میم داستانش را چاپ کرده. حتی عکسش را زدهاند روی جلد مجله. حالا آدمهای مشترکی که میشناسیم، هر کدام را برای چند ثانیه میبینم که مجله را ورق میزنند و سرشان را به نشانه تحسین برای میم تکان میدهند و ازم میپرسند تو چی؟ تو هیچ کاری نکردی؟ من؟ هیچی! و بعد هم لبخندی به نشانه تحقیر. چند ثانیه بعد یکی دیگر، یکی دیگر، یکی دیگر و حس شکستی که توی خواب کوچک و کوچک و کوچکترم میکرد. انگار که آدم به آدم، "تو چی" به "تو چی" تکیده و مچالهتر میشوم توی خودم. خوابها از احساسات واقعی حرف میزنند؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر