۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

فئو

    وسط دانشکده می‌بینمش. رفته‌ام دنبال کتابی که پیداش هم نمی‌کنم. اتفاقی که فکر می‌کردم بی‌شک فاصله‌ انداخته میان‌مان، یکهو تبدیل می‌شود به سوء تفاهمی که پیش آمده بوده و تمام شد. می‌گویم می‌روم کافه. سرگرم حرف زدن با کسی‌ست. می‌گوید من هم می‌آیم. تا بروم از دانشگاه بیرون و چرخی بزنم توی کتابفروشی‌ها و سیگار و آب‌ معدنی‌ام را بخرم و برسم کافه،خودش را رسانده.  می‌نشینیم به گپ زدن. تلاش می‌کنیم که نشان دهیم چیزی عوض نشده. از چند سال پیش؟ از زمستان هشتاد و نه. آن طور که با آن حافظه‌‌ی لعننی‌اش به یاد می‌آورد. 

۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه

   نخواست همان آدم قبلی باشد برای من. گفت من آن علی آقا که دنبالش می‌گردی نیستم. مچش را گرفتم. گفتم من کی گفتم دنبال علی آقا می‌گردم؟ تصورش کردم که صفحه پیغام‌هایمان را یک بار بالا و پایین کرد، لب گزید و  فهمید که چه اشتباهی کرده است.

حتا اگر اشتباه نمی‌کرد، فهمیده بودم که دارد تظاهر می‌کند به کس دیگری بودن. بعد از آن رفاقت، اگر کلمه‌ها و حرف زدنش را نشناسم، جطور می‌توانم بنویسم رفاقت؟ اگر از روی انگلیسی دست و پا شکسته‌اش نفهمم که دارد بی‌دلیل تلاش می‌کند آنی نباشد که بود، اصلا چرا باید بعد از این همه وقت پیغام بدهم و حالش را بپرسم؟ دلتنگی‌ام دیگر برای چیست؟
     بچه‌ها گفتند پاتوقش همان کافه‌ی زیر زمین است. همه‌شان هیجان داشتند برای روزی که قرار است ما دو نفر هم را ببینم، اتفاقی، بعد از چند سال. می‌توانستم زنگ بزنم بهش، قرار بگذارم جلوی دانشکده ادبیات ببینمش. می‌توانستم اصلا برای ساعتی توی کافه باهاش قرار بگذارم و این هیجان توخالی را بترکانم. پس چه شد که دیشب ازش پرسیدم چطوری؟نمی‌دانم. وایبر، مثل همه‌ی وقت‌ها که از اتفاقات بی اهمیت و تکراری خبر می‌دهد، خبر داد که همان دقیقه برای اولین بار وارد وایبر شده است. فکر کردم همین طور برای احوالپرسی حرفی بزنم. از روی دلتنگی، بی خبری، کنجکاوی، نمی‌دانم. انتظار جواب هم نداشتم حتا. وقتی دیدم که نوشت فلانی ایز تایپینگ، ذوق کردم و زل زدم به صفحه. پرسید شما؟ خب شاید شماره‌ام را نداشت. اسمم را گفتم و باز نشناخت. گفت اشتباه گرفته‌اید. و بعد چند خط حرف‌های بی ربط و تلاش برای اینکه نشان دهد آنی نیست که دنبالش هستم، حتا علی آقا هم نیست.     آفلاین شدم و دراز کشیدم. نگاه کردم به دور و برم، به آن‌هایی که این اواخر حرف زده بودیم با هم، دیدم کسی نیست. کسی نیست که از حرف زدن باهاش لذت ببرم. کسی نیست که بی خبر در خانه‌ام را بزند و بگوید آمدم حال و احوالپرسی، چای بخوریم و گپ بزنیم. نگاه کردم به گذشته‌ام. به گذشته‌ای که فکر می‌کردم دوستانی، رفیقانی دارم. و حالا کدامشان خبری ازم می‌گرفتند؟ برای کدامشان مهم بودم اصلا؟ دلتنگم می‌شدند؟ زنگ می‌زدند و فحش می‌دادند؟ هیچ کدام.

     رفاقت معنایی ندارد. تا دیشب، قبل از آخرین جمله‌ام فکر می‌کردم که دارد. فکر می‌کردم نگه داشتن دوستان قدیمی هنر است. به سین می‌گفتم مگر ما چه داریم جز همین دوستان؟ نوشتم اشتباه از من بود. گفت چرا؟ گفتم هیچی. اما حرف‌ها ماند توی گلوم

۱۳۹۳ اسفند ۱۳, چهارشنبه

در روزهای وسط اسفند

 عجیب نیست اینکه من فکر می‌کنم کسی هست که یک روز قرار است پیدام کند؟ کسی از گذشته‌ها که یک روز می‌شنوم ازش : آخ آخ چقدر همه‌ی این سال‌ها دنبالت گشتم.

     ایده‌آل من این است که این اتفاق در خیابان‌ها بیفتد. یا مثلا در کافه‌ای، جایی. که یکهو بشنوم که صدام می‌کند. مدت‌هاست که کافه نرفته‌ام، شاید هم دیگر هیچ وقت نرسد آن روزهای کافه‌ رفتن‌هام- می‌خواستم بنویسم کافه نشینی که فکر کردم هیچ وقت کافه نشین نبوده‌ام. هیچ وقت با کتاب و ورق‌هام ننشته‌ام توی کافه و ساعت‌ها کار نکرده‌ام- . پس این کسی که دنبال من است،  باید جایی حوالی همین صفحه‌ها پیداش شود. آن‌جایی که فقط یک اسمم و چند تا عکس، که هیچ کدامشان هم خودم نیستم. که توی چت‌هاش آخر هر جمله‌ام لبخند می‌زنم و کسی خبر ندارم که همان موقع چطور دستم را می‌برم لای موهام و حتی از وزن اضافی آن‌ها روی سرم خسته می‌شوم. همیشه فکر می‌کنم ایمیل یا پیغامی از فرد ناشناسی می‌رسد به دستم که توش نوشته: خودتی؟ آتفه؟! و جواب می‌شنود که اوهوم. برای همین اگر چند روزی دور باشم از این صفحه‌هایی که در آن‌ها فقط یک عکسم و لبخند پشت لبخند، استرس می‌گیرم. فکر می‌کنم نکند آمده باشد، در زده باشد و بی که جوابی شنیده باشد، رفته. 

۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه

    صبح وارد واگن "آقایان" میشوم. مثل همیشه چند نفری سعی می کنند دورم را بگیرند تا نشان دهند که یک جنتلمن واقعی چه شکل و شمایلی دارد و چه کارهایی می کند. انگار کسی خبر ندارد از دست هاشان که دوست دارد بجنبد روی تن خسته ی زنان،‌در تاکسی های برگشت به خانه. حتا نگاهشان نمی کنم تا انتظار تشکر ازم نداشته باشند. زل می زنم به کفش ها. ایستگاه به ایستگاه کفش ها عوض می شوند و حلقه ی دورم تنگ و تنگ تر. دارم صدایی را می شنوم که مثل وقت های ضعف و سرگیجه می پیچد توی سرم. صدای نفس نفس زدن لزج و شهوانی مردی که دهانش را نزدیک گوشم گرفته،‌ زل زده به لبهام و دست هاش را طوری حائل کرده که کسی دیگری بهم نزدیک نشوم. ایستگاه انقلاب اسلامی. پیاده می شوم. بوی فاضلاب همیشگی ایستگاه می زند و باز دماغم را پر می کند. تهوع صبح گاهی هم که مثل همیشه هست. می دوم از روی پله ها بالا. خودم را می رسانم و بالا می آورم همین نیم ساعت بیداری را در جوی انقلاب،جلوی تاکسی های امیرآباد.  

۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

  غروب جمعه گلومی ساندی را گوش می‌کنم. همین که آهنگ پلی می‌شود می‌نشینم روی یکی از صندلی‌های کافه رومنس. غروب است. همهمه‌ی همیشگی و سکوتی که در همهمه‌ی آن‌جا، هست همیشه. زمان، حالا نیست. چند سال بعد است شاید. اولین باری هم که بعد از دیدن فیلم، موسیقی‌اش را شنیدم همین رومنس عزیز بودم. یادم نیست که رو به روم کی بود اما خوب یادم هست که گفته بودم  اِ !! گلومی ساندی. و شنیده بودم که اوهوم. آدمی که جلوم نشسته صورت ندارد. حتا دست هم انگار. اگر دست داشت حتما زل می‌زدم به انگشت‌هاش، به انگشترش، به حرکت دستش وقتی که خاکستر را می‌تکاند یا وقت دور لیوان چای حلقه می‌زند. آدمی که جلوم نشسته هیچ چیز ندارد و فقط کسی‌ست که می‌توانم باهاش، جمعه‌ی غمگینم را این طوری سپری کنم. در غروب رومنس، که پنجره‌های قشنگی داشت. 

۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

بله! دیو چو بیرون رود فرشته درآید

 چطور از دست تو خلاص شوم؟ امروز تولدت است. می‌رسد بیشت و شش دی‌ماهی که فراموشش کرده باشم؟ بعد از مرگم شاید. همه جا هستی. بیست و شش دوست مشترک داریم. چطور این رابطه‌ی سرشار از نفرت را تمام کنم؟ چه کار کنم که اسمت را همه جا نبینم؟ لایک می‌زنی آن چیزهایی را که دوست داشته‌ام، متنفر می‌شوم ازشان. کامنت می‌گذاری، روی صفحه‌ی دوستانم می‌نویسی که دلتنگشانی. لامصب! همه جا حرف تو هست. هر چند که نه به نیکی. اما دوست ندارم. همه جا هستی. آدم‌های توی کافه‌ها همه شبیه تواند. همه صدای تو را دارند. و دائم این صدا تکرار می‌شود که آه! تو هم می‌شناسیش؟ حیف که نمی‌توانم بگویم هیچ کس بهتر از من نمی‌شناسدش.

رها کن من را. 

۱۳۹۳ دی ۱۷, چهارشنبه

 بچه‌ها یکی یکی کتاب‌هایشان را چاپ می‌کنند و تو هیچ، تو نگاه، تو آه کشان لایک لایک لایک. 

۱۳۹۳ دی ۱۶, سه‌شنبه

      ساعت ده و پنجاه و شش دقیقه. ظهر بیدار شده‌ام. چیزکی خورده‌ام. حس کردم دارم سرما می‌خورم. کلداکس خوردم و بیهوش شدم. بیدار شدم. چیزکی خوردم. کتاب خواندم. میوه خوردم. سیگار کشیدم. ظرف‌ها را شستم. صفحه‌ی فیس بوک را هزار بار ری‌فرش کردم. ساعت ده و پنجاه و نه دقیقه است و دارم فکر می‌کنم که خب دیگر چه کار کنم؟ لحظه‌ها را می‌گذرانم که فقط زمان بگذرد. انگار قرار است به چیزی برسم که هیچ وقت قرار نیست به آن برسم.سین می‌گوید دانشگاهت که شروع شود همه چیز درست می‌شود. باز خودم را زیر پتو قایم می‌کنم و می‌گویم چی قرار است درست شود؟ حرف‌هام تکرار حرف‌های همیشه‌اند. میم اصرار دارد که افسرده شده‌ام. هر بار، چند دقیقه که از ورودش به خانه می‌گذرد می‌گوید چه خانه ساکتی! چه قدر همه چیز افسرده‌ست! بارها بهم گفته که شور قبل را ندارم و هر بار در جوابش گفته‌ام که هیچ وقت شوری نداشتم. همیشه همین بودم. چند روز پیش گفت از دکتر برایم وقت می‌گیرد که آزمایش هرمون بدهم. ابروهایم را در هم کشیدم که برای چه؟ گفت خیلی  از مشکلات افسردگی به خاطر اختلالات هرمون است. گفتم حالا نه. نمی‌خواهم. گفت زن‌های سنتی فکر می‌کنند که این جور مشکلات خودشان حل می‌شوند. اما زن مدرن باید برود دکتر. باید همه چیز را چک کند. برای هر چیزی درمانی هست. گفتم اوهوم

۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه

Frances Ha

 It's that thing when you're with someone, and you love them and they know it, and they love you and you know it... but it's a party... and you're both talking to other people, and you're laughing and shining... and you look across the room and catch each other's eyes... but - but not because you're possessive, or it's precisely sexual... but because... that is your person in this life. And it's funny and sad, but only because this life will end, and it's this secret world that exists right there in public, unnoticed, that no one else knows about. It's sort of like how they say that other dimensions exist all around us, but we don't have the ability to perceive them. That's - That's what I want out of a relationship. Or just life, I guess.

۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه

تاملات در حال آشپزی

    درد، حساب‌گرم می‌کند. برای مهمانی کوچک خانوادگی، یا دوستانه حتا، پیش خودم حساب می‌کنم که می‌ارزد به پادرد شب؟ برای لذت‌های ساده و بزرگ زندگی به ناچار حساب و کتاب می‌کنم. بروم کوه حالا که پاییز است؟ قدم بزنم کریمخان و کوچه پس کوچه‌هاش را؟ وقتی همه دارند در مهمانی بالا و پایین می‌پرند، تردید دارم، بپرم بالا؟ بعد هم دفترچه بیمه و ساعت‌های انتظار مطب دکتر و پول‌ها و قرص‌ها یادم می‌اندازند که وقت این کارها نیست دیگر.

  شلوغش می‌‌کنم؟ نه. تحمل یک بیماری، یک درد ثابت برایم ساده نیست. کم تحمل نیستم اما نمی‌توانم کنار بیایم با چیزی در تا همین چند وقت پیش نبود در بدنم و حالا همراه همیشه‌ام شده. از یک جایی به بعد آدم‌ها دیگر حوصله‌ی نالیدنم را ندارند. می‌دانم. آن یک جا را دیگر رد کرده‌ام. چقدر مواظبم باشند؟ چقدر نگران؟ چقدر نصیحتم کنند؟ از یک جایی به بعد دیگر انگار دارم زیادی خودم را لوس می‌کنم. اما نمی‌کنم. فکر می‌کنم باید از دردها حرف زد. هرچند که کسی دلش نمی‌خواهد دیگر شنونده حرف‌های تکراری‌ام باشد. سکوت می‌کنند، حالم را نمی‌پرسند، یا می پرسند و به جوابش گوش نمی‌دهند. انگار که بخواهند بهم بفهمانند باید مدارا کرد. که فهمیدنش برای من سخت است همیشه. مدارا نمی‌توانم.

     هنوز تردید دارم که وقتی مرض و سبک زندگی‌ام با هم در تضادند، کدام را به نفع دیگری رها کنم. می‌توانم چایی نخورم، سیگار نکشم، گوشت قرمز بخورم، ورزش کنم، قرص و ویتامین بخورم تا سرپا بمانم. تا گلبول‌های قرمز کارشان را درست انجام دهند و اکسیژن را به تمام تنم برسانند. خب؟ که چه بشود؟ که بشوم پیرزنی که دست از تمام خوشی‌های کوچکش کشید و مرد؟ یا همین طور شبیه خودم زندگی کنم و بشوم زنی که زیست آن گونه که خواست؟! نمی‌دانم. در آستانه‌ی بیست و شش سالگی هنوز نمی‌دانم چطور می‌خواهم زندگی کنم و این خوب نیست.

     با همه‌‌ی این‌ها بهترم. قرص‌ها سازگارند، درد پا کم شده. اگر بنشینم و مراعات کنم. هیچ وقت دلم نمی‌خواست که این طور زندگی کنم

۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

خبری هست هنوز؟

  دیشب با غم خوابیدم. همان دردها و فکر و خیال همیشه. امروز دلم می‌خواست کسی خبر خوبی برایم داشته باشد. تا ساعت یک در تخت غلط زدم. دلم می خواست موبایل زنگ بخورد و با خبر خوب از جا بپرم. به همه‌ی آدم‌ها فکر کردم. به خبرهای خوبی که هر کسی می‌توانست برایم داشته باشد و نداشت. بلند شدم. بیهوده دور خودم چرخیدم. تنها خبر امروز این بود: ریحانه جباری اعدام شد.

این هم از امروز. 

۱۳۹۳ مهر ۹, چهارشنبه

   داشتم عکس‌های موبایلم را نگاه می‌کردم، فر چشمش افتاد به عکسی و گفت این کیه؟ منظورش خودم بودم. خنده‌ام گرفت گفتم خودم دیگه! گفت وای یک لحظه فکر کردم این منم. من هم گاهی که توی فیس بوک یا اینستاگرام چشمم به عکسش می‌افتد فکر می‌کنم خودم هستم. انگار من جوانی او شده‌ام و او چهل سالگی‌ام. بی آنکه آنقدری شباهت ظاهری داشته باشیم. خوشم می‌آید. 


Ela

     ال برگشته. خوشحالم از آمدنش. شب اولی که آمد رختخوابم را ولو کردم کنار تختش، توی اتاق خودمان و تا صبح گپ زدیم. به یاد روزهای قدیم. به یاد شب‌هایی که چراغ را خاموش می‌کردیم و هر کدام روی تخت خودمان در تاریکی حرف می‌زدیم با هم. پچ پچ‌ها و خنده‌های یواشکی. گاهی هم مامان از بیرون صدا می‌زد که بخوابید دیگه! هنوز همان است. هنوز آبجی است و همین‌اش را دوست دارم. 

Sur le chemin des jours

 روزها در راه مسکوب را می‌خوانم و حظ می‌کنم. مسکوب آدم را به نوشتن وا می‌دارد. طوری که تمام روز فکر می‌کنی می‌توانی بنویسی از اتفاقات ساده‌‌ی روزمره و چه خوب هم بنویسی. مثل خودش ساده و ‍پیراسته. اما سخت است. به قول خودش یبوست قلمی می‌گیری و هزار ایده هم اگر داشته باشی، باز نشستن و نوشتن یک متن بلند، آن‌جور که تمام ریزه‌کاری‌های توی ذهنت را بتوانی پیاده کنی روی متن، سخت است. تمرین می‌خواهد و خواندن و خواندن. عادت کرده‌ام به خواندن متن‌های کوتاه و بی سر و ته فیس بوکی. دلم از آن متن‌های بلند بالای نفس گیر می‌خواهد که هزار سال از عمرش گذشته باشد و هر روز تازه‌تر شده باشد. 

۱۳۹۳ مرداد ۲, پنجشنبه

بیست و پنج سالگی

     هر چند لحظه می گوید ناراحت نباش خب؟نمی‌توانم. می‌گویم. می‌گویم لااقل باید چند وقت بگذرد. بعد می گوید این همه آدم که... من از جمله‌هایی که با این همه آدم شروع می‌شوند خوشم نمی‌آید. هیچ کدام از ما همدیگر نیستیم. هیچ کدام از ما نمی‌توانیم با هم وجه مشترکی داشته باشیم که ما را "این همه آدم" کند. من ناراحتم. تصاویری را که همیشه در ذهن خودم ساخته بودم و هر روز می پروراندم، حالا باید یواش یواش پاره پاره‌شان کنم. ناراحتم از اینکه از کودکی‌هایم همیشه یک بیماری لعنتی همراهم بود و من را از دیگران جدا می‌کرد.  انگشت نما می‌کرد. که تمام کودکی و نوجوانی‌ام در افسردگی گذشت. کودک نحیف و آرام با عینک ته استکانی که نیاز به مراقبت داشت، همیشه. و حالا باز رسیده‌ام به یک بیماری جدید. بله می‌شود. می‌شود مثل قهرمان‌های چند روزه‌ی تلویزیونی، به بیماری نه بگویم و تمام دنیا را در دستانم بگیرم.  اما نمی‌خواهم. قبل از من قهرمان‌ها برخواسته‌اند و دیگر چیزی برای من نگذاشته‌اند. اصلا ترجیح می‌دهم همین طور ضعیف و محروم از همه چیز بمانم.  ترجیح می‌دهم تصویر رانندگی در شب اتوبان را، آواز خواندن موقع رانندگی را، تصویر زن مستقل توانا را تکه پاره کنم. بشوم همان آدم بی عرضه‌ی وابسته‌ای که همیشه کنار تصویرسازی‌هام از آینده فکر می‌کردم آه! نکند سر رسد از پس کوه!؟

۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه

 میم داستانش را چاپ کرده. حتی عکسش را زده‌اند روی جلد مجله. حالا آدم‌های مشترکی که می‌شناسیم، هر کدام را برای چند ثانیه می‌بینم که مجله را ورق می‌زنند و سرشان را به نشانه‌ تحسین برای میم تکان می‌دهند و ازم می‌پرسند تو چی؟ تو هیچ کاری نکردی؟ من؟ هیچی! و بعد هم لبخندی به نشانه تحقیر. چند ثانیه بعد یکی دیگر، یکی دیگر، یکی دیگر و حس شکستی که توی خواب کوچک و کوچک و کوچک‌ترم می‌کرد. انگار که آدم به آدم، "تو چی" به "تو چی"  تکیده‌ و مچاله‌تر می‌شوم توی خودم. خواب‌ها از احساسات واقعی حرف می‌زنند؟

۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

     ایمیل را چند بار خواندم و حرف‌هاش را باور نکردم. سعی کردم تصور کنم که وقتی ایمیل را می‌نوشته کجا بوده؟ مطمئنا بودم که توی خانه، روی تخت لمیده بوده و می‌نوشته. حرف‌هاش قشنگ بود. آن‌قدر قشنگ که باور کردنشان ممکن نبود. همیشه فکر می‌کردم برای جذاب کردن خاطراتی که از هم داریم، می گردد و بهترین و به یاد ماندنی ترین جمله‌ها را تحویلم می‌دهم مثلا وقتی می‌پرسم کجا بودی این همه وقت؟ شاید برای همین بود که باهاش، گپ زدن همیشه می‌چسبید و همیشه جمله کم می‌آوردم و نهایتا با خنده‌های من ماجرا تمام می‌شد. حالا وقتی ازش حرف می‌زنم از ماضی استمراری استفاده می‌کنم. هرچند که در ماضی هم استمراری نداشت. همیشه بود و نبود و انگار اصلا ویژگی‌اش شده بود این بودن و نبودن‌ها. برای همین است که حالا نبودن طولانی‌اش را باور نمی‌کنم و فکر می‌کنم یکی از همین روزها زنگ می‌زند که همه چیز شوخی بود. 

۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه

  لاهیری در مصاحبه‌اش با امیرحسین حقیقت گفته بود موقع تایپ کردن داستان‌ها، از کامپیوتری که به اینترنت وصل نیست استفاده می‌کند. حق هم دارد. اینترنت لعنتی هیچ فضایی را در ذهن برای تمرکز کردن خالی نمی‌گذارد. امتحان می‌کنم. موقع نوشتن وایرلس را خاموش می‌کنم و پشت سر هم می‌نویسم. چیزهایی را که حتا روزها پیش تمرین کرده بودم تا هرگز فراموش نکنم، واضح جلوی چشمانم می‌بینم. کلمه به کلمه. می‌نویسمشان و لبخند می‌زنم. آفرین به این ذهن کلمه نگه‌دار. حالا اگر نت وصل باشد یک دقیقه قرار ندارم. دائم صفحه‌ی جیمیل را ریفرش می‌کنم در انتظار ایمیل تازه. صفحه‌ی فیس را باز می‌کنم و این سرزدن به فیس بوک هربار کلی وقت و تمرکزم را می‌گیرد. صفحه راهنمای همشهری را باز می‌کنم به امید کار و تلفن می‌کنم و رزومه می‌فرستم و پوووف. چقدر زمان گذشت. کجا بودم من؟ دنبال کدام کلمه‌ی گم‌شده بودم؟ پرید!

     اعتمادم را به آدم‌ها از دست داده‌ام. پیش از این هم آن‌قدر‌ها اعتماد نداشتم اما سعی می‌کردم تمرین کنم. حالا حتا سعی هم نمی‌کنم. بیشتر از هرچیزی، اعتمادی دیگر به چیزهایی که در خبرها می‌خوانم ندارم. روزهایی بود که صبحم را با زیر و رو کردن خبرهای سایت‌ها شروع می‌کردم. حالا ولی، هر خبری که بخوانم، پوزخندی تحویل خبرنگار می‌دهم و صفحه را می‌بندم. به خوشی‌های دیگران در اینستاگرام، به صداهاشان در اینستاریدیو، به نوشته‌ها و هیچ چیزی دیگری باور ندارم. با خودم فکر کردم شاید بهتر است فرض کنم هیچ کدام از آن‌ها را نمی‌شناسم و فقط عبور کنم از هر چیزی که از خودشان ثبت می‌کنند. یا شاید هم اصلا کناره بگیرم از کارهاشان. غذاهایی که می‌خورند، سفر‌هایی که می‌روند، گالری‌ها و همه چیز بماند برای خودشان و من بمانم برای خودم با خلوتی که خیلی وقت  است می‌خواهم برای خودم بسازم.

     از طرفی هم از تنهایی می‌ترسم. از اینکه نکند فراموشم کنند آدم‌هایی که روزی لایکم می‌زدند و با فرو کردن عکس‌هام توی چشمشان، خودم را، زندگی و روزمرگی‌ام را بهشان ثابت می‌کردم. باز هم ولی ور همه چیز به تخمم می‌گوید بگذار بکنند. آن‌هایی که برای تو چیزی نبودند جز لایک، که دلداری دادنشان، غصه خوردن و شادی و گریه کردنشان را با همان لایک ساده نشانت می‌دادند، بگذار همین طور دستشان خشک شود روی موس با صدای کلیک کلیک کلیک لایک کردن.

     می‌خواهم آدم‌ها را بیاورم توی دنیای واقعی تا کم‌تر بهم دروغ بگویند. تا خنده‌هاشان را ببینم و فکر نکنم که خنده‌ی واقعی‌شان همان دونقطه دی کثافت است. می‌خواهم آدم‌ها را بغل کنم، بنشانم کنارم، دل بدهم، قلوه بگیرم. 


۱۳۹۳ خرداد ۲۱, چهارشنبه

      منتظر چیزی هستم و انگار تا این انتظار تمام نشود دلم به هیچ کاری نمی‌رود. منتظرم که جواب کنکور ارشد بیاید. کی؟ شهریور. هنوز سه ماه مانده تا شهریور. از همین حالا می‌دانم که جواب قرار است چه باشد. هر چند یواشکی به خودم می‌گویم شاید هم اتفاق بهتری افتاد. اتفاقی بهتر از الزهرا. اما باز هم ور عاقلم می‌گوید هر چیزی دو دو تا چهار تا دارد. منتظرم که تکلیفم با موسسه روشن شود. شوق دارم برای درس دادن. پس فردا آزمون دارم و آماده نیستم. منتظرم که جواب درست از رضا بگیرم. شوق دارم برای این مصاحبه. فر از ایده‌ام استقبال کرد. اما یک هفته‌ای می‌شود که هر روز ایمیل می‌زنم به ایجنت‌ها و ناشرها و خبری هم نیست. همین است که افسرده حال از اتاق می‌آیم پشت این میز می‌نشینم، ایمیل‌ها را چک می‌کنم، چای می‌خورم، تلویزیون را روشن و خاموش می‌کنم و دوباره می‌روم توی اتاق، کتاب به دست دراز می‌کشم و ثانیه می‌شمارم. نتیجه‌ی هیچ کدام از کارهام را نمی‌بینم. می‌دانم که تا چند ماه آینده دلم برای این روزهای بیکاری و خانه نشینی تنگ می‌شود. اما با همه‌ی این‌ها دلم اتفاق تازه‌ای می‌خواهد. اتفاقی که نتیجه‌ی تلاش خودم باشد. که نمی‌افتد هم.

۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه

دل تنگی های آدمی

  از پیش دایی برگشته‌ایم. قبل‌ترش هم رفته بودیم لپ تاپ بخریم. آدم‌ جاهایی که دوست دارد را، نباید در زمان‌های شلوغ برود. وقت‌های شلوغی آن‌جا دیگر مال آدم نیست. میز‌های خوب را می‌گیرند، پشه‌ها دور لامپ می‌چرخند و تلپی می‌افتند روی میز، توی غذا حتا. هم چیز کثیف و غیر قابل تحمل می‌شود. مثل ماهی فروشی جاده اراک، که دوستش داشتیم، اما بار آخری که رفتیم، حجم خون و جان دادن ماهی‌ها و آدم‌های جسد خونی به دست  را که دیدم، حالمان به هم خورد. شب هم نتوانستیم بخوابیم از حجم کثافتی که جلوی چشممان رژه رفته بود. این بود که میرزا قاسمی دایی هم نچسبید به من. وقتی برگشتیم دیدم مامان زنگ زده. زنگ زدم. می‌خواستند هفته‌گردمان را تبریک بگویند. خنده‌ام گرفت. صدای خنده‌ی آرش و شلوغی خانه از خطوط تلفن رد شد و آمد و آمد و دلتنگم کرد. آن‌ها هم دلتنگ من بودند. یکی یکی گوشی را گرفتند تا حال و احوالم را بپرسند. انگار سال‌هاست من را ندیده‌اند. انگار یک اقیانوس با هم فاصله داریم. دلتنگی حس عجیب و بی سرو تهی‌ست. این همه می‌نویسند و می‌خوانیم و باز کسی نیست که حرف را تمام کند. همه چیز خوب بود. گفتم همه چیز خوب است. خندیدیم.  


  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...