ایمیل را چند بار خواندم و حرفهاش را باور نکردم. سعی کردم تصور کنم که وقتی ایمیل را مینوشته کجا بوده؟ مطمئنا بودم که توی خانه، روی تخت لمیده بوده و مینوشته. حرفهاش قشنگ بود. آنقدر قشنگ که باور کردنشان ممکن نبود. همیشه فکر میکردم برای جذاب کردن خاطراتی که از هم داریم، می گردد و بهترین و به یاد ماندنی ترین جملهها را تحویلم میدهم مثلا وقتی میپرسم کجا بودی این همه وقت؟ شاید برای همین بود که باهاش، گپ زدن همیشه میچسبید و همیشه جمله کم میآوردم و نهایتا با خندههای من ماجرا تمام میشد. حالا وقتی ازش حرف میزنم از ماضی استمراری استفاده میکنم. هرچند که در ماضی هم استمراری نداشت. همیشه بود و نبود و انگار اصلا ویژگیاش شده بود این بودن و نبودنها. برای همین است که حالا نبودن طولانیاش را باور نمیکنم و فکر میکنم یکی از همین روزها زنگ میزند که همه چیز شوخی بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر