۱۳۹۸ بهمن ۱۳, یکشنبه

بعضی روزها هم این طوری است که چشم‌هایت را باز می‌کنی، حتی به ساعت نگاه نمی‌کنی چون می‌دانی که نمی‌خواهی از جایت بلند شوی. نمی‌خواهی زندگی کنی. مدام غلت می‌خوری. نزدیکی‌های ظهر بلند می‌شوی. پیغام‌ها را جواب می‌دی. قهوه‌ات را می‌نوشی. سیگارت را می‌کشی. به در و دیوار نگاه می‌کنی و باز مبهوتی. حتی نمی‌فهمی که چرا هستی. چه می‌خواهی. حتی نمی‌توانی تحمل کنی که یک روز دیگر را باید به شب برسانی. دارم از روزهای سیاهی حرف می‌زنم که کم نیستند. از اعماق چاه نمی‌دانم‌ها. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...