دائم فکر میکنم مامان قرار است خبر مرگ کسی را بهم بدهد. از دوماه گذشته دو بار زنگ زده و خبر مرگ خاله و دختر عمه را داده است. خبر مرگ عمه را اما خودم هفته پیش بهش رساندم. مرگ این سه نفر تاریخ همه چیز را عقب انداخت. تا چهلم صبر کردیم، باز یک نفر دیگر. باز یکی دیگر. این مرگها حالم را بد کردهاند. به مامان گفتم دیگر حاضر نیستم تا چهلم عمه هم صبر کنم. شدهام مثل عروسهای شوربختی که مرگ آدمها خانه نشینش کرده. امروز صبح جواب اس ام اس "کجایی؟"اش را ندادم. زنگ زد. استرس گرفتم. طوری که دلم نمیخواست جوابش را بدهم. قطع کرد. زنگ زد به سین. حالا دیگر مطمئن بودم که چهارمی هم اتفاق افتاده است. دستهام میلرزید. زنگ زدم و منتظر شنیدن صدای آرام و مرددش بودم. چیزی نشده بود. حال همه خوب بود اما باز فکر میکردم دارد چیزی را پنهان میکند. فکر که میکنم میبینم از چند سال پیش، فکر مرگ آدمها قبل از یک جشن، توی لیست بدبختیهایی که ممکن است سر آدم بیاید، برای من جزو اولینها بود. بعد خودم را سرزنش میکنم که دیوانهای بابا! چطور فکرهای تو میتواند روی زندگی آدمهای دیگر تاثیر بگذارد؟ در حالی که مطمئنم میگذارد. سکوت میکنم و از این فکرها با کسی حرف نمیزنم. نمیخواهم کسی بفهمد با لیست کردن بدبختیهایی که ممکن است سر آدم بیاید، سه نفر را تا این لحظه کشتها
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر