انگار
هیچ روزی نبوده که من در این ساعت این جا پشت میزم نشسته باشم. آفتاب به گوشهی
سمت راست چشمم میزند و نمیتوانم درست ببینم. این که میگویم میزم، یا اتاقم،
هنوز هم بعد از گذاشت یک سال و نیم حس خوبی بهم میدهد. مثل اینکه هربار به آینده
فکر میکنم لبخند میزنم. گاهی وقتها برای رسیدن به چیزی تلاش میکنی و بعد، باور
اینکه به آن رسیدهای سخت است. بس که همه چیز با فاصله و دور از دسترس من به نظر
میرسد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر