۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه

دل تنگی های آدمی

  از پیش دایی برگشته‌ایم. قبل‌ترش هم رفته بودیم لپ تاپ بخریم. آدم‌ جاهایی که دوست دارد را، نباید در زمان‌های شلوغ برود. وقت‌های شلوغی آن‌جا دیگر مال آدم نیست. میز‌های خوب را می‌گیرند، پشه‌ها دور لامپ می‌چرخند و تلپی می‌افتند روی میز، توی غذا حتا. هم چیز کثیف و غیر قابل تحمل می‌شود. مثل ماهی فروشی جاده اراک، که دوستش داشتیم، اما بار آخری که رفتیم، حجم خون و جان دادن ماهی‌ها و آدم‌های جسد خونی به دست  را که دیدم، حالمان به هم خورد. شب هم نتوانستیم بخوابیم از حجم کثافتی که جلوی چشممان رژه رفته بود. این بود که میرزا قاسمی دایی هم نچسبید به من. وقتی برگشتیم دیدم مامان زنگ زده. زنگ زدم. می‌خواستند هفته‌گردمان را تبریک بگویند. خنده‌ام گرفت. صدای خنده‌ی آرش و شلوغی خانه از خطوط تلفن رد شد و آمد و آمد و دلتنگم کرد. آن‌ها هم دلتنگ من بودند. یکی یکی گوشی را گرفتند تا حال و احوالم را بپرسند. انگار سال‌هاست من را ندیده‌اند. انگار یک اقیانوس با هم فاصله داریم. دلتنگی حس عجیب و بی سرو تهی‌ست. این همه می‌نویسند و می‌خوانیم و باز کسی نیست که حرف را تمام کند. همه چیز خوب بود. گفتم همه چیز خوب است. خندیدیم.  


  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...