فکر کنم درست یک روز بعد از آخرین یادداشتم، خبر آمد و زندگیام را دگرگون کرد. واکنشم مثل همیشه گریه بود و دستهام میلرزید. همان چند روز قبلش داشتم فکر میکردم که «چیزها» کاملا برایم بیمعنی شدهاند. گریه میکردم که زندگی نمیتواند همین طور بیهیجان و کرخت پیش برود. حالا اما هر بار میخواهد بیانگیزه شوم به خودم میگویم لااقل این دو سال را هم زندگی کن و بعدش هر گهی خواستی بخور. مرضیه درست میگوید که احساسات ما همیشه ترکیبی از چند حس است. که اگر در لحظهای فقط یک حس داری، یعنی که خودت را خوب نمیشناسی یا از عمق احساساتت بیخبری. من؟ فقط دارم تلاش میکنم بین حس هیجان و اضطراب رفتن و دیدن و کشف کردن و غم و نگرانی زندگی و عشقی که باید رها کنم تعادل را برقرار کنم. فقط شیطان میداند که چقدر طول کشید تا بتوانم برسم به جایی که حالا هستم. میانهی الاکنگم ایستادهام انگار. گاهی میروم به یک سمت، دوباره خودم را میکشم بالا و با دستهای باز و یک پا اینور و یک پا آنور، به رو به رو نگاه میکنم و لبخند رضایت میزنم برای آنهایی که دارند از پایین تماشایم میکنند. دروغ نگویم از خودم خوشم آمد. از اینکه دیگران تحسینم کردند. به خودم قول داده بودم که امسال سال آخر باشد و همین هم شد. دیگر نه توان کار کردن را داشتم و نه اصلن میتوانستم نفس بکشم در این فضا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر