۱۳۹۳ مرداد ۲, پنجشنبه

بیست و پنج سالگی

     هر چند لحظه می گوید ناراحت نباش خب؟نمی‌توانم. می‌گویم. می‌گویم لااقل باید چند وقت بگذرد. بعد می گوید این همه آدم که... من از جمله‌هایی که با این همه آدم شروع می‌شوند خوشم نمی‌آید. هیچ کدام از ما همدیگر نیستیم. هیچ کدام از ما نمی‌توانیم با هم وجه مشترکی داشته باشیم که ما را "این همه آدم" کند. من ناراحتم. تصاویری را که همیشه در ذهن خودم ساخته بودم و هر روز می پروراندم، حالا باید یواش یواش پاره پاره‌شان کنم. ناراحتم از اینکه از کودکی‌هایم همیشه یک بیماری لعنتی همراهم بود و من را از دیگران جدا می‌کرد.  انگشت نما می‌کرد. که تمام کودکی و نوجوانی‌ام در افسردگی گذشت. کودک نحیف و آرام با عینک ته استکانی که نیاز به مراقبت داشت، همیشه. و حالا باز رسیده‌ام به یک بیماری جدید. بله می‌شود. می‌شود مثل قهرمان‌های چند روزه‌ی تلویزیونی، به بیماری نه بگویم و تمام دنیا را در دستانم بگیرم.  اما نمی‌خواهم. قبل از من قهرمان‌ها برخواسته‌اند و دیگر چیزی برای من نگذاشته‌اند. اصلا ترجیح می‌دهم همین طور ضعیف و محروم از همه چیز بمانم.  ترجیح می‌دهم تصویر رانندگی در شب اتوبان را، آواز خواندن موقع رانندگی را، تصویر زن مستقل توانا را تکه پاره کنم. بشوم همان آدم بی عرضه‌ی وابسته‌ای که همیشه کنار تصویرسازی‌هام از آینده فکر می‌کردم آه! نکند سر رسد از پس کوه!؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...