روزی ده بار میپرسم چته؟ جواب میدهد هیچی. میروم دستشویی. جلوی آینه میایستم. تو به این میگویی هیچی؟ معلوم است که عصبانی هستی. کمی هم نگران. بیشتر نگران؟ چه میدانم. اصلا کوفت. میآیم بیرون. باز برمیگردیم سر جای اول. همان جای آخر. این عصبانیتها مال همین یکی روز نیست که بتوانم دلیلش را برایت توضیح بدهم. که مثلا بگویم من کار ندارم. من کاری حتا از دستانم هم برنمیآید. یا پول ندارم یا چه میدانم احساس میکنم که تمام تنم بیحس شده یا با خانوادهام درگیرم یا مثلا دوستانم رفتهاند و تنهاتر شدهام. حتا مال همین یکی دو سال هم نیست. چطور توضیح بدهم برای تو که چیزهای کوچکی هست که من را به اوج عصبانیت و کلافگی میرساند و نمیشود ازش حرف زد؟ چای میخوری؟ یه سیگار بهم بده. مثلا شاید اگر از این تختهای روانکاوی داشتیم راحتتر بودیم. که پشت به تو دراز بکشم و حرف بزنم. طوری که تمام تنم احساس آرامش کند. که باز هم شاید نشود. نمیدانم. مثلا آن روزی که ایستادم جلوی پنجره و دانههای باد را که پرز روی صورتم را تکان میداد حس میکردم، و لبها تکان میخورد و صداها با تاخیر به من میرسید، حال خوبی داشتم. اما چطور از این حال با تو حرف بزنم؟ همه چیز عصبانیت را از یادم برده بود. آینده شده بود، زمان. آن لحظه فکر کردم خوب است چیزی بنویسم. حتا یادم هست که نوشتم. اما امروز هر چه میگردم پیداش نمیکنم. بهش میگویم شاید ننوشتی اصلا چیزی. میگوید آره خیلی چیزها بود که میخواستم ازش بنویسم اما هیچ وقت. میگوید میدانی ترجمه کردن چیاش بد است؟ میپرسم هان؟ این که حرفهات را توی نوشتههای کس دیگری پیدا میکنی و دیگر خودت آنها را نمینویسی. میشوی اصلا آدم نقل قول کردن. خب به چه دردی میخورد این؟ اینها خودش آدم را عصبانی میکند. حالا تو هی از من میپرسی چته؟ اگر بهت بگویم صداها کلافهام میکنند شاید بخندی. اگر نخندی میگویی اوهوم. اوهوم یعنی تو هیچ چیزی نمیدانی. اولین تصویر من از کودکیام، وقتیست که چشمهام بسته است اما بیدارم. و دیگران فکر میکنند که خوابم. و لا مصبِ این دنیا این است که این تصویر برای من کش آمده تا امروز. هنوز هم وقتی چشمهام بستهست و دیگران فکر میکنند خوابم، آن صداهای کثیف را میشنوم. همانهایی که من را از صدای تلفن صبح بیدار میکند. تو خود منی اما هنوز میخواهی از من بپرسی صدای تلفن صبح چیست؟ حالا من چطور بیایم این را برایت توضیح بدهم؟ چطور توضیح بدهم که گریهام نگیرد. من عصبانیام. و هیچ وقت آرام نخواهم شد. گیرم گاهی صدای غرش عصبانیتم را با پتو خفه کنم تا جهان فکر کند آه من بسیار خوشبختم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر