ال برگشته. خوشحالم از آمدنش. شب اولی که آمد رختخوابم را ولو کردم کنار تختش، توی اتاق خودمان و تا صبح گپ زدیم. به یاد روزهای قدیم. به یاد شبهایی که چراغ را خاموش میکردیم و هر کدام روی تخت خودمان در تاریکی حرف میزدیم با هم. پچ پچها و خندههای یواشکی. گاهی هم مامان از بیرون صدا میزد که بخوابید دیگه! هنوز همان است. هنوز آبجی است و همیناش را دوست دارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر