۱۳۹۲ دی ۶, جمعه

روز به این شب نخواهد نشست

 چقدر شب سختیه.

همه‌ی این روزهایی که گذشت روزهای سختی بود برای ما. همه چیز افتاده روی دور بد آوردن و هیچ نیرویی نمی‌تواند جلوش را بگیرد. مامان می‌گوید اگر کارتان جور شد جلسه‌ی ختم صلوات می‌گیرم. با خودم فکر می‌کنم شاید خدایش بتواند کاری کند. می‌گوید هرچند شما که به این چیزها اعتقادی ندارید. سکوت می‌کنم. بغضم می‌گیرد. می‌خواهم بگویم اوضاع خوب نیست مامان. هر کاری می‌تونی بکن. می‌خواهم بغلم کند. لعنت به تو که هیچ وقت بلد نبودی بغلم کنی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...