ده روزی هست که در خانه حبس شدهایم. روزهای آخر سال است و انگار که همهمان به این تعطیلی نیاز داشتیم. غر میزنیم که پول در نمیآید،خسته شدیم،کلافه شدیم، کارها عقب افتاد، اما در نهایت از ته دل خوشحالم برای این تعطیلات. و قرار هم نیست به این زودیها تمام شود. بیست روز تا پایان سال مانده و با تعطیلات عید میشود یک ماه دیگر که باید در خانه بمانیم. خیالم راحت است که پول در حسابمان هست و باقی چیزها دیگر مهم نیست. صبحها تا هر وقت بخواهیم می خوابیم، روزها آشپزی و درس و کمی کلاس آنلاین و شب هم که بساط فیلم و چای و سیگار به راه هست. همین که میدانم دیگران هم در همین اوضاعند آرامم میکند. سمی که تازه کار و بار کافه را راه انداخته بود در رشت، دیشب میگفت شدهام شبیه سربازی که فقط در حال زندگی میکند. فقط مجبورم که در لحظه باشم. درست هم میگفت. اما حس میکنم انگار یک جایی، در اعماق ذهنمان از این جنگ همیشگی با زندگی لذت میبریم. انگار بعد از هر آشوب خوشحالیم که جان سالم به در بردیم. خوشحالیم که هر چه داشتیم دود شد اما هنوز روی پایمان ایستادهایم. دنبال خبرهای بد و بدتریم. اگر بگویند فقط چند نفر از کرونا مردند، میگوییم دروغ است. آن خبری را بیشتر دوست داریم که بگوید وضعیت قرمز است. بگوید گورهای دسته جمعی را کندهاند و آنوقت ما میمانیم و جنگ برای خاک نشدن.
میخواستم مدارکم را بفرستم برای اپلای دورهی بلک. میدانستم که تا بیست و هفت فوریه وقت دارم و مغر دیوانهام فکر میکرد بیست و هفت فوریه یعنی هفده اسفند. وقتی داشتم انگیزه نامهام را مینوشتم یکهو چشمم خورد به تاریخ که بیست و هفت فوریه بود. گریهام گفت. داشتم به خودم میگفتم انقدر درگیر کار و روزمرهی مزخرف شدم که فراموش کردم رویایی دارم. همین رویای یک ماههای که به زندگیام و خوابهایم معنا میدهد. سالار آرامم کرد. گفت نامه بزن و بگو با تاخیر میفرستی. خوب شد که بود. با چشمهای اشکی ایمیل زدم. پرونده را با تاخیر فرستادم. توی دلم میگفتم اگر چیزی را بخواهم کسی نمیتواند جلویم را بگیرد. این جملههای انگیزشی مزخرفی که گاهی هم مغر را گول میزنند انگار واقعا. دیروز الهه گفت که از سفارت نامه زدهاند و مهلت را تمدید کردهاند. مرسی کرونا:)