۱۳۹۵ بهمن ۲۳, شنبه

یک نسخه از کتاب را، گذاشتم توی پاکت و آماده‌اش کردم برای هدیه دادن به آدمی که در تمام زندگی‌ام ازش متنفر بودم. عجیب نیست؟ تنفر شاید سطحی‌ترین کلمه‌ای باشد که می‌توانم برای بیان نفرتم به او به کار ببرم. همیشه دلم می‌خواست روزی آن‌قدر قدرت داشته باشم که بتوانم بکشمش و خودم را از شر تمام آن کابوس‌های بیداری خلاص کنم. همیشه از لحن صدایش از پشت تلفن، از آن بود و نبودهایش بیزار بودم. و چرا؟ چون نمی‌شناختمش. چون کسی با من از این آدم حرف نزده بود. در هاله‌ای از تاریکی و نور، بود و نبود. اما یک روزی،‌ یکی از همان روزهایی که تصمیم گرفته بودم در صلح باشم با خودم و جهانم، دیدم که دارم باهاش حرف می‌زنم. دیدم که آن آدمی که همیشه سایه‌ی شومش را پشت سرم حس می‌کردم، بکدفعه شده‌ است حامی‌ام در زندگی، شاید بهتر است بگویم همیشه بوده است حامی‌ام در زندگی. و همین طور در حیرتم. که چطور حالا بعد از این همه سال نفرت و خشم، انگار خوشحال‌ترین است در جهان به خاطر چاپ کتابم، و من اولین نسخه را در پاکتی زیبا برای او کنار گذاشته‌ام. عجیب نیست؟ عجیب نیست که احساساتم چطور می‌تواند نوسان داشته باشد؟ ترسناک نیست؟ ترسناک نیست که همین آدم‌هایی که حالا این همه عاشقشانم روزی بشوند آن کسی که دلم مرگشان را بخواهد؟ ترسناک است. به کدام احساسم اعتماد کنم؟ کدام حقیقت دارد؟ 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...