یادم هست اولین باری که صدای مرغ دریایی را شنیدم. خبر نداشتم که هر سال پاییز این همه راه را از سیبری تا دریاچهی مصنوعی لاهیجان طی میکنند و تمام پاییز و زمستان آنجا میمانند. با دیدنشان قلبم به تپش افتاد. زیبایی! بعد از آن، هر سال منتظرشان بودم. غمگینترین روزها کنار دریاچه صدایشان را شنیدم، تنهاترین روزها، آن روز که برف آمد و آب یخ زد، آن روز که تصمیم گرفتیم نمیریم و زندگی کنیم. صدایشان پس زمینه زیباترین تصویرهاییست که از لاهیجان دارم.
دیروز داشتم از دانشگاه برمیگشتم. از ایستگاه قطار که بیرون آمدم تا به اتاق برسم آنقدر باد میوزید که مجبور شدم گردنم را خم کنم رو به پایین، به سرعت بروم رو به جلو و هوا را بشکافم. یکهو صدای مرغ را شنیدم. از کدام سمت بود؟ نگاه کردم به آسمان اما چیزی ندیدم. آنقدر به دریا نزدیک نیستم که کاکاییها اینجا پرواز کنند. نمیدانم. صدا از جا بلندم کرد و درست نشاندم روی یکی از نیمکتهای کنار دریاچهی لاهیجان. ساعت دوازده ظهر، آب طلایی.
دیروز داشتم از دانشگاه برمیگشتم. از ایستگاه قطار که بیرون آمدم تا به اتاق برسم آنقدر باد میوزید که مجبور شدم گردنم را خم کنم رو به پایین، به سرعت بروم رو به جلو و هوا را بشکافم. یکهو صدای مرغ را شنیدم. از کدام سمت بود؟ نگاه کردم به آسمان اما چیزی ندیدم. آنقدر به دریا نزدیک نیستم که کاکاییها اینجا پرواز کنند. نمیدانم. صدا از جا بلندم کرد و درست نشاندم روی یکی از نیمکتهای کنار دریاچهی لاهیجان. ساعت دوازده ظهر، آب طلایی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر