۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه

 میم داستانش را چاپ کرده. حتی عکسش را زده‌اند روی جلد مجله. حالا آدم‌های مشترکی که می‌شناسیم، هر کدام را برای چند ثانیه می‌بینم که مجله را ورق می‌زنند و سرشان را به نشانه‌ تحسین برای میم تکان می‌دهند و ازم می‌پرسند تو چی؟ تو هیچ کاری نکردی؟ من؟ هیچی! و بعد هم لبخندی به نشانه تحقیر. چند ثانیه بعد یکی دیگر، یکی دیگر، یکی دیگر و حس شکستی که توی خواب کوچک و کوچک و کوچک‌ترم می‌کرد. انگار که آدم به آدم، "تو چی" به "تو چی"  تکیده‌ و مچاله‌تر می‌شوم توی خودم. خواب‌ها از احساسات واقعی حرف می‌زنند؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...