درست یک ماه دیگر مانده تا پرواز. و چقدر این « پرواز» را دوست دارم. آنقدر که پرنده را تتو کردم روی ترقوه و روزی چند بار با انگشتهایم لمسش میکنم تا خیالم راحت باشد که هنوز خواب نیستم.
این یکی دو ماه دنبال اتاق گشتن و کلافگی محض بود. پیغام فرستادن برای صاحبخانهها و جواب نگرفتن. پول نداشتن. به بنبست خوردن. بالاخره چند روز پیش خوابگاهی در بروژ پیدا کردم و از آن روز حس کردم که بار بزرگی ناگهان از روی شانههایم برداشته شد. انگار کسی چند ماه تمام بدنم را محکم فشار میداد و یکهو رهایم کرد. شروع کردم به خندیدن و رقصیدن. بروژ؟ چطور باور کنم که قرار است یک سال در این شهر زندگی کنم؟ یعنی بعد از ظهرها از اتاق میزنم بیرون و ده دقیقه بعد میتوانم در کافههای کنار رودخانه برای توریستهای داخل قایق دست تکان بدهم؟ حالا دیگر روزشماری که نه، ثانیه شماری میکنم.
کم کم با اتاق و میزی که این دو سال و نیم بیشتر وقتم را پشتش گذراندم هم خداحافظی میکنم. این کلاسهای آنلاین و حرف زدن با آدمهای متفاوتی که شاید هیچ وقت در دنیای واقعی باهاشان دوستی نمیکردم، بزرگترین منبع الهام من بود. چه رازها شنیدم، گاهی حتی صدای خرد شدن استخوانهایم از خستگی را میشنیدم اما لحظههای شادی محض هم بود. خبرهای خوب و بدمان برای هم. آن روز که بچهی فا سقط شد و خبر بارداری دوباره و حتی تولد بچهاش، سا که خانه و کار پیدا کرد و ماشین خرید، می که ازدواج کرد و رفت ترکیه و درخواست اقامتش رد شد، ر که همیشه خسته بود اما کار میکرد و درس میخواند و به من میگفت از آن خراب شده بیا بیرون، تو باید دنیا را ببینی. صبحهای زود ما، آخر شبهای کانادا. ناز که زد زیر گریه چون بعد از ده سال هنوز حرفهای ساده را نمیفهمید و تحقیر میشد. و همه این آدمها با من مهربان بودند. چرا؟ هیچ کدامشان آزارم ندادند، فقط تشویقم کردند و حالم برایشان مهم بود و حالا هم از رفتنم خوشحالند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر