۱۳۹۳ اسفند ۱۳, چهارشنبه

در روزهای وسط اسفند

 عجیب نیست اینکه من فکر می‌کنم کسی هست که یک روز قرار است پیدام کند؟ کسی از گذشته‌ها که یک روز می‌شنوم ازش : آخ آخ چقدر همه‌ی این سال‌ها دنبالت گشتم.

     ایده‌آل من این است که این اتفاق در خیابان‌ها بیفتد. یا مثلا در کافه‌ای، جایی. که یکهو بشنوم که صدام می‌کند. مدت‌هاست که کافه نرفته‌ام، شاید هم دیگر هیچ وقت نرسد آن روزهای کافه‌ رفتن‌هام- می‌خواستم بنویسم کافه نشینی که فکر کردم هیچ وقت کافه نشین نبوده‌ام. هیچ وقت با کتاب و ورق‌هام ننشته‌ام توی کافه و ساعت‌ها کار نکرده‌ام- . پس این کسی که دنبال من است،  باید جایی حوالی همین صفحه‌ها پیداش شود. آن‌جایی که فقط یک اسمم و چند تا عکس، که هیچ کدامشان هم خودم نیستم. که توی چت‌هاش آخر هر جمله‌ام لبخند می‌زنم و کسی خبر ندارم که همان موقع چطور دستم را می‌برم لای موهام و حتی از وزن اضافی آن‌ها روی سرم خسته می‌شوم. همیشه فکر می‌کنم ایمیل یا پیغامی از فرد ناشناسی می‌رسد به دستم که توش نوشته: خودتی؟ آتفه؟! و جواب می‌شنود که اوهوم. برای همین اگر چند روزی دور باشم از این صفحه‌هایی که در آن‌ها فقط یک عکسم و لبخند پشت لبخند، استرس می‌گیرم. فکر می‌کنم نکند آمده باشد، در زده باشد و بی که جوابی شنیده باشد، رفته. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...