دقیقا یک ماه دیگر زندگی مشترک من و مامان تمام میشود. همیشه میترسیدم. تمام روزهایی که به رویای شیرین و دلخوشکن مهاجرت فکر میکردم، ترس همین روزها به تنم میافتاد. مگر نمیشود آدم ترس چندین سال بعدش را حس کند؟ تصور تنهایی و گریههای مامان، تصور تکرار همهی روزهای نفرت انگیز بعد از رفتن ال،هیچ وقت نمیگذاشت رویای زیبایم را کامل کنم. بعد از رفتن ال روزهای سختی را با مامان گذراندم. طول کشید تا عادت کنیم به زندگی دو نفره. طول کشید تا شب بیداریهای من، توی اتاق نشستنها و سکوت کردنهای من برای مامان عادی شود. اذیت شدیم، هردومان. خیلی طول کشید تا بفهمیم که باید با هم از چه چیزهایی حرف بزنیم.میشود گفت که قبل از آن تقریبا هیچ وقت از هیچ چیز با هم حرف نمیزدیم. شروع کردیم توی خانه از همسایهها حرف زدن.کی رفت و کی آمد. ترشی گرفتن و تخم مرغ دادن.سرک کشیدن توی زندگی این و آن. گاهی خندیدن. میدانی؟ هیچ وقت کاری از دست من بر نمیآید. روزهایی هم بود که مامان مریض شد و من کاری از دستم بر نیامد جز گریه. جز اینکه زنگ بزنم به فر و ازش بخواهم که با مامان حرف بزند. ازش بخواهم که مامان را ببرد بیرون، بگرداند. و خودم فقط بغض کردم. دعواهایمان هم کم نبود. همهی چیزهای پیچیده و به نظر ساده ای که بین یک مادر و دختر هست را داشتیم و داریم. مادر و دختری که هیچ وقت هم را بغل نکردهاند. مامان از آن جنس مامانها نبوده هیچ وقت. حیف.
حالا دقیقا یک ماه دیگر زندگی مشترک من و مامان تمام میشود و حس میکنم باید تمام این ثانیهها را کنارش باشم. به ازای تمام شبهایی که نیستم و گریه خواهد کرد. به ازای تمام روزهایی که با هم زندگی کردیم اما فقط یک کلمه بینمان رد و بدل شد. سلام. سلام. تحمل این ثانیهها سخت است برایم. حیف که شما هیچ چیز نمیدانید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر