانش زبانی، خودشناسی است که مهم است. چرا؟ گاهی وقتی معلم در مورد خودم ازم سوال می‌پرسد، آنقدر غرق خاطرات و فکرها و جواب به سوالات ذهنم می‌شوم که اصلا فراموش می‌کنم جواب سوال را بدهم. و جالب است که معمولا به جواب این سوال‌ها فکر نکرده‌ام. این مواقع معمولا معلم راه حل سخت‌تری را پیش‌نهاد می‌دهد و می‌گوید دروغ بگو. بگذریم که خودم هم معمولا در جایگاه معلم همین پیشنهاد را می‌دهم. مثلا وقتی می‌گویم بهترین مسافرتت کدام بوده چطور می‌توانم به شاگردم بفهمانم که واقعا برای من مهم نیست که بهترین مسافرتت را کجا گذرانده‌ای؟ همین آخر سفرت را انتخاب کن و بگو این بهترین من بوده. اما وقتی نوبت به خودم می‌رسد، از پس دروغ گفتن برنمی‌آیم. بگذریم. یکی از همین روزها هم معلم از من پرسید که بزرگ‌ترین ترس زندگی‌ات چیست؟ و واقعا انتظار داشت بتوانم در همان لحظه جوابش را بدهم؟ می‌توانستم بگویم حشره، مرگ یا کوری. از همین جواب‌هایی که آدم باید این جور وقت‌ها توی جیبش داشته باشد و سریع بگذارد روی میز. اما نمی‌خواستم. چون دروغ بود و از پس دروغ برنمی‌آیم. گفتم باید فکر کنم. به همین مسخرگی. 
     اما یادم رفت. مثل همه‌ی وعده‌های بی‌اهمیت دیگر یادم رفت که به خودم فکر کنم تا اینکه یک روز که هوس کرده بودم به آهنگ‌های خوب زندگی‌ام گوش کنم، هر چه کامپیوترم را زیر و رو کردم پیداشان نکردم. هارد اکسترنال را گشتم، نبود. لپ تاپ سین را هرچند که ناامیدانه، گشتم. حتی احساس کردم که یک جست و جوی ساده کمکم نمی‌کند و ممکن است فایل‌ها اسم خودشان را عوض کرده باشند و گوشه‌ی یک پوشه‌ی دیگر جا خوش کرده باشند. خیال خام! فهمیده بودم که بعد از سوختن لپ تاپ و آن نقل و انتقالات طولانی به کامپیوتر تازه، چیزهایی از دست رفته است. این ماجرای چند دقیقه‌ای، به حدی کلافه‌ام کرد که دلم نمی‌خواست دیگر صدای هیچ موزیکی را بشنوم. می‌دانم که می‌توانستم خیلی آسان دوباره آن فایل‌ها را پیدا کنم اما من، آن فایل موزیک را آسان به دست نیاورده بودم. هر کدامشان برای من یادگار یک خاطره، یک رفاقت یا یک دوران بودند. 
     احساس کردم آن جنس کلافگی را خیلی وقت بود که تجربه نکرده بودم، کلافگی بعد از «از دست دادن». فکر کردم چقدر دارم شب‌ها کابوس از دست دادن آدم‌ها را می‌بینم. هر شب. هر شب. کابوس گم کردن چیزهایی که دوستان‌شان دارم، کابوس محو شدن فایل‌ها ترجمه شده. دیدم چقدر چنگ انداخته‌ام به چیزهایی بیخود و بی‌جهت فقط برای اینکه نمی‌دانستم بعد از آن باید چه کار کنم. رابطه‌ها،آدم‌ها، خاطرات، جاها. سخت است که آدم بخواهد موقع آزمون در جواب این سوال که بزرگ‌ترین ترس زند‌گی‌ات چیست بگوید من از « از دست دادن» می‌ترسم، اما خب چه می‌شود کرد؟ از پس دروغ برنمی‌آیم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...