۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

   همه‌مان، در یک قرارداد نانوشته با مامان، عهد بستیم که خبرهای بد را به ال نگوییم. حالا چرا؟ چون دور است. هنوز هم نمی دانم چرا آدم دور را باید بی خبر از همه چیز نگه داشت، اما مامان فکر می‌کند بی‌فایده است به کسی که نیست، بگویی مثلا دایی مرد. چون بیخود حرص می‌خورد. هرچند که تجربۀ این چند ماه دوری از مرکز اتفاقات، کاملاً برعکسش را بهم ثابت کرد. وقتی دوری، فقط خبر را می‌شنوی، چون بعد از قطع کردن تلفن، کسی دیگر از آن اتفاق حرف نمی زند، ناخودآگاه فراموشش می‌کنی و تا تلفن بعدی حتی بهش فکر هم نمی‌کنی. ما قبول کردیم که به ال چیزی نگوییم. نگوییم دایی مرد، خاله مریم مرد، مادر بیمارستان است یا حال سمیه خوب نیست و باید استراحت کند. حتی قبول کردیم که از حال خودمان هم چیزی نگوییم. نگوییم بی‌حوصله‌ام حتی. چون دور است. بیخود حرص می‌خورد. هربار تلفن می‌زنیم فقط می‌خندیم. از آب و هوا می‌گوییم. از خوشی‌ها اگر باشد. من به ال نگفته بودم که حالم خوش نیست. که چقدر کلافه‌ام و چقدر اوضاع به هم ریخته. نگفته بودم که نگاه که بکنی، انگار همه چیز مرتب است، اما مثل وقتی که قرار است مهمان بیاید، همۀ ظرف‌ها و رخت چرک‌ها را چپانده‌ام توی کمدی، کابینتی، جایی. امروز بهم زنگ زد و گفت دیشب خوابم را دیده که گریه می‌کردم. خیلی گریه می‌کردم. نگرانم شده بود. شاید اگر اینجا بود بغضم را می‌دید و ناچارم می‌کرد رخت‌ها و ظرف‌های کثیف را نشانش بدهم، اما من سکوت کردم. گفتم بد به دلت راه نده. تعبیر گریه در خواب شادیه. نمی‌دانم این مزخرف را از کجا در آوردم و گفتم، اما هرچه بود، خیالش را راحت کردم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...