صبح وارد واگن "آقایان" میشوم. مثل همیشه چند نفری سعی می کنند دورم را بگیرند تا نشان دهند که یک جنتلمن واقعی چه شکل و شمایلی دارد و چه کارهایی می کند. انگار کسی خبر ندارد از دست هاشان که دوست دارد بجنبد روی تن خسته ی زنان،در تاکسی های برگشت به خانه. حتا نگاهشان نمی کنم تا انتظار تشکر ازم نداشته باشند. زل می زنم به کفش ها. ایستگاه به ایستگاه کفش ها عوض می شوند و حلقه ی دورم تنگ و تنگ تر. دارم صدایی را می شنوم که مثل وقت های ضعف و سرگیجه می پیچد توی سرم. صدای نفس نفس زدن لزج و شهوانی مردی که دهانش را نزدیک گوشم گرفته، زل زده به لبهام و دست هاش را طوری حائل کرده که کسی دیگری بهم نزدیک نشوم. ایستگاه انقلاب اسلامی. پیاده می شوم. بوی فاضلاب همیشگی ایستگاه می زند و باز دماغم را پر می کند. تهوع صبح گاهی هم که مثل همیشه هست. می دوم از روی پله ها بالا. خودم را می رسانم و بالا می آورم همین نیم ساعت بیداری را در جوی انقلاب،جلوی تاکسی های امیرآباد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر