۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

به تولدهایی که دیگر انتظارشان را نمی کشم، هرگز

  صبح تولد مثل روز اول پریود شروع می‌شود. کلافه، بی قرار، حساس. هیچ چیزی شبیه قبل نیست. هیچ چیزی حتا شبیه بعد هم نیست. خودم را مچاله کرده‌ام وسط خانه، زیر پتو. سرد است. شب، سخت گذشته است. چشم‌هام را که می‌بستم تصاویر نجس و زجرآوری از کودکی تا حالا پشت سر هم ردیف می‌شد. بازشان می‌کردم و حوصله‌ی اشکی که گلو و بالشم را خیس می‌کرد را نداشتم.

باری، اولین روز بیست و پنج سالگی، سنی که همیشه منتظرش بودم این طور شروع شد.

     ارقام مهم‌اند. ارقام وقتی به روزهای رفته‌ی زندگی مربوط‌‌‌ می‌شوند مهم‌ترند حتا. چطور داری با خودت فکر می‌کنی که حالا چه اهمیت دارد؟ و یا اینکه هه! هنوز آن‌قدر جوانم که شمار روزهای زندگی‌ توی دستم است؟ صبح روز بیست و پنج سالگی شاید یعنی اینکه نباید منتظر تلفنی باشی که از خواب بیدارت کند. یعنی بپذیر که داری فراموش می‌شوی.

     همیشه فکر می‌کردم چطور سن مامان قاطی این همه عدد گم شد. چطور تا سال‌ها هیچ وقت از تولدش حرفی نمی‌زدیم. شک دارم که خودش روز دقیق تولدش را می‌دانست. حالا چند سال است که به رسم خانوادگی کیکی می‌گیریم و هر سال هر کدام با بهانه‌ای هدیه‌ی تولدش را به روز دیگری موکول می‌کنیم. می‌بینی؟ از یک جایی به بعد اینکه روزی، مال تو باشد دیگر اهمیت ندارد. از یک جایی باید یادآوری کنی خودت را به دیگران. چقدر سخت.

    فکر می‌کنم که امروز باید بگذرد. ثانیه‌ها دارند فشار می‌آورند. دوش می‌گیرم. چقدر زشت شده‌ام. چقدر زشت‌تر. بین آدم‌های زندگیم، جز آن‌هایی که روزگاری دوستم داشتند، کسی در مورد صورت من نظری نداد. می‌دانی؟! صورت آدم این طوری محو می‌شود قاطی صورت‌های دنیا. همه‌ی صورت‌های بیست و پنج ساله‌ی دنیا. خسته‌تر بودم از آن چیزی که بودم. هرگز یاد نگرفتم خودم را دوست داشته باشم. بیست و چهار سال و یک صبح، خودم را روی دوش خودم حمل کرده بودم، بار اضافه‌ی خودم بودم. خودم را خسته کرده بودم. لاک می ‌زنم. خراب می‌شود. موهایم را سشوار می‌کشم. خراب می‌شود. زیر تلی قایمشان می‌کنم. غذا می‌پزم. خوشمزه است. هردومان آن‌قدر می‌خوریم که دل‌درد می‌گیریم. نگاهش به تلویزیون است. خدا خدا می‌کنم که تمام شود. می‌شود. نگاهش به من نیست باز. دقایق دیگر هم همین طور می‌گذرند. می‌خوابیم، گرم است. تن‌های عرق کرده‌مان را می‌چسبانیم به هم. انگار که سال‌هاست فاصله داشته‌ایم. بلند می‌شویم. می‌نشیند جلوی تلویزیون. بی حال. نه که دلش بخواهد این حال را. خوش نیست. زل می زند به صفحه تا به چیز دیگری فکر نکند. مثلا به من؟ نمی‌دانم.

     آغاز بیست و پنج سالگی با چند تلفن کوتاه و چند پیغام همراه می‌شود. با دلگیری. با سیگارهای زیر هود. با دود عود.

این که خودم نتوانم حال خودم را خوش کنم،بیشتر از هر چیزی آزارم می‌دهد. دنیای بعد از بیست و پنج سالگی، دنیا غصه‌ی پول‌های از دست رفته و قرض‌هاست. غصه‌ی کارهای مانده، مریضی‌ها، تنهاتر شدن‌ها.  بهانه‌های کوچک زنده ماندن را کجای این بیست و چهار سال از دست دادم؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...