۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

چه بارانی هم گرفت

     وقتی که می‌نشیند روی تخت و دستش را می‌گذارد روی چشم‌ها و پیشانی، از کلافگی، خستگی، بی‌حوصلگی، مهار کردن اشک‌ها سخت می‌شود. این که فکر کنی دلیل این حالش، این سکوتش، تو هستی یا اینکه نه تو نیستی اما تو تنها کسی هستی که می‌توانی حالش را عوض کنی، و در آن لحظه چیزی نباشی جز حجم عظیمی از بغضی که تا چند لحظه‌ی دیگر می‌ترکد و همه چیز را بدتر می‌کند. قرار گذاشته‌اید که اگر یکی بی‌حال شد، اگر حوصله‌اش از زندگی سر رفت، آن یکی حالش را عوض کند. جز هم کی را دارید مگر؟ سخت است وقتی حوصله‌‌ی کسی از زندگی سر رفته، ادای آدم‌های خوشحال را در بیاوری. حالا نیازی به ادا در آوردن نبود. همین که اشک‌ها را نگه می‌داشتم کافی بود. نگه داشتم. دردی هم دوا نشد اما. سوئیچ را برداشت و زد بیرون.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...