۱۳۹۸ اسفند ۱۱, یکشنبه
۱۳۹۸ بهمن ۱۳, یکشنبه
۱۳۹۸ بهمن ۱۲, شنبه
دوازده بهمن ۹۸
آخر کدام آدم زندهای وقتی ميشوند که ویروس جدید چند روزه از پا میاندازد و میکشد، ته دلش میگوید ای کاش من این طور بمیرم؟ کدام آدمی خودش را اینقدر آمادهی مرگ میداند که من؟ کدام آدمی از تماشای امید داشتن و خوشحال بودن دیگران حرص میخورد مثل من؟ امروز صبح وقتی عکس پ و سگش را دیدم از کوره در رفتم. چرا؟ خودم خوب میدانم. دوست ندارم ببینم زندگی آدمهای دیگر قشنگ و شاد است در حالی که ما فقط نفس میکشیم و سیگار. میدانم که زندگی آنها هم آن چیزی نیست که من بخواهم اما طاقت تماشای شادی دیگران را ندارم دیگر. میخواهم همه بدبختهای جهان را دور خودم جمع کنم تا شاید آرام بگیرم.
۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه
هنوز هم نمیدانم وقتی حرف زدن و نوشتن میتوانم این همه از ترسها و دلمشغولیهای آدم کم کند، چرا میگویند خواب بدت را تعریف نکن؟ از این جمله خوشم نمیآید. وقتی خواب بد دیدهام تنها چیزی که میتواند آرامم کند حرف زدن است. وقتی شروع میکنم به تعریف کردن خوابی ترسناکم، خودم خندهام میگیرد و انگار تمام آن ظاهر ترسناک و هول انگیز مثل برف روی شیشه بعد از روشن کردن بخاری، آب میشود و میریزد پایین.
اگر دلیلی برای حرف نزدن از خوابهای بد وجود داشته باشد دو تا چیز است. یکی اینکه خوابهای بد معمولا نشاندهندهی بزرگترین ترسهایم آدمند. و توصیه میکنند که خوابت را تعریف نکنی تا ترسهایت را پیش همه فاش نکنی. و یکی دیگر اینکه خوابهای بد میتوانند گاهی نشان دهندهی نیت بدی باشند که پس ذهنت خانه کرده و حالا موقع خواب، ذهن در ناخودآگاه به سراغشان رفته.
دلیلش هر چه هست من نه برای خاطر کم کردن ترسم، بلکه برای ثبت شده این خواب میخوام بنویسمش. چه ترسمهایم را نشان دهد چه نیتهای بد ذهنم را.
توی صفحهی اینستاگرام علی، میبینم که یک سری عکس گذاشته با عنوان روزهای آخر زندگی مادر. مادر یعنی مادر عذرا. مادر ما. عکسها عجیبند. تصویر بدن لختش لبهی پنجرهی بزرگ خانهی نظام آباد که عاشقش بودم. همان پنجرهای صبحها، سماور را کنارش میگذاشتیم و مامان و خالهها، مرباهای و کره و عسل را از لای همین پنجره از حیاط میدادند دست مادر که نشسته بود توی اتاق و ما میچیدیمشان روی سفره. باقی عکسها را یادم نیست. فقط میدانم که نگاهشان کردم و یکدفعه فهمیدم که مادر مرده. مادر مرده و من خبر نداشتم. بقیه هم کنارم نشستهاند. گریهام میگیرد و میگویم مادر مرده؟ مگر میشود مادر مرده باشد و من خبر نداشته باشم؟ آخ که گریه ... درست بود. مادر مرده بود.
من چرا خبر نداشتم؟ من توی بیمارستان بستری بودم. انگار من یک ماهی در بیمارستان بودم و خودم خبر نداشتم. چرا؟ عمل کردم. نمیدانم چه عملی. یادم هست که دیدم بخیهای روی بدنم نیست. اما عمل کرده بودم. و اعضای بدن مادر را به بدن من پیوند داده بودند.
مادر را کشته بودند. ترسناک نیست؟ از دکتر خواسته بودند تا آمپولی بدهد که مادر را بکشد. فکر کرده بودند بهتر است مادر را بکشند تا بتوانند از اعضای بدنش برای زنده نگه داشتن من استفاده کنند.
گفتم که. روایت کردن خوابی که تمام روز ذهنت را به خودش مشغول کرده، سایهی هراسش را از بین ميبرد. اما هنوز هم آن همه گریه و غم برای کشته شدن مادر به خاطر من یادم نمیرود.
کاش فردا بهش زنگ بزنم. چقدر تنهاست.
۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه
همهمان، در یک قرارداد نانوشته با مامان، عهد بستیم که خبرهای بد را به ال نگوییم. حالا چرا؟ چون دور است. هنوز هم نمی دانم چرا آدم دور را باید بی خبر از همه چیز نگه داشت، اما مامان فکر میکند بیفایده است به کسی که نیست، بگویی مثلا دایی مرد. چون بیخود حرص میخورد. هرچند که تجربۀ این چند ماه دوری از مرکز اتفاقات، کاملاً برعکسش را بهم ثابت کرد. وقتی دوری، فقط خبر را میشنوی، چون بعد از قطع کردن تلفن، کسی دیگر از آن اتفاق حرف نمی زند، ناخودآگاه فراموشش میکنی و تا تلفن بعدی حتی بهش فکر هم نمیکنی. ما قبول کردیم که به ال چیزی نگوییم. نگوییم دایی مرد، خاله مریم مرد، مادر بیمارستان است یا حال سمیه خوب نیست و باید استراحت کند. حتی قبول کردیم که از حال خودمان هم چیزی نگوییم. نگوییم بیحوصلهام حتی. چون دور است. بیخود حرص میخورد. هربار تلفن میزنیم فقط میخندیم. از آب و هوا میگوییم. از خوشیها اگر باشد. من به ال نگفته بودم که حالم خوش نیست. که چقدر کلافهام و چقدر اوضاع به هم ریخته. نگفته بودم که نگاه که بکنی، انگار همه چیز مرتب است، اما مثل وقتی که قرار است مهمان بیاید، همۀ ظرفها و رخت چرکها را چپاندهام توی کمدی، کابینتی، جایی. امروز بهم زنگ زد و گفت دیشب خوابم را دیده که گریه میکردم. خیلی گریه میکردم. نگرانم شده بود. شاید اگر اینجا بود بغضم را میدید و ناچارم میکرد رختها و ظرفهای کثیف را نشانش بدهم، اما من سکوت کردم. گفتم بد به دلت راه نده. تعبیر گریه در خواب شادیه. نمیدانم این مزخرف را از کجا در آوردم و گفتم، اما هرچه بود، خیالش را راحت کردم.
۱۳۹۵ بهمن ۲۳, شنبه
یک نسخه از کتاب را، گذاشتم توی پاکت و آمادهاش کردم برای هدیه دادن به آدمی که در تمام زندگیام ازش متنفر بودم. عجیب نیست؟ تنفر شاید سطحیترین کلمهای باشد که میتوانم برای بیان نفرتم به او به کار ببرم. همیشه دلم میخواست روزی آنقدر قدرت داشته باشم که بتوانم بکشمش و خودم را از شر تمام آن کابوسهای بیداری خلاص کنم. همیشه از لحن صدایش از پشت تلفن، از آن بود و نبودهایش بیزار بودم. و چرا؟ چون نمیشناختمش. چون کسی با من از این آدم حرف نزده بود. در هالهای از تاریکی و نور، بود و نبود. اما یک روزی، یکی از همان روزهایی که تصمیم گرفته بودم در صلح باشم با خودم و جهانم، دیدم که دارم باهاش حرف میزنم. دیدم که آن آدمی که همیشه سایهی شومش را پشت سرم حس میکردم، بکدفعه شده است حامیام در زندگی، شاید بهتر است بگویم همیشه بوده است حامیام در زندگی. و همین طور در حیرتم. که چطور حالا بعد از این همه سال نفرت و خشم، انگار خوشحالترین است در جهان به خاطر چاپ کتابم، و من اولین نسخه را در پاکتی زیبا برای او کنار گذاشتهام. عجیب نیست؟ عجیب نیست که احساساتم چطور میتواند نوسان داشته باشد؟ ترسناک نیست؟ ترسناک نیست که همین آدمهایی که حالا این همه عاشقشانم روزی بشوند آن کسی که دلم مرگشان را بخواهد؟ ترسناک است. به کدام احساسم اعتماد کنم؟ کدام حقیقت دارد؟
۱۳۹۵ بهمن ۲۱, پنجشنبه
فکر میکنم برای موفق شدن در آزمونهایی مثل دلف و آیلتس، بیشتر از دانش زبانی، خودشناسی است که مهم است. چرا؟ گاهی وقتی معلم در مورد خودم ازم سوال میپرسد، آنقدر غرق خاطرات و فکرها و جواب به سوالات ذهنم میشوم که اصلا فراموش میکنم جواب سوال را بدهم. و جالب است که معمولا به جواب این سوالها فکر نکردهام. این مواقع معمولا معلم راه حل سختتری را پیشنهاد میدهد و میگوید دروغ بگو. بگذریم که خودم هم معمولا در جایگاه معلم همین پیشنهاد را میدهم. مثلا وقتی میگویم بهترین مسافرتت کدام بوده چطور میتوانم به شاگردم بفهمانم که واقعا برای من مهم نیست که بهترین مسافرتت را کجا گذراندهای؟ همین آخر سفرت را انتخاب کن و بگو این بهترین من بوده. اما وقتی نوبت به خودم میرسد، از پس دروغ گفتن برنمیآیم. بگذریم. یکی از همین روزها هم معلم از من پرسید که بزرگترین ترس زندگیات چیست؟ و واقعا انتظار داشت بتوانم در همان لحظه جوابش را بدهم؟ میتوانستم بگویم حشره، مرگ یا کوری. از همین جوابهایی که آدم باید این جور وقتها توی جیبش داشته باشد و سریع بگذارد روی میز. اما نمیخواستم. چون دروغ بود و از پس دروغ برنمیآیم. گفتم باید فکر کنم. به همین مسخرگی.
اما یادم رفت. مثل همهی وعدههای بیاهمیت دیگر یادم رفت که به خودم فکر کنم تا اینکه یک روز که هوس کرده بودم به آهنگهای خوب زندگیام گوش کنم، هر چه کامپیوترم را زیر و رو کردم پیداشان نکردم. هارد اکسترنال را گشتم، نبود. لپ تاپ سین را هرچند که ناامیدانه، گشتم. حتی احساس کردم که یک جست و جوی ساده کمکم نمیکند و ممکن است فایلها اسم خودشان را عوض کرده باشند و گوشهی یک پوشهی دیگر جا خوش کرده باشند. خیال خام! فهمیده بودم که بعد از سوختن لپ تاپ و آن نقل و انتقالات طولانی به کامپیوتر تازه، چیزهایی از دست رفته است. این ماجرای چند دقیقهای، به حدی کلافهام کرد که دلم نمیخواست دیگر صدای هیچ موزیکی را بشنوم. میدانم که میتوانستم خیلی آسان دوباره آن فایلها را پیدا کنم اما من، آن فایل موزیک را آسان به دست نیاورده بودم. هر کدامشان برای من یادگار یک خاطره، یک رفاقت یا یک دوران بودند.
احساس کردم آن جنس کلافگی را خیلی وقت بود که تجربه نکرده بودم، کلافگی بعد از «از دست دادن». فکر کردم چقدر دارم شبها کابوس از دست دادن آدمها را میبینم. هر شب. هر شب. کابوس گم کردن چیزهایی که دوستانشان دارم، کابوس محو شدن فایلها ترجمه شده. دیدم چقدر چنگ انداختهام به چیزهایی بیخود و بیجهت فقط برای اینکه نمیدانستم بعد از آن باید چه کار کنم. رابطهها،آدمها، خاطرات، جاها. سخت است که آدم بخواهد موقع آزمون در جواب این سوال که بزرگترین ترس زندگیات چیست بگوید من از « از دست دادن» میترسم، اما خب چه میشود کرد؟ از پس دروغ برنمیآیم.
۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سهشنبه
آدمهای تازهای که میبینمشان را،انگار پیش از این یک بار تجربه کردهام و ازشان گذشتهام. گروه آدمهای شبیه به هم که هیچ چیز را نمیخواهند. هیچ چیز را خوب نمیبینند. از فیلمها حرف میزنیم، اوه مزخرف بود، از مجله، افتضاح. این حرفهاشان برایم آشناست. خودم اما فاصله گرفتهام از این نگاه. فیلمهایی هست که دوستشان داشته باشم، اتفاقات سادهای هست که سر ذوقم بیاورد. همه چیز آنقدر سیاه نیست دیگر برای من. هنوز نمیدانم کداممان راه بهتری را میرویم. دارم فکر میکنم که نکند آنهایی که هیچ چیز را نمیخواهند و دوست ندارند، دارند کارهای بهتری میکنند و منی که راضی میشوم به همین تغییرها کوچک، منی که دارم تلاش میکنم خوبی را ببینم در هر چیزی، معمولی و راضی باقی میمانم. من یک بار این زندگی را تجربه کردهام و دوستش نداشتهام. شاید آن چیزی که حالا هستم، آنی نباشد که باید باشم، اما دوست هم ندارم که به گذشته برگردم. این را خوب میدانم.
۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه
فئو
وسط دانشکده میبینمش. رفتهام دنبال کتابی که پیداش هم نمیکنم. اتفاقی که فکر میکردم بیشک فاصله انداخته میانمان، یکهو تبدیل میشود به سوء تفاهمی که پیش آمده بوده و تمام شد. میگویم میروم کافه. سرگرم حرف زدن با کسیست. میگوید من هم میآیم. تا بروم از دانشگاه بیرون و چرخی بزنم توی کتابفروشیها و سیگار و آب معدنیام را بخرم و برسم کافه،خودش را رسانده. مینشینیم به گپ زدن. تلاش میکنیم که نشان دهیم چیزی عوض نشده. از چند سال پیش؟ از زمستان هشتاد و نه. آن طور که با آن حافظهی لعننیاش به یاد میآورد.
۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه
نخواست همان آدم قبلی باشد برای من. گفت من آن علی آقا که دنبالش میگردی نیستم. مچش را گرفتم. گفتم من کی گفتم دنبال علی آقا میگردم؟ تصورش کردم که صفحه پیغامهایمان را یک بار بالا و پایین کرد، لب گزید و فهمید که چه اشتباهی کرده است.
رفاقت معنایی ندارد. تا دیشب، قبل از آخرین جملهام فکر میکردم که دارد. فکر میکردم نگه داشتن دوستان قدیمی هنر است. به سین میگفتم مگر ما چه داریم جز همین دوستان؟ نوشتم اشتباه از من بود. گفت چرا؟ گفتم هیچی. اما حرفها ماند توی گلوم
۱۳۹۳ اسفند ۱۳, چهارشنبه
در روزهای وسط اسفند
عجیب نیست اینکه من فکر میکنم کسی هست که یک روز قرار است پیدام کند؟ کسی از گذشتهها که یک روز میشنوم ازش : آخ آخ چقدر همهی این سالها دنبالت گشتم.
ایدهآل من این است که این اتفاق در خیابانها بیفتد. یا مثلا در کافهای، جایی. که یکهو بشنوم که صدام میکند. مدتهاست که کافه نرفتهام، شاید هم دیگر هیچ وقت نرسد آن روزهای کافه رفتنهام- میخواستم بنویسم کافه نشینی که فکر کردم هیچ وقت کافه نشین نبودهام. هیچ وقت با کتاب و ورقهام ننشتهام توی کافه و ساعتها کار نکردهام- . پس این کسی که دنبال من است، باید جایی حوالی همین صفحهها پیداش شود. آنجایی که فقط یک اسمم و چند تا عکس، که هیچ کدامشان هم خودم نیستم. که توی چتهاش آخر هر جملهام لبخند میزنم و کسی خبر ندارم که همان موقع چطور دستم را میبرم لای موهام و حتی از وزن اضافی آنها روی سرم خسته میشوم. همیشه فکر میکنم ایمیل یا پیغامی از فرد ناشناسی میرسد به دستم که توش نوشته: خودتی؟ آتفه؟! و جواب میشنود که اوهوم. برای همین اگر چند روزی دور باشم از این صفحههایی که در آنها فقط یک عکسم و لبخند پشت لبخند، استرس میگیرم. فکر میکنم نکند آمده باشد، در زده باشد و بی که جوابی شنیده باشد، رفته.
۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه
صبح وارد واگن "آقایان" میشوم. مثل همیشه چند نفری سعی می کنند دورم را بگیرند تا نشان دهند که یک جنتلمن واقعی چه شکل و شمایلی دارد و چه کارهایی می کند. انگار کسی خبر ندارد از دست هاشان که دوست دارد بجنبد روی تن خسته ی زنان،در تاکسی های برگشت به خانه. حتا نگاهشان نمی کنم تا انتظار تشکر ازم نداشته باشند. زل می زنم به کفش ها. ایستگاه به ایستگاه کفش ها عوض می شوند و حلقه ی دورم تنگ و تنگ تر. دارم صدایی را می شنوم که مثل وقت های ضعف و سرگیجه می پیچد توی سرم. صدای نفس نفس زدن لزج و شهوانی مردی که دهانش را نزدیک گوشم گرفته، زل زده به لبهام و دست هاش را طوری حائل کرده که کسی دیگری بهم نزدیک نشوم. ایستگاه انقلاب اسلامی. پیاده می شوم. بوی فاضلاب همیشگی ایستگاه می زند و باز دماغم را پر می کند. تهوع صبح گاهی هم که مثل همیشه هست. می دوم از روی پله ها بالا. خودم را می رسانم و بالا می آورم همین نیم ساعت بیداری را در جوی انقلاب،جلوی تاکسی های امیرآباد.
۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه
غروب جمعه گلومی ساندی را گوش میکنم. همین که آهنگ پلی میشود مینشینم روی یکی از صندلیهای کافه رومنس. غروب است. همهمهی همیشگی و سکوتی که در همهمهی آنجا، هست همیشه. زمان، حالا نیست. چند سال بعد است شاید. اولین باری هم که بعد از دیدن فیلم، موسیقیاش را شنیدم همین رومنس عزیز بودم. یادم نیست که رو به روم کی بود اما خوب یادم هست که گفته بودم اِ !! گلومی ساندی. و شنیده بودم که اوهوم. آدمی که جلوم نشسته صورت ندارد. حتا دست هم انگار. اگر دست داشت حتما زل میزدم به انگشتهاش، به انگشترش، به حرکت دستش وقتی که خاکستر را میتکاند یا وقت دور لیوان چای حلقه میزند. آدمی که جلوم نشسته هیچ چیز ندارد و فقط کسیست که میتوانم باهاش، جمعهی غمگینم را این طوری سپری کنم. در غروب رومنس، که پنجرههای قشنگی داشت.
۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه
بله! دیو چو بیرون رود فرشته درآید
چطور از دست تو خلاص شوم؟ امروز تولدت است. میرسد بیشت و شش دیماهی که فراموشش کرده باشم؟ بعد از مرگم شاید. همه جا هستی. بیست و شش دوست مشترک داریم. چطور این رابطهی سرشار از نفرت را تمام کنم؟ چه کار کنم که اسمت را همه جا نبینم؟ لایک میزنی آن چیزهایی را که دوست داشتهام، متنفر میشوم ازشان. کامنت میگذاری، روی صفحهی دوستانم مینویسی که دلتنگشانی. لامصب! همه جا حرف تو هست. هر چند که نه به نیکی. اما دوست ندارم. همه جا هستی. آدمهای توی کافهها همه شبیه تواند. همه صدای تو را دارند. و دائم این صدا تکرار میشود که آه! تو هم میشناسیش؟ حیف که نمیتوانم بگویم هیچ کس بهتر از من نمیشناسدش.
رها کن من را.
۱۳۹۳ دی ۱۷, چهارشنبه
۱۳۹۳ دی ۱۶, سهشنبه
ساعت ده و پنجاه و شش دقیقه. ظهر بیدار شدهام. چیزکی خوردهام. حس کردم دارم سرما میخورم. کلداکس خوردم و بیهوش شدم. بیدار شدم. چیزکی خوردم. کتاب خواندم. میوه خوردم. سیگار کشیدم. ظرفها را شستم. صفحهی فیس بوک را هزار بار ریفرش کردم. ساعت ده و پنجاه و نه دقیقه است و دارم فکر میکنم که خب دیگر چه کار کنم؟ لحظهها را میگذرانم که فقط زمان بگذرد. انگار قرار است به چیزی برسم که هیچ وقت قرار نیست به آن برسم.سین میگوید دانشگاهت که شروع شود همه چیز درست میشود. باز خودم را زیر پتو قایم میکنم و میگویم چی قرار است درست شود؟ حرفهام تکرار حرفهای همیشهاند. میم اصرار دارد که افسرده شدهام. هر بار، چند دقیقه که از ورودش به خانه میگذرد میگوید چه خانه ساکتی! چه قدر همه چیز افسردهست! بارها بهم گفته که شور قبل را ندارم و هر بار در جوابش گفتهام که هیچ وقت شوری نداشتم. همیشه همین بودم. چند روز پیش گفت از دکتر برایم وقت میگیرد که آزمایش هرمون بدهم. ابروهایم را در هم کشیدم که برای چه؟ گفت خیلی از مشکلات افسردگی به خاطر اختلالات هرمون است. گفتم حالا نه. نمیخواهم. گفت زنهای سنتی فکر میکنند که این جور مشکلات خودشان حل میشوند. اما زن مدرن باید برود دکتر. باید همه چیز را چک کند. برای هر چیزی درمانی هست. گفتم اوهوم
۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه
Frances Ha
It's that thing when you're with someone, and you love them and they know it, and they love you and you know it... but it's a party... and you're both talking to other people, and you're laughing and shining... and you look across the room and catch each other's eyes... but - but not because you're possessive, or it's precisely sexual... but because... that is your person in this life. And it's funny and sad, but only because this life will end, and it's this secret world that exists right there in public, unnoticed, that no one else knows about. It's sort of like how they say that other dimensions exist all around us, but we don't have the ability to perceive them. That's - That's what I want out of a relationship. Or just life, I guess.
۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه
تاملات در حال آشپزی
درد، حسابگرم میکند. برای مهمانی کوچک خانوادگی، یا دوستانه حتا، پیش خودم حساب میکنم که میارزد به پادرد شب؟ برای لذتهای ساده و بزرگ زندگی به ناچار حساب و کتاب میکنم. بروم کوه حالا که پاییز است؟ قدم بزنم کریمخان و کوچه پس کوچههاش را؟ وقتی همه دارند در مهمانی بالا و پایین میپرند، تردید دارم، بپرم بالا؟ بعد هم دفترچه بیمه و ساعتهای انتظار مطب دکتر و پولها و قرصها یادم میاندازند که وقت این کارها نیست دیگر.
شلوغش میکنم؟ نه. تحمل یک بیماری، یک درد ثابت برایم ساده نیست. کم تحمل نیستم اما نمیتوانم کنار بیایم با چیزی در تا همین چند وقت پیش نبود در بدنم و حالا همراه همیشهام شده. از یک جایی به بعد آدمها دیگر حوصلهی نالیدنم را ندارند. میدانم. آن یک جا را دیگر رد کردهام. چقدر مواظبم باشند؟ چقدر نگران؟ چقدر نصیحتم کنند؟ از یک جایی به بعد دیگر انگار دارم زیادی خودم را لوس میکنم. اما نمیکنم. فکر میکنم باید از دردها حرف زد. هرچند که کسی دلش نمیخواهد دیگر شنونده حرفهای تکراریام باشد. سکوت میکنند، حالم را نمیپرسند، یا می پرسند و به جوابش گوش نمیدهند. انگار که بخواهند بهم بفهمانند باید مدارا کرد. که فهمیدنش برای من سخت است همیشه. مدارا نمیتوانم.
هنوز تردید دارم که وقتی مرض و سبک زندگیام با هم در تضادند، کدام را به نفع دیگری رها کنم. میتوانم چایی نخورم، سیگار نکشم، گوشت قرمز بخورم، ورزش کنم، قرص و ویتامین بخورم تا سرپا بمانم. تا گلبولهای قرمز کارشان را درست انجام دهند و اکسیژن را به تمام تنم برسانند. خب؟ که چه بشود؟ که بشوم پیرزنی که دست از تمام خوشیهای کوچکش کشید و مرد؟ یا همین طور شبیه خودم زندگی کنم و بشوم زنی که زیست آن گونه که خواست؟! نمیدانم. در آستانهی بیست و شش سالگی هنوز نمیدانم چطور میخواهم زندگی کنم و این خوب نیست.
با همهی اینها بهترم. قرصها سازگارند، درد پا کم شده. اگر بنشینم و مراعات کنم. هیچ وقت دلم نمیخواست که این طور زندگی کنم
۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه
خبری هست هنوز؟
دیشب با غم خوابیدم. همان دردها و فکر و خیال همیشه. امروز دلم میخواست کسی خبر خوبی برایم داشته باشد. تا ساعت یک در تخت غلط زدم. دلم می خواست موبایل زنگ بخورد و با خبر خوب از جا بپرم. به همهی آدمها فکر کردم. به خبرهای خوبی که هر کسی میتوانست برایم داشته باشد و نداشت. بلند شدم. بیهوده دور خودم چرخیدم. تنها خبر امروز این بود: ریحانه جباری اعدام شد.
این هم از امروز.
۱۳۹۳ مهر ۹, چهارشنبه
داشتم عکسهای موبایلم را نگاه میکردم، فر چشمش افتاد به عکسی و گفت این کیه؟ منظورش خودم بودم. خندهام گرفت گفتم خودم دیگه! گفت وای یک لحظه فکر کردم این منم. من هم گاهی که توی فیس بوک یا اینستاگرام چشمم به عکسش میافتد فکر میکنم خودم هستم. انگار من جوانی او شدهام و او چهل سالگیام. بی آنکه آنقدری شباهت ظاهری داشته باشیم. خوشم میآید.
تمام این مرثیهخوانیهای ذهنی برای فرار از دنیاییست که دوستش ندارم . یادم آمد که سالها پیش سین بهم گفته بود م...
-
هنوز هم نمیدانم وقتی حرف زدن و نوشتن میتوانم این همه از ترسها و دلمشغولیهای آدم کم کند، چرا میگویند خواب بدت را تعریف نکن؟ از این جم...
-
تمام این مرثیهخوانیهای ذهنی برای فرار از دنیاییست که دوستش ندارم . یادم آمد که سالها پیش سین بهم گفته بود م...
-
گاهی هم مثل امروز، وقتی همه چیز سخت و پیچیده به نظر میرسد، با خودم فکر میکند شاید دارم مسیر را اشتباه میروم . فکر...