۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه


     انگار هیچ روزی نبوده که من در این ساعت این جا پشت میزم نشسته باشم. آفتاب به گوشه‌ی سمت راست چشمم می‌زند و نمی‌توانم درست ببینم. این که می‌گویم میزم، یا اتاقم، هنوز هم بعد از گذاشت یک سال و نیم حس خوبی بهم می‌دهد. مثل اینکه هربار به آینده فکر می‌کنم لبخند می‌زنم. گاهی وقت‌ها برای رسیدن به چیزی تلاش می‌کنی و بعد، باور اینکه به آن رسیده‌ای سخت است. بس که همه چیز با فاصله و دور از دسترس من به نظر می‌رسد. 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...