با
رفیق قدیمی وبلاگ مشترکی درست کردیم تا بیشتر از حال هم بدانیم. قرار گذاشتیم که
تا همیشه این راز بزرگ بین خودمان بماند. شاید هم نمیشود گفت یک راز بزرگ. انگار
فقط دلمان میخواست رازی داشته باشیم تا به هم نزدیکتر شویم. شاید فکر میکردیم
دوستیمان چیزی کم دارد. هر دوی ما روزها رازی را نگه داشته بودیم. اما برای نگه
داشتن آن راز قراری با هم نداشتیم. این شد که داشتن یک وبلاگ مشترک پنهانی
شد راز بزرگ ما. و مثل هر کار مشترک دیگری ناتمام ماند. وبلاگ نوشتن پایان ندارد.
فکر میکنم پایان وبلاگ نوشتن، همان زمانیست که نویسنده مرتب مینویسد و مرتب مینویسد
و مرتب مینویسد. همین است که فکر کردم دوباره باید وبلاگی برای خودم داشته باشم.
آن وبلاگ پنهانی هم بماند برای همیشه پنهان. راز.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر