وسط دانشکده میبینمش. رفتهام دنبال کتابی که پیداش هم نمیکنم. اتفاقی که فکر میکردم بیشک فاصله انداخته میانمان، یکهو تبدیل میشود به سوء تفاهمی که پیش آمده بوده و تمام شد. میگویم میروم کافه. سرگرم حرف زدن با کسیست. میگوید من هم میآیم. تا بروم از دانشگاه بیرون و چرخی بزنم توی کتابفروشیها و سیگار و آب معدنیام را بخرم و برسم کافه،خودش را رسانده. مینشینیم به گپ زدن. تلاش میکنیم که نشان دهیم چیزی عوض نشده. از چند سال پیش؟ از زمستان هشتاد و نه. آن طور که با آن حافظهی لعننیاش به یاد میآورد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر