۱۴۰۲ تیر ۳, شنبه

 تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم. 

    یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود من طوری زندگی می‌کنم که به هیچ کس نیاز نداشته باشم. طوری که انگار تمام زندگی‌ام تمرین برای روزی‌ است که هیچ کس روی زمین باقی نمانده و من باید از پس همه چیز بربیایم، تنها. 

    حرفش درست بود. آن روز ترسیدم اما به خودم هم افتخار کردم. مامان این را بهم یاد داده بود. که برای روزهای تنهایی،روزهای بی‌وفایی آدم‌ها، بی‌پولی و بی‌کسی آماده باشم. من به آدم‌ها وابسته می‌شوم اما بهشان نمی‌چسبم. چون همیشه از جدایی می‌ترسم. انگار جدایی پاشنه‌ی آشیل من است که مامان یادم داده خوب مراقبش باشم. و آن‌قدر همه‌ی زندگی از این ترسیده‌ام که خودم طناب‌ها را زودتر از آن‌که پوسیده بشوند پاره کرده‌ام. خودم را جدا کردم، از خانواده، از دوست، از خانه‌ی خودم حتی. چون فکر می‌کردم این وابسته نبودن مهم‌ترین دستاورد زندگی من است. نمی‌دانستم که می‌رسم به این‌جا. به جایی که دیگر هیچ چیز برایم ارزش ماندن ندارد. هیچ چیز به این زندگی و این دنیا وصلم نمی‌کند. آینده‌ی آدم‌ها، با یا بدون من اتفاق می‌افتد. پس چرا رنج بودن را به خودم بدهم؟ 

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...