۱۴۰۱ آبان ۲۴, سه‌شنبه

 چقدر همه چیز عوض شد. دو ماه پیش، تو فرودگاه استانبول خودم را غریبه ترین آدم احساس کردم. گرسنه و تشنه بود، ذوق داشتم اما غم بزرگ جدایی هم رهام نمی‌کرد. هاج و واج توی راهروها راه می‌رفتم. به مغازه‌ها و مردم نگاه می‌کردم اما حتی جرئت نمی‌کردم وارد یکی از کافه‌ها بشوم. درست انگار یکی از پشت سر هلم داده بود توی استخر. همان چند ثانیه اول. که یکهو صدای بلند پرت شدن خودت رو می‌شنوی و بعد سکوت محض زیر آب. چنان وزن آب رو روی خودت احساس می‌کنی که حتی نمی‌توانی دست و پایت را تکان بدهی. قلب به تپش می‌افتد، چیزی نمی‌بینی، می‌دانی که آن بالا همه دارند نگاهت مي‌کند. شاید اگر از سه ثانیه بیشتر زیر آب بمانی دلهره بگیرند. حسم درست همین بود. هاج و واج نگاه می‌کردم. انگار حضور نداشتم. ابلهانه‌ست اما ذهنم بهم گفت برو توالت. انگار دنبال آشناترین‌ نقطه‌ی آن سالن بی‌در و پیکر بودم. توالت. لحظه‌ای که روی تابلوی‌ فرودگاه شماره‌ی پرواز بعدی‌ام را دیدم درست همان لحظه‌ای بود که بالاخره رسیدم به سطح آب. نفس. قلب‌م هنوز دارد تند تند می‌زند. فقط نباید آن وسط بمانی. به آن طرف استخر نگاه می‌کنی و می‌دانی هر طور شده باید دست و پا بزنی و خودت را برسانی آن‌جا. می‌رسی. تحمل کن. بروکسل برایم نقطه‌ی امن بود. بعد از ۱۲ ساعت پرواز و توقف و پرواز بهش می‌رسیدم. فقط باید تحمل می‌کردم. و همین طور هم شد. صدای فرانسوی حرف زدن مردم در فرودگاه لحظه‌ای بود که میله‌ی کنار استخر را گرفتم و شروع کردم به کنترل نفس‌هایم. 
حالا همه چیز عوض شده است. دو ماه گذشته و دوباره فرودگاه بروکسلم. دارم می‌روم برلین. کنار استخر ایستادم، دست‌ها بالای سر، قوسی به بدنم دادم، به نقطه‌ای که می‌خواهم بپرم نگاه کردم و شیرجه زدم. 

۱۴۰۱ آبان ۲۲, یکشنبه

 یادم هست اولین باری که صدای مرغ دریایی را شنیدم. خبر نداشتم که هر سال پاییز این همه راه را از سیبری تا دریاچه‌ی مصنوعی لاهیجان طی می‌کنند و تمام پاییز و زمستان آن‌جا می‌مانند. با دیدنشان قلبم به تپش افتاد. زیبایی! بعد از آن، هر سال منتظرشان بودم. غمگین‌ترین روزها کنار دریاچه صدایشان را شنیدم، تنهاترین روزها، آن روز که برف آمد و آب یخ زد، آن روز که تصمیم گرفتیم نمیریم و زندگی کنیم. صدایشان پس زمینه زیباترین تصویرهاییست که از لاهیجان دارم. 
دیروز داشتم از دانشگاه برمی‌گشتم. از ایستگاه قطار که بیرون آمدم تا به اتاق برسم آن‌قدر باد می‌وزید که مجبور شدم گردنم را خم کنم رو به پایین، به سرعت بروم رو به جلو و هوا را بشکافم. یکهو صدای مرغ را شنیدم. از کدام سمت بود؟ نگاه کردم به آسمان اما چیزی ندیدم. آن‌قدر به دریا نزدیک نیستم که کاکایی‌ها این‌جا پرواز کنند. نمی‌دانم. صدا از جا بلندم کرد و درست نشاندم روی یکی از نیمکت‌های کنار دریاچه‌ی لاهیجان. ساعت دوازده ظهر، آب طلایی. 

۱۴۰۱ شهریور ۲, چهارشنبه

 درست یک ماه دیگر مانده تا پرواز. و چقدر این « پرواز» را دوست دارم. آن‌قدر که پرنده را تتو کردم روی ترقوه و روزی چند بار با انگشت‌هایم لمسش می‌کنم تا خیالم راحت باشد که هنوز خواب نیستم.

 این یکی دو ماه دنبال اتاق گشتن و کلافگی محض بود. پیغام فرستادن برای صاحبخانه‌ها و جواب نگرفتن. پول نداشتن. به بن‌بست خوردن. بالاخره چند روز پیش خوابگاهی در بروژ پیدا کردم و از آن روز حس کردم که بار بزرگی ناگهان از روی شانه‌هایم برداشته شد. انگار کسی چند ماه تمام بدنم را محکم فشار می‌داد و یکهو رهایم کرد. شروع کردم به خندیدن و رقصیدن. بروژ؟ چطور باور کنم که قرار است یک سال در این شهر زندگی کنم؟ یعنی بعد از ظهرها از اتاق می‌زنم بیرون و ده دقیقه بعد می‌توانم در کافه‌های کنار رودخانه برای توریست‌های داخل قایق دست تکان بدهم؟ حالا دیگر روزشماری که نه، ثانیه شماری می‌کنم. 

کم کم با اتاق و میزی که این دو سال و نیم بیشتر وقتم را پشتش گذراندم هم خداحافظی می‌کنم. این کلاس‌های آنلاین و حرف زدن با آدم‌های متفاوتی که شاید هیچ وقت در دنیای واقعی باهاشان دوستی نمی‌کردم، بزرگ‌ترین منبع الهام من بود. چه رازها شنیدم، گاهی حتی صدای خرد شدن استخوان‌هایم از خستگی را می‌شنیدم اما لحظه‌های شادی محض هم بود. خبرهای خوب و بدمان برای هم. آن روز که بچه‌ی فا سقط شد و خبر بارداری دوباره و حتی تولد بچه‌اش، سا که خانه و کار پیدا کرد و ماشین خرید، می که ازدواج کرد و رفت ترکیه و درخواست اقامتش رد شد، ر که همیشه خسته بود اما کار می‌کرد و درس می‌خواند و به من می‌گفت از آن خراب شده بیا بیرون، تو باید دنیا را ببینی. صبح‌های زود ما، آخر شب‌های کانادا. ناز که زد زیر گریه چون بعد از ده سال هنوز حرف‌های ساده را نمی‌فهمید و تحقیر می‌شد. و همه این آدم‌ها با من مهربان بودند. چرا؟ هیچ کدامشان آزارم ندادند،‌ فقط تشویقم کردند و حالم برایشان مهم بود و حالا هم از رفتنم خوشحالند. 

۱۴۰۱ مرداد ۳, دوشنبه

 فکر کنم درست یک روز بعد از آخرین یادداشتم، خبر آمد و زندگی‌ام را دگرگون کرد. واکنشم مثل همیشه گریه بود و دست‌هام می‌لرزید. همان       چند روز قبلش داشتم فکر می‌کردم که «چیزها» کاملا برایم بی‌معنی‌ شده‌اند. گریه می‌کردم که زندگی نمی‌تواند همین طور بی‌هیجان و کرخت پیش برود. حالا اما هر بار می‌خواهد بی‌انگیزه شوم به خودم می‌گویم لااقل این دو سال را هم زندگی کن و بعدش هر گهی خواستی بخور. مرضیه درست می‌گوید که احساسات ما همیشه ترکیبی از چند حس است. که اگر در لحظه‌ای فقط یک حس داری، یعنی که خودت را خوب نمی‌شناسی یا از عمق احساساتت بی‌خبری. من؟ فقط دارم تلاش می‌کنم بین حس هیجان و اضطراب رفتن و دیدن و کشف کردن و غم و نگرانی زندگی و عشقی که باید رها کنم تعادل را برقرار کنم. فقط شیطان می‌داند که چقدر طول کشید تا بتوانم برسم به جایی که حالا هستم. میانه‌ی الاکنگم ایستاده‌ام انگار. گاهی می‌روم به یک سمت، دوباره خودم را می‌کشم بالا و با دست‌های باز و یک پا این‌ور و یک پا آن‌ور، به رو به رو نگاه می‌کنم و لبخند رضایت می‌زنم برای آن‌هایی که دارند از پایین تماشایم می‌کنند. دروغ نگویم از خودم خوشم آمد. از اینکه دیگران تحسینم کردند. به خودم قول داده بودم که امسال سال آخر باشد و همین هم شد. دیگر نه توان کار کردن را داشتم و نه اصلن می‌توانستم نفس بکشم در این فضا.

۱۴۰۰ اسفند ۱۸, چهارشنبه



به من گفت تو همیشه ساده می‌نویسی و همیشه از احساسات حرف می‌زنی. از خوشحالی‌ها و ناراحتی‌هات. از همان روز       دیدم چقدر درست است این حرف. که دائم دنبال تغییر این حالم. خیلی هم عجیب است که هیچ وقت نمی‌فهمم دیگران هم همین طور هستند یا نه. مثلاً رضا، دنبال تغییر است. دنبال معنا. دنبال فرار از روزمرگی. من دنبال اینم که توی لحظه‌ای زندگی کنم که همه چیز عالی باشد. شاید برای همین این‌قدر کلافه‌ می‌شوم و مدام به همان یک چیزی فکر می‌کنم که نیست تا خوشحالی‌ام را کامل کند.

به خودم می‌گویم که حق دارم استراحت کنم. که امسال را خیلی سخت گذراندم. در ظاهر، تمام روزها را آرام پشت این میز روی به پنجره گذراندم، با آدم‌ها حرف زدم از صبح تا شب. اما از خودم نه. خودم تمام روز را در دلهره گذراندم. نگرانی از چیزهایی که نیست اما در آینده ممکن است باشد. نگرانی از چیزی که نیست. ذهنم تنبلم بهم می‌گوید خسته‌ای. امسال دو تا آزمون مهم دادی،‌ دو تا اپلای مهم کردی، کتاب ترجمه کردی، رها کن. اما همه‌ی این‌ها چه فایده دارد وقتی چیزی را تغییر ندادم. چقدر از انتظار بیزارم.

زندگی چقدر طولانی است، نه؟! تا این‌جا سی و دو سالش برای من گذشته. سال به سال بدتر از پارسال. پس چطور می‌توانم ادامه بدهم وقتی می‌دانم از اساس از هر چیزی که می‌خواهم دوتر می‌شوم؟

رفتم سراغ کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال. حتی نمی‌دانم که چه جوری کتابی است اما آن‌قدر این روزها به مرگ و معنای هر چیزی که اطرافم هست فکر مي‌کنم که اولین کتابی که با این موضوع دیدم را شروع کردم به خواندن. فکر می‌کنیم با هم ارتباط داریم و حرف می‌زنیم و می‌سازیم اما من احساس می‌کنم که هرگز از خودم حرف نمی‌زنم. اصلا چرا باید بزنم؟

۱۴۰۰ دی ۲۱, سه‌شنبه

 آدم‌ها فکر می‌کنند اگر کسی می‌خواهد خودش را بکشد، حتما باید آنقدر جسور باشد که حرفش را نزند. فقط عمل کند. چقدر این فکر ابلهانه‌ست. کسی هم اگر می‌گوید که می‌خواهد خودش را بکشد، لابد دنبال توجه است. این دیگر از قبلی هم ابلهانه‌‌تر است. 

چند روز پیش، صاد گفته بوده که می‌خواهد در روز تولدش خودش را بکشد. آن روز من کافه نبودم. ز به من زنگ زد و گفت باید یک کاری بکنیم. نکند واقعا خودش را بکشد! بچه‌ها خندیدند که:« نه بابا! ما عادت کرده‌‌ایم به این‌ حرف‌هاش. همیشه می‌گه می‌خوام خودم رو بکشم. خب اگر می‌خواهی بکشی، بکش دیگه!». ولی من ترسیدم. شبیه تماشاگرانی بودند که از پایین پل داد می‌زنند بپر! بپر! 

ترسیدم چون من صاد را خوب می‌فهمم. خیلی وقت است. فکر خودکشی با تو زندگی می‌کند. تصمیم لحظه‌ای نیست و نمی‌فهمم که چرا دیگران نمی‌خواهند چیزی ازش بشنوند. حرفی اگر بزنی، یا بزدلی یا جنده‌ی توجه یا از این حرف‌های صد من یک غاز می‌شنوی که تو چی‌ات کم است و ورزش کن و بچه بیاور. 

امروز صبح، چایی را ریختم و رفتم به اتاقم. نور آفتاب، کج افتاده بود روی میز. شبیه همه‌ی ۹ صبح‌های زمستان. خودم را در آینه نگاه کردم. دست کشیدم به موهایم. نشستم روی صندلی. اما در همان لحظه‌ی آرام و بی‌نقص، دلم خواست که نباشم. می‌دانی؟ همین میل به نبودن است که در لحظه همه چیز را برایت از معنا خالی می‌کند. ددلاین دانشگاه، درد مزمن کمر و گردنت، وقت دندانپزشکی عصر و حتی ذوق رسیدن آخر هفته و دیدن دوستانت. همه‌‌چیز پوچ می‌شود و من چقدر از این کلمه‌ی پوچ با آن همه نقطه‌ و انحنا خوشم می‌‌آید. همین. دیگر تو می‌مانی و سه ساعت سکوت اتاق و چایی که سرد می‌شود. 



۱۴۰۰ آذر ۲۲, دوشنبه

 کار‌هایی که الآن دارم می‌کنم، خوشگذرونی مدام، دائم جشن و نوشیدن و رقصیدن، طبیعتا باید دلخوشی ده سال پیش من بود. پس آن روزها چه کار می‌کردم؟ چرا انقدر آن روزها تلخ و پراسترس و تنها بودم؟ آدم‌های هم سن و سال من، دغدغه‌های سی سالگی و آینده، الآن برایم بی‌معنی‌اند. و حالا مغز سرزنشگرم نمی‌گذارد آنی باشم که می‌خواهم.

۱۴۰۰ آذر ۳, چهارشنبه

چطور می‌توانم آن روز که مریم آمده بود خانه‌ی مامان را فراموش کنم؟ چقدر نحیف و مظلوم شده بود!در گیرودار طلاق بود و اتفاقات بد، پشت سر هم برایش چیده شده بودند. ما هم رفته بودیم تهران، روز آخرسفرمان  بود و داشتم وسایل را جمع می‌کردیم که برگردیم. روی تخت من، نشسته بود و به جنب و جوش ما نگاه می‌کرد. می‌دانستم که عاشق لاهیجان است. عاشق زندگی در این‌جا. در آن لحظه، که برایم یکی از غمگین‌ترهای این جهان بود، زندگی ما در نظر او حسرت برانگیز بود انگار. همه چیز کامل بود. خنده و شادی بود،خانواده و حمایت، خانه و ماشین و پول، و زندگی‌ای که روی روال بود. چه غم و حسرتی در آن لحظه توی چشم‌هایش جمع شده بود. و منی که داشتم وسایل را جمع و جور می‌کردم و چمدان‌ را می‌بستم، گاهی فقط شاید برای آرام کردن خودم کنارش می‌نشستم روی تخت و فقط آه می‌کشیدم. که تظاهر کنم من هم غمگینم. چه لحظه‌ی پوچی بود. 

حالا انگار خودم نشسته‌ام روی همان تخت، جای مریم. زل زده‌ام به زندگی دیگران. به تکاپو و تغییری که جایش در زندگی خودم خالی است. هر تغییری در زندگی هر کسی آن‌قدر خشمگینم می‌کند که در لحظه از زندگی خودم بیزار می‌شوم. از تغییری که اتفاق نمی‌افتد. از رمق و ذوقی که نیست. از آینده‌ای که آن‌قدر دور به نظر می‌رسد که فکر نمی‌کنم هرگز دیدنش را ببینم. 

هر روزی که می‌گذرد با خودم فکر می‌کنم امروز با دیروز چه تفاوتی داشت؟ اصلا این یک ماه، این یک سال، این ده سالی که گذشت چه لذتی بردم از زندگی. می‌توانم بگویم می‌ارزید؟ اگر تمام این سال‌ها را هم از زندگی‌ام بردارند چیزی برایم تغییر نمی‌کند،‌چه بسا بهتر هم بشود. 

۱۳۹۸ اسفند ۱۱, یکشنبه


ده روزی هست که در خانه حبس شده‌ایم. روزهای آخر سال است و انگار که همه‌مان به این تعطیلی نیاز داشتیم. غر می‌زنیم که پول در نمی‌آید،‌خسته شدیم،‌کلافه شدیم، کارها عقب افتاد، اما در نهایت از ته دل خوشحالم برای این تعطیلات. و قرار هم نیست به این زودی‌ها تمام شود. بیست روز تا پایان سال مانده و با تعطیلات عید می‌شود یک ماه دیگر که باید در خانه بمانیم. خیالم راحت است که پول در حسابمان هست و باقی چیزها دیگر مهم نیست. صبح‌ها تا هر وقت بخواهیم می خوابیم، روزها آشپزی و درس و کمی کلاس آنلاین و شب‌ هم که بساط فیلم و چای و سیگار به راه هست. همین که می‌دانم دیگران هم در همین اوضاعند آرامم می‌کند. سمی که تازه کار و بار کافه را راه انداخته بود در رشت، دیشب می‌گفت شده‌ام شبیه سربازی که فقط در حال زندگی می‌کند. فقط مجبورم که در لحظه باشم. درست هم می‌گفت. اما حس می‌کنم انگار یک جایی،‌ در اعماق ذهنمان از این جنگ همیشگی با زندگی لذت می‌بریم. انگار بعد از هر آشوب خوشحالیم که جان سالم به در بردیم. خوشحالیم که هر چه داشتیم دود شد اما هنوز روی پایمان ایستاده‌ایم. دنبال خبرهای بد و بدتریم. اگر بگویند فقط چند نفر از کرونا مردند، می‌گوییم دروغ است. آن خبری را بیشتر دوست داریم که بگوید وضعیت قرمز است. بگوید گورهای دسته جمعی را کنده‌‌اند و آن‌وقت ما می‌مانیم و جنگ برای خاک نشدن.
می‌خواستم مدارکم را بفرستم برای اپلای دوره‌ی بلک. می‌دانستم که تا بیست و هفت فوریه وقت دارم و مغر دیوانه‌ام فکر می‌کرد بیست و هفت فوریه یعنی هفده اسفند. وقتی داشتم انگیزه نامه‌ام را می‌نوشتم یکهو چشمم خورد به تاریخ که بیست و هفت فوریه بود. گریه‌ام گفت. داشتم به خودم می‌گفتم انقدر درگیر کار و روزمره‌ی مزخرف شدم که فراموش کردم رویایی دارم. همین رویای یک ماهه‌ای که به زندگی‌ام و خواب‌هایم معنا می‌دهد. سالار آرامم کرد. گفت نامه بزن و بگو با تاخیر می‌فرستی. خوب شد که بود. با چشم‌های اشکی ایمیل زدم. پرونده را با تاخیر فرستادم. توی دلم می‌گفتم اگر چیزی را بخواهم کسی نمی‌تواند جلویم را بگیرد. این جمله‌های انگیزشی مزخرفی که گاهی هم مغر را گول می‌زنند انگار واقعا. دیروز الهه گفت که از سفارت نامه زده‌اند و مهلت را تمدید کرده‌اند. مرسی کرونا:)

۱۳۹۸ بهمن ۱۳, یکشنبه

بعضی روزها هم این طوری است که چشم‌هایت را باز می‌کنی، حتی به ساعت نگاه نمی‌کنی چون می‌دانی که نمی‌خواهی از جایت بلند شوی. نمی‌خواهی زندگی کنی. مدام غلت می‌خوری. نزدیکی‌های ظهر بلند می‌شوی. پیغام‌ها را جواب می‌دی. قهوه‌ات را می‌نوشی. سیگارت را می‌کشی. به در و دیوار نگاه می‌کنی و باز مبهوتی. حتی نمی‌فهمی که چرا هستی. چه می‌خواهی. حتی نمی‌توانی تحمل کنی که یک روز دیگر را باید به شب برسانی. دارم از روزهای سیاهی حرف می‌زنم که کم نیستند. از اعماق چاه نمی‌دانم‌ها. 

۱۳۹۸ بهمن ۱۲, شنبه

دوازده بهمن ۹۸



وقتی شروع می‌کنم به نوشتن یعنی بی‌پناه‌ترینم. بی سلاح‌ترین.
نه اینکه بی‌پناه‌ترین آدم روی زمین باشم. که در این روزهای درد و رنج نمی‌دانم کی بی‌پناه‌تر است. اما خودم را می‌دانم که بی‌پناه‌ترین حالت خودم هستم. وقتی یکهو یه خودت می‌آیی و می‌بینی تنهایی و هر بی‌دفاع. شاید همین چند ساعت پیش داشتی به این فکر می‌کردی که به، چقدر شجاع و خودساخته شده‌ام من، چه چیزها که تجربه نکردم و یکهو نمی‌دانم اصلا چه می‌شود که فکر می‌کنم ای وای! چند ثانیه دیگر کامل می‌شکنم. انگار زیر فشار بی‌نهایت کج شده‌ام و فقط یک لحظه، یک حرکت یا یک تصمیم می‌تواند کامل نابودم کند.
تنها شده‌ام. خیلی زیاد.
این روزها بودنم برای کسی مهم نیست. انگار من هستم همان طور که باید باشم. همان طور که آب هست. همه می‌پرسند خوبی؟ و همین. کسی چه خبر دارد از این دیگی که دارد در مغزم می‌جوشد؟ روزهای بسیار تمام طناب‌های وابستگی را یکی یکی پاره کردم تا بشوم آن چیزی که حالا هستم. و حالا چیزی که از من مانده جسمی است که هست. که سعی می‌کند نگران و عاشق و زنده باشد. نیست اما. خودش خوب می‌داند که زنده نیست.
آخر کدام آدم زنده‌ای وقتی مي‌شوند که ویروس جدید چند روزه از پا می‌اندازد و می‌کشد، ته دلش می‌گوید ای کاش من این طور بمیرم؟ کدام آدمی خودش را اینقدر آماده‌ی مرگ می‌داند که من؟ کدام آدمی از تماشای امید داشتن و خوشحال بودن دیگران حرص می‌خورد مثل من؟ امروز صبح وقتی عکس پ و سگش را دیدم از کوره در رفتم. چرا؟ خودم خوب می‌دانم. دوست ندارم ببینم زندگی آدم‌های دیگر قشنگ و شاد است در حالی که ما فقط نفس می‌کشیم و سیگار. می‌دانم که زندگی آن‌ها هم آن چیزی نیست که من بخواهم اما طاقت تماشای شادی دیگران را ندارم دیگر. می‌خواهم همه بدبخت‌های جهان را دور خودم جمع کنم تا شاید آرام بگیرم.
دلم برای خودم می‌سوزد. برای همه‌ی روزهای خالی از هیچی که می‌گذرند و دلم می‌خواهد هر چه زودتر فقط بگذرند. می‌دانم که در انتهای این مسیر چیزی نیست. اما دلم می‌خواهد به مرگ نزدیک‌تر شوم. همین.



۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه

 

هنوز هم نمی‌دانم وقتی حرف زدن و نوشتن می‌توانم این همه از ترس‌ها و دل‌مشغولی‌های آدم کم کند، چرا می‌گویند خواب بدت را تعریف نکن؟ از این جمله خوشم نمی‌آید. وقتی خواب بد دیده‌ام تنها چیزی که می‌تواند آرامم کند حرف زدن است. وقتی شروع می‌کنم به تعریف کردن خوابی ترسناکم، خودم خنده‌ام می‌گیرد و انگار تمام آن ظاهر ترسناک و هول انگیز مثل برف روی شیشه بعد از روشن کردن بخاری، آب می‌شود و می‌ریزد پایین. 

اگر دلیلی برای حرف نزدن از خواب‌های بد وجود داشته باشد دو تا چیز است. یکی اینکه خواب‌های بد معمولا نشان‌دهنده‌ی بزرگ‌ترین ترس‌هایم آدمند. و توصیه می‌کنند که خوابت را تعریف نکنی تا ترس‌هایت را پیش همه فاش نکنی. و یکی دیگر اینکه خواب‌های بد می‌توانند گاهی نشان دهنده‌ی نیت بدی باشند که پس ذهنت خانه کرده و حالا موقع خواب، ذهن در ناخودآگاه به سراغشان رفته. 

دلیلش هر چه هست من نه برای خاطر کم کردن ترسم، بلکه برای ثبت شده این خواب می‌خوام بنویسمش. چه ترسم‌هایم را نشان دهد چه نیت‌های بد ذهنم را.

 

توی صفحه‌ی اینستاگرام علی، می‌بینم که یک سری عکس گذاشته با عنوان روزهای آخر زندگی مادر. مادر یعنی مادر عذرا. مادر ما. عکس‌ها عجیبند. تصویر بدن لختش لبه‌ی پنجره‌ی بزرگ خانه‌ی نظام آباد که عاشقش بودم. همان پنجره‌ای صبح‌ها، سماور را کنارش می‌گذاشتیم و مامان و خاله‌ها، مرباهای و کره و عسل را از لای همین پنجره از حیاط می‌دادند دست مادر که نشسته بود توی اتاق و ما می‌چیدیمشان روی سفره. باقی عکس‌ها را یادم نیست. فقط می‌دانم که نگاهشان کردم و یکدفعه فهمیدم که مادر مرده. مادر مرده و من خبر نداشتم. بقیه هم کنارم نشسته‌اند. گریه‌ام می‌گیرد و می‌گویم مادر مرده؟ مگر می‌شود مادر مرده باشد و من خبر نداشته باشم؟ آخ که گریه ... درست بود. مادر مرده بود. 


من چرا خبر نداشتم؟ من توی بیمارستان بستری بودم. انگار من یک ماهی در بیمارستان بودم و خودم خبر نداشتم. چرا؟ عمل کردم. نمی‌دانم چه عملی. یادم هست که دیدم بخیه‌ای روی بدنم نیست. اما عمل کرده بودم. و اعضای بدن مادر را به بدن من پیوند داده بودند.

مادر را کشته بودند. ترسناک نیست؟ از دکتر خواسته بودند تا آمپولی بدهد که مادر را بکشد. فکر کرده بودند بهتر است مادر را بکشند تا بتوانند از اعضای بدنش برای زنده نگه داشتن من استفاده کنند. 


گفتم که. روایت‌ کردن خوابی که تمام روز ذهنت را به خودش مشغول کرده، سایه‌ی هراسش را از بین مي‌برد. اما هنوز هم آن همه گریه و غم برای کشته شدن مادر به خاطر من یادم نمی‌رود. 


کاش فردا بهش زنگ بزنم. چقدر تنهاست. 


 

 











۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

   همه‌مان، در یک قرارداد نانوشته با مامان، عهد بستیم که خبرهای بد را به ال نگوییم. حالا چرا؟ چون دور است. هنوز هم نمی دانم چرا آدم دور را باید بی خبر از همه چیز نگه داشت، اما مامان فکر می‌کند بی‌فایده است به کسی که نیست، بگویی مثلا دایی مرد. چون بیخود حرص می‌خورد. هرچند که تجربۀ این چند ماه دوری از مرکز اتفاقات، کاملاً برعکسش را بهم ثابت کرد. وقتی دوری، فقط خبر را می‌شنوی، چون بعد از قطع کردن تلفن، کسی دیگر از آن اتفاق حرف نمی زند، ناخودآگاه فراموشش می‌کنی و تا تلفن بعدی حتی بهش فکر هم نمی‌کنی. ما قبول کردیم که به ال چیزی نگوییم. نگوییم دایی مرد، خاله مریم مرد، مادر بیمارستان است یا حال سمیه خوب نیست و باید استراحت کند. حتی قبول کردیم که از حال خودمان هم چیزی نگوییم. نگوییم بی‌حوصله‌ام حتی. چون دور است. بیخود حرص می‌خورد. هربار تلفن می‌زنیم فقط می‌خندیم. از آب و هوا می‌گوییم. از خوشی‌ها اگر باشد. من به ال نگفته بودم که حالم خوش نیست. که چقدر کلافه‌ام و چقدر اوضاع به هم ریخته. نگفته بودم که نگاه که بکنی، انگار همه چیز مرتب است، اما مثل وقتی که قرار است مهمان بیاید، همۀ ظرف‌ها و رخت چرک‌ها را چپانده‌ام توی کمدی، کابینتی، جایی. امروز بهم زنگ زد و گفت دیشب خوابم را دیده که گریه می‌کردم. خیلی گریه می‌کردم. نگرانم شده بود. شاید اگر اینجا بود بغضم را می‌دید و ناچارم می‌کرد رخت‌ها و ظرف‌های کثیف را نشانش بدهم، اما من سکوت کردم. گفتم بد به دلت راه نده. تعبیر گریه در خواب شادیه. نمی‌دانم این مزخرف را از کجا در آوردم و گفتم، اما هرچه بود، خیالش را راحت کردم. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۳, شنبه

یک نسخه از کتاب را، گذاشتم توی پاکت و آماده‌اش کردم برای هدیه دادن به آدمی که در تمام زندگی‌ام ازش متنفر بودم. عجیب نیست؟ تنفر شاید سطحی‌ترین کلمه‌ای باشد که می‌توانم برای بیان نفرتم به او به کار ببرم. همیشه دلم می‌خواست روزی آن‌قدر قدرت داشته باشم که بتوانم بکشمش و خودم را از شر تمام آن کابوس‌های بیداری خلاص کنم. همیشه از لحن صدایش از پشت تلفن، از آن بود و نبودهایش بیزار بودم. و چرا؟ چون نمی‌شناختمش. چون کسی با من از این آدم حرف نزده بود. در هاله‌ای از تاریکی و نور، بود و نبود. اما یک روزی،‌ یکی از همان روزهایی که تصمیم گرفته بودم در صلح باشم با خودم و جهانم، دیدم که دارم باهاش حرف می‌زنم. دیدم که آن آدمی که همیشه سایه‌ی شومش را پشت سرم حس می‌کردم، بکدفعه شده‌ است حامی‌ام در زندگی، شاید بهتر است بگویم همیشه بوده است حامی‌ام در زندگی. و همین طور در حیرتم. که چطور حالا بعد از این همه سال نفرت و خشم، انگار خوشحال‌ترین است در جهان به خاطر چاپ کتابم، و من اولین نسخه را در پاکتی زیبا برای او کنار گذاشته‌ام. عجیب نیست؟ عجیب نیست که احساساتم چطور می‌تواند نوسان داشته باشد؟ ترسناک نیست؟ ترسناک نیست که همین آدم‌هایی که حالا این همه عاشقشانم روزی بشوند آن کسی که دلم مرگشان را بخواهد؟ ترسناک است. به کدام احساسم اعتماد کنم؟ کدام حقیقت دارد؟ 

۱۳۹۵ بهمن ۲۱, پنجشنبه

 

    فکر می‌کنم برای موفق شدن در آزمون‌هایی مثل دلف و آیلتس، بیشتر از دانش زبانی، خودشناسی است که مهم است. چرا؟ گاهی وقتی معلم در مورد خودم ازم سوال می‌پرسد، آنقدر غرق خاطرات و فکرها و جواب به سوالات ذهنم می‌شوم که اصلا فراموش می‌کنم جواب سوال را بدهم. و جالب است که معمولا به جواب این سوال‌ها فکر نکرده‌ام. این مواقع معمولا معلم راه حل سخت‌تری را پیش‌نهاد می‌دهد و می‌گوید دروغ بگو. بگذریم که خودم هم معمولا در جایگاه معلم همین پیشنهاد را می‌دهم. مثلا وقتی می‌گویم بهترین مسافرتت کدام بوده چطور می‌توانم به شاگردم بفهمانم که واقعا برای من مهم نیست که بهترین مسافرتت را کجا گذرانده‌ای؟ همین آخر سفرت را انتخاب کن و بگو این بهترین من بوده. اما وقتی نوبت به خودم می‌رسد، از پس دروغ گفتن برنمی‌آیم. بگذریم. یکی از همین روزها هم معلم از من پرسید که بزرگ‌ترین ترس زندگی‌ات چیست؟ و واقعا انتظار داشت بتوانم در همان لحظه جوابش را بدهم؟ می‌توانستم بگویم حشره، مرگ یا کوری. از همین جواب‌هایی که آدم باید این جور وقت‌ها توی جیبش داشته باشد و سریع بگذارد روی میز. اما نمی‌خواستم. چون دروغ بود و از پس دروغ برنمی‌آیم. گفتم باید فکر کنم. به همین مسخرگی. 
     اما یادم رفت. مثل همه‌ی وعده‌های بی‌اهمیت دیگر یادم رفت که به خودم فکر کنم تا اینکه یک روز که هوس کرده بودم به آهنگ‌های خوب زندگی‌ام گوش کنم، هر چه کامپیوترم را زیر و رو کردم پیداشان نکردم. هارد اکسترنال را گشتم، نبود. لپ تاپ سین را هرچند که ناامیدانه، گشتم. حتی احساس کردم که یک جست و جوی ساده کمکم نمی‌کند و ممکن است فایل‌ها اسم خودشان را عوض کرده باشند و گوشه‌ی یک پوشه‌ی دیگر جا خوش کرده باشند. خیال خام! فهمیده بودم که بعد از سوختن لپ تاپ و آن نقل و انتقالات طولانی به کامپیوتر تازه، چیزهایی از دست رفته است. این ماجرای چند دقیقه‌ای، به حدی کلافه‌ام کرد که دلم نمی‌خواست دیگر صدای هیچ موزیکی را بشنوم. می‌دانم که می‌توانستم خیلی آسان دوباره آن فایل‌ها را پیدا کنم اما من، آن فایل موزیک را آسان به دست نیاورده بودم. هر کدامشان برای من یادگار یک خاطره، یک رفاقت یا یک دوران بودند. 
     احساس کردم آن جنس کلافگی را خیلی وقت بود که تجربه نکرده بودم، کلافگی بعد از «از دست دادن». فکر کردم چقدر دارم شب‌ها کابوس از دست دادن آدم‌ها را می‌بینم. هر شب. هر شب. کابوس گم کردن چیزهایی که دوستان‌شان دارم، کابوس محو شدن فایل‌ها ترجمه شده. دیدم چقدر چنگ انداخته‌ام به چیزهایی بیخود و بی‌جهت فقط برای اینکه نمی‌دانستم بعد از آن باید چه کار کنم. رابطه‌ها،آدم‌ها، خاطرات، جاها. سخت است که آدم بخواهد موقع آزمون در جواب این سوال که بزرگ‌ترین ترس زند‌گی‌ات چیست بگوید من از « از دست دادن» می‌ترسم، اما خب چه می‌شود کرد؟ از پس دروغ برنمی‌آیم. 

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...