۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

 اولش فقط از مامان می‌شنوم که چند کوچه آن‌طرف‌تر پسری خودش را کشته است. از ساختمانی پایین پریده، پایین افتاده. همسایه‌ها می‌گویند به‌خاطر عشق به دختری بوده. دختری که بهش نرسیده است.

چند روز بعد عکس بزرگش را جلوی در خانه‌شان می‌بینم. کنار حجله‌ها و پارچه‌های مشکی عکس تمام قدی ازش زده‌اند و روش نوشته‌اند: بچه‌ها حلالم کنید. خانه را می‌شناسم. صاحب عکس را هم. اسمش علی بود. در کانون، بچه‌ها صدایش می‌کردند علی الکس. پسرها همیشه برای هم اسم‌هایی انتخاب می‌کنند که عجیب و غریب است. همیشه دلم می‌خواهد بدانم اولین کسی که این اسم را برای فلانی گذاشته است کی بوده. بگذریم. علی چند سالی از من کوچک‌تر بود و آن وقت‌ها خاطرخواه شین. توی آن روزهای نوجوانی ازشان برای هم خبر می‌بردیم. ما آن‌جا توی کانون داستان می‌نوشتیم، کتاب می‌خواندیم، سفالگری می‌کردیم.اما علی فقط شیطنت می‌کرد. موهایش را ژل می‌مالید، پیراهن سفید می‌پوشید، همیشه، و چشم‌های براقش را برمی‌داشت با خودش می‌آورد آن‌جا، تا زیر چشمی شین را زیر نظر بگیرد. شین هم دوستش داشت. شین سر کوچه می‌نشست و علی ته کوچه. خبر ندارم که توی این سال‌ها چه شد داستان این خاطر خواهی. خانه‌ی سر کوچه، خیلی وقت است که کوبیده شده و دارد چند طبقه می‌شود، همسایه‌ها می‌گفتند پسرک خودش را از خانه چهار طبقه پرت کرده است. من پرسیدم آدم وقتی از چهار طبقه پرت شود پایین، می میرد؟

اعلامیه‌هاش را هر روز می‌بینم این طرف و آن طرف. توی عکس‌هاش هم همان لبخند چند سال پیشش را دارد، همان لباس سفید، همان موهای ژل خورده‌ی روی به بالا. مرگ، غم دارد. اما نمی‌دانم چرا هر بار نگاهش می‌کنم لبخند می‌زنم. شاید چون فکر می‌کنم این پسر، این علی الکس، دوست داشتن را دوست داشت. این همه‌ی چیز‌ی‌ست که ازش یادم می‌ماند. 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...