۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

فئو

    وسط دانشکده می‌بینمش. رفته‌ام دنبال کتابی که پیداش هم نمی‌کنم. اتفاقی که فکر می‌کردم بی‌شک فاصله‌ انداخته میان‌مان، یکهو تبدیل می‌شود به سوء تفاهمی که پیش آمده بوده و تمام شد. می‌گویم می‌روم کافه. سرگرم حرف زدن با کسی‌ست. می‌گوید من هم می‌آیم. تا بروم از دانشگاه بیرون و چرخی بزنم توی کتابفروشی‌ها و سیگار و آب‌ معدنی‌ام را بخرم و برسم کافه،خودش را رسانده.  می‌نشینیم به گپ زدن. تلاش می‌کنیم که نشان دهیم چیزی عوض نشده. از چند سال پیش؟ از زمستان هشتاد و نه. آن طور که با آن حافظه‌‌ی لعننی‌اش به یاد می‌آورد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...