۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

 این روزها از دست می‌روند. دو تا تیرآهن سنگین دو طرف گردنم وصل کنید تا نتوانم از جایم بلند شوم. حسرت این روزها را می‌خورم. خواهم خورد. حسرت ثانیه‌های رفته را می‌خورم و باز دلم نمی‌خواهد بنشینم به کار کردن، به درس خواندن. می‌خواهم راه بروم و تخمه‌های داغ را یکی یکی از جیبم درآورم و بشکنم. می‌خواهم لم بدهم کناربخاری تا زمستان تمام شود. زمستان توی خانه خوب است. خوش می‌گذرد. پرتقال، سیگار، چای. پرتقال، سیگار، چای.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...