۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

به شبی که تا صبحش بیدار خواهم ماند، با عشق

   میز را خلوت می‌کنم که بنشینم سر کار. قول داده‌ام که تا شنبه کار را تحویل می‌دهم. امروز چند شنبه‌ست؟ یک ساعت از پنج شنبه گذشته. من همیشه دلم می‌خواسته روزی بیاید که استرس کاری را نداشته باشم. روزی مثل روز بعد از کنکور. که آدم می‌تواند بدون عذاب وجدان تا لنگ ظهر بخوابد انگار که بخواهد خستگی یک عمر را از تنش در کند. اما خب همیشه چیزی هست. این زندگی بدون استرس شاید مال روزهای دبیرستان بود. که کاری نبود جز حفظ کردن فرمول‌ها برای اینکه فردا از یادم بروند. اصلا چرا اسمش را می‌گذارم استرس؟ کسی که استرس دارد هیچ وقت کارهایش را نمی‌گذارد برای ساعت‌های قبل از ددلاین. مرد می‌گوید اگر کتاب بعدی با همین شرایط بود دیگر باهاشان همکاری نکن. در واقع می‌گوید برایشان خر کاری نکن. من می‌گویم این کاری‌ست که دوستش دارم. بعد هم خودم با زبان تیز خودم زخم می‌زنم که اگر کاری‌ست که دوستش داری، جوری نشان بده که داری با عشق کار می‌کنی. نگذار کسی فکر کند داری خرکاری می‌کنی برای صفحه‌ای چندرغاز. و آرام به مرد می‌گویم: خب همه اولش از همین جاها شروع می‌کنند دیگر. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...