از انتشارات زنگ میزنند که کتاب را بفرست برایمان. بی حوصلهام. فکر میکنم یعنی اینقدر سخت است که بخواهند از کتاب برای خودشان کپی بگیرند؟ لابد هست. این طرفها پیک موتوری پیدا نمیشود. زنگ میزنم به آژانس. به جای موتور ماشین میفرستد. غر میزنم. مثل آنهایی که پول میدهند و فکر میکنند چون پول دادهاند میتوانند همه چیز را برای خودشان بخواهند. زنگ میزنم به آژانس و پشت سر هم ور میزنم. از احترام و راستگویی و لیاقت و این جور چرت و پرتها حرف میزنم و قطع میکنم. از خودم لجم میگیرد.
بعد هم طرف ایمیل میزند که : شما با کدام کشور افریقایی بیشتر تمایل به تجارت دارید؟ هنوز نگفتهاند قبولم کردهاند یا نه. من هم چیزی نگفتهام. ایمیلهایی که به هم میزنیم بی معنی و عجیباند. یک خطی. طوری که نمیشود هیچ چیزی ازشان فهمید. مثل همیشه فکر میکنم سر کارم.
مثل هر روز سر میزنم به بنگاه خبر پراکنی بی بی سی. باز هم حرص میخورم از تحلیلها و غلطهای فاحش نگارشی.
همه چیز مثل هر روز شروع شده است و مثل هر روز هم تمام میشود. حالا نمیدانم این یک جور تسلیم شدن است یا تسلیم نشدن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر