۱۳۹۲ بهمن ۲۱, دوشنبه

کثیفی

 همه چیز در اطرافم، کثیف، زشت، کهنه و نامرتب شده است. همه چیز در اطرافم، یعنی وسایل و لباس‌ها و کاغذها و دسک تاپ به علاوه‌ی خودم. یعنی که منظورم آدم‌ها نیستند. سیاست و تهران و مهاجرت نیست. منظورم همین چیزهایی‌ست که از موی سرم شروع می‌شود و می‌رسد به میز تحریر، به کیف، به کمد لباس‌ها، به بقچه‌ی لباس‌ زیرها. هنوز هم انگار چیزی از خودم نمی‌دانم. هنوز هم آدم‌ها این را می‌گذارند روی افسردگیم. این که افسردگی کجا بود را نمی‌دانم. اما انگار شنیده‌اند از این طرف و آن‌طرف که این‌ها نشانه‌های افسردگی‌اند. من هنوز هم چیزی از خودم نمی‌دانم. هنوز هم صبح که بیدار می‌شوم، پیام می‌فرستم برایش که امروز را توی خانه می‌مانم. چون از تماشای خودم در شیشه‌ی درها و آینه‌ی توالت بیزارم. چون دلم می‌خواهد که یک خانه داشته باشم با یک میز تحریر. و این خانه به خانه کردن‌ها خسته‌ام کرده اند. برای اینکه به خودم دلگرمی بدهم می‌گویم همین‌ها اصلا این همه کثیف و رقت انگیز کرده‌اند مرا. این که دل نداده‌ام به جایی تا آراسته‌اش کنم. خودم را چطور؟ به خودم هم دل نداده‌ام؟

      باید بنشینم سر ترجمه‌ی مصاحبه. مزخرف است این عادت لعنتی که همیشه فکر می‌کنم بعد از اتفاقی اوضاع بهتر می‌شود. مثلا تمام روزها را با این امید گذراندم که بعد از کنکوری که چیزی هم ازش نخوانده‌ام اوضاع بهتر می‌شود. چطورش را نمی‌دانم. حالا کنکور را یک هفته به تعویق انداختند تا شاید این طوری بتوانند دیوانه‌ترم کنند. سین به من می‌گوید دارد حسابی بهم خوش می‌گذرد. شاید چند سال دیگر که به این روزها فکر می‌کنم، حقیقت همین باشد. کاری ندارم، همین ترجمه‌های گاه به گاه، پولی که هست، درسی که باید بخوانم و نمی‌خوانم. خواستم بنویسم اما خودم این موقعیت را دوست ندارم. دیدم نه! شاید باید بگذارم این چند روز هم بگذرد و بعد نظر بدهم. در حال حاضر همه چیز نامرتب است. کثیف، زشت و کهنه. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...