۱۳۹۸ بهمن ۱۲, شنبه

دوازده بهمن ۹۸



وقتی شروع می‌کنم به نوشتن یعنی بی‌پناه‌ترینم. بی سلاح‌ترین.
نه اینکه بی‌پناه‌ترین آدم روی زمین باشم. که در این روزهای درد و رنج نمی‌دانم کی بی‌پناه‌تر است. اما خودم را می‌دانم که بی‌پناه‌ترین حالت خودم هستم. وقتی یکهو یه خودت می‌آیی و می‌بینی تنهایی و هر بی‌دفاع. شاید همین چند ساعت پیش داشتی به این فکر می‌کردی که به، چقدر شجاع و خودساخته شده‌ام من، چه چیزها که تجربه نکردم و یکهو نمی‌دانم اصلا چه می‌شود که فکر می‌کنم ای وای! چند ثانیه دیگر کامل می‌شکنم. انگار زیر فشار بی‌نهایت کج شده‌ام و فقط یک لحظه، یک حرکت یا یک تصمیم می‌تواند کامل نابودم کند.
تنها شده‌ام. خیلی زیاد.
این روزها بودنم برای کسی مهم نیست. انگار من هستم همان طور که باید باشم. همان طور که آب هست. همه می‌پرسند خوبی؟ و همین. کسی چه خبر دارد از این دیگی که دارد در مغزم می‌جوشد؟ روزهای بسیار تمام طناب‌های وابستگی را یکی یکی پاره کردم تا بشوم آن چیزی که حالا هستم. و حالا چیزی که از من مانده جسمی است که هست. که سعی می‌کند نگران و عاشق و زنده باشد. نیست اما. خودش خوب می‌داند که زنده نیست.
آخر کدام آدم زنده‌ای وقتی مي‌شوند که ویروس جدید چند روزه از پا می‌اندازد و می‌کشد، ته دلش می‌گوید ای کاش من این طور بمیرم؟ کدام آدمی خودش را اینقدر آماده‌ی مرگ می‌داند که من؟ کدام آدمی از تماشای امید داشتن و خوشحال بودن دیگران حرص می‌خورد مثل من؟ امروز صبح وقتی عکس پ و سگش را دیدم از کوره در رفتم. چرا؟ خودم خوب می‌دانم. دوست ندارم ببینم زندگی آدم‌های دیگر قشنگ و شاد است در حالی که ما فقط نفس می‌کشیم و سیگار. می‌دانم که زندگی آن‌ها هم آن چیزی نیست که من بخواهم اما طاقت تماشای شادی دیگران را ندارم دیگر. می‌خواهم همه بدبخت‌های جهان را دور خودم جمع کنم تا شاید آرام بگیرم.
دلم برای خودم می‌سوزد. برای همه‌ی روزهای خالی از هیچی که می‌گذرند و دلم می‌خواهد هر چه زودتر فقط بگذرند. می‌دانم که در انتهای این مسیر چیزی نیست. اما دلم می‌خواهد به مرگ نزدیک‌تر شوم. همین.



  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...