غروب جمعه گلومی ساندی را گوش میکنم. همین که آهنگ پلی میشود مینشینم روی یکی از صندلیهای کافه رومنس. غروب است. همهمهی همیشگی و سکوتی که در همهمهی آنجا، هست همیشه. زمان، حالا نیست. چند سال بعد است شاید. اولین باری هم که بعد از دیدن فیلم، موسیقیاش را شنیدم همین رومنس عزیز بودم. یادم نیست که رو به روم کی بود اما خوب یادم هست که گفته بودم اِ !! گلومی ساندی. و شنیده بودم که اوهوم. آدمی که جلوم نشسته صورت ندارد. حتا دست هم انگار. اگر دست داشت حتما زل میزدم به انگشتهاش، به انگشترش، به حرکت دستش وقتی که خاکستر را میتکاند یا وقت دور لیوان چای حلقه میزند. آدمی که جلوم نشسته هیچ چیز ندارد و فقط کسیست که میتوانم باهاش، جمعهی غمگینم را این طوری سپری کنم. در غروب رومنس، که پنجرههای قشنگی داشت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر