هنوز عاشق شنیدن قصهی زندگی آدمهام. از دهان خودشان. با کلمات و صدای خودشان. مثلا مردی که امروز دیدمش. در ثبت احوال. میخواست اسم کسی را از شناسنامهاش حذف کند، که فرزندش بود. دختر یا پسرش را نمیدانم. زنی که سی سال پیش طلاق گرفته و رفته. چند سال بعد اسمش از شناسنامهی مرد حذف میشود و میماند فقط نام فرزند. دختر یا پسرش را نمیدانم. حالا چطور میشود اسم این فرزند را هم پاک کرد؟ نمیشود آقا. امکان ندارد. لطفا اینقدر سوال نپرسید. مرد سالهاست که فرزندش را ندیده. خارج است. ایتالیاست. حالا هم نمیخواهدش. آقا نمیشود. این بچهی شما که حالا ایران نیست بالاخره پدری دارد. باید معلوم باشد که پدرش کیست. حالا از پدر اصرار و از مامور ثبت احوال انکار. و حالا بماند قصهی زندگی آدمی که در آن سوی دنیا این همه سال را بی پدر گذرانده و روحش خبر ندارد که اینجا، کسی گوش ایستاده و صدای اصرار پدرش را برای حذف کامل او از زندگیاش میشنود. بماند قصهی زندگی آن زن. غصههای زندگی آن زن.
۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
تمام این مرثیهخوانیهای ذهنی برای فرار از دنیاییست که دوستش ندارم . یادم آمد که سالها پیش سین بهم گفته بود م...
-
هر روز صفحه نیازمندیهای همشهری را نگاه میکنم. توی صفحه استخدام دنبال مدرس زبان و کارمند مترجم میگردم. اول مدرسها را نگاه میکنم. خب هر...
-
چقدر شب سختیه. همهی این روزهایی که گذشت روزهای سختی بود برای ما. همه چیز افتاده روی دور بد آوردن و هیچ نیرویی نمیتواند جلوش را بگیرد. ما...
-
هنوز هم نمیدانم وقتی حرف زدن و نوشتن میتوانم این همه از ترسها و دلمشغولیهای آدم کم کند، چرا میگویند خواب بدت را تعریف نکن؟ از این جم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر