درد، حسابگرم میکند. برای مهمانی کوچک خانوادگی، یا دوستانه حتا، پیش خودم حساب میکنم که میارزد به پادرد شب؟ برای لذتهای ساده و بزرگ زندگی به ناچار حساب و کتاب میکنم. بروم کوه حالا که پاییز است؟ قدم بزنم کریمخان و کوچه پس کوچههاش را؟ وقتی همه دارند در مهمانی بالا و پایین میپرند، تردید دارم، بپرم بالا؟ بعد هم دفترچه بیمه و ساعتهای انتظار مطب دکتر و پولها و قرصها یادم میاندازند که وقت این کارها نیست دیگر.
شلوغش میکنم؟ نه. تحمل یک بیماری، یک درد ثابت برایم ساده نیست. کم تحمل نیستم اما نمیتوانم کنار بیایم با چیزی در تا همین چند وقت پیش نبود در بدنم و حالا همراه همیشهام شده. از یک جایی به بعد آدمها دیگر حوصلهی نالیدنم را ندارند. میدانم. آن یک جا را دیگر رد کردهام. چقدر مواظبم باشند؟ چقدر نگران؟ چقدر نصیحتم کنند؟ از یک جایی به بعد دیگر انگار دارم زیادی خودم را لوس میکنم. اما نمیکنم. فکر میکنم باید از دردها حرف زد. هرچند که کسی دلش نمیخواهد دیگر شنونده حرفهای تکراریام باشد. سکوت میکنند، حالم را نمیپرسند، یا می پرسند و به جوابش گوش نمیدهند. انگار که بخواهند بهم بفهمانند باید مدارا کرد. که فهمیدنش برای من سخت است همیشه. مدارا نمیتوانم.
هنوز تردید دارم که وقتی مرض و سبک زندگیام با هم در تضادند، کدام را به نفع دیگری رها کنم. میتوانم چایی نخورم، سیگار نکشم، گوشت قرمز بخورم، ورزش کنم، قرص و ویتامین بخورم تا سرپا بمانم. تا گلبولهای قرمز کارشان را درست انجام دهند و اکسیژن را به تمام تنم برسانند. خب؟ که چه بشود؟ که بشوم پیرزنی که دست از تمام خوشیهای کوچکش کشید و مرد؟ یا همین طور شبیه خودم زندگی کنم و بشوم زنی که زیست آن گونه که خواست؟! نمیدانم. در آستانهی بیست و شش سالگی هنوز نمیدانم چطور میخواهم زندگی کنم و این خوب نیست.
با همهی اینها بهترم. قرصها سازگارند، درد پا کم شده. اگر بنشینم و مراعات کنم. هیچ وقت دلم نمیخواست که این طور زندگی کنم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر