۱۴۰۰ آذر ۲۲, دوشنبه

 کار‌هایی که الآن دارم می‌کنم، خوشگذرونی مدام، دائم جشن و نوشیدن و رقصیدن، طبیعتا باید دلخوشی ده سال پیش من بود. پس آن روزها چه کار می‌کردم؟ چرا انقدر آن روزها تلخ و پراسترس و تنها بودم؟ آدم‌های هم سن و سال من، دغدغه‌های سی سالگی و آینده، الآن برایم بی‌معنی‌اند. و حالا مغز سرزنشگرم نمی‌گذارد آنی باشم که می‌خواهم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...