آدمها فکر میکنند اگر کسی میخواهد خودش را بکشد، حتما باید آنقدر جسور باشد که حرفش را نزند. فقط عمل کند. چقدر این فکر ابلهانهست. کسی هم اگر میگوید که میخواهد خودش را بکشد، لابد دنبال توجه است. این دیگر از قبلی هم ابلهانهتر است.
چند روز پیش، صاد گفته بوده که میخواهد در روز تولدش خودش را بکشد. آن روز من کافه نبودم. ز به من زنگ زد و گفت باید یک کاری بکنیم. نکند واقعا خودش را بکشد! بچهها خندیدند که:« نه بابا! ما عادت کردهایم به این حرفهاش. همیشه میگه میخوام خودم رو بکشم. خب اگر میخواهی بکشی، بکش دیگه!». ولی من ترسیدم. شبیه تماشاگرانی بودند که از پایین پل داد میزنند بپر! بپر!
ترسیدم چون من صاد را خوب میفهمم. خیلی وقت است. فکر خودکشی با تو زندگی میکند. تصمیم لحظهای نیست و نمیفهمم که چرا دیگران نمیخواهند چیزی ازش بشنوند. حرفی اگر بزنی، یا بزدلی یا جندهی توجه یا از این حرفهای صد من یک غاز میشنوی که تو چیات کم است و ورزش کن و بچه بیاور.
امروز صبح، چایی را ریختم و رفتم به اتاقم. نور آفتاب، کج افتاده بود روی میز. شبیه همهی ۹ صبحهای زمستان. خودم را در آینه نگاه کردم. دست کشیدم به موهایم. نشستم روی صندلی. اما در همان لحظهی آرام و بینقص، دلم خواست که نباشم. میدانی؟ همین میل به نبودن است که در لحظه همه چیز را برایت از معنا خالی میکند. ددلاین دانشگاه، درد مزمن کمر و گردنت، وقت دندانپزشکی عصر و حتی ذوق رسیدن آخر هفته و دیدن دوستانت. همهچیز پوچ میشود و من چقدر از این کلمهی پوچ با آن همه نقطه و انحنا خوشم میآید. همین. دیگر تو میمانی و سه ساعت سکوت اتاق و چایی که سرد میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر