۱۴۰۱ دی ۲۲, پنجشنبه

 روی میز پر شده از شکلات و بیسکوییت و لیوان و کاغد. طوری استرس گرفتم که انگار اگر این گزارش‌ها را ننویسم و به موقع تحویل ندهم دنیا به آخر می‌رسد. صبح که بیدار می‌شوم به خودم می‌گویم تا آخر شب کلی وقت داری، به همه کارها می‌رسی. تمام روز دارم خودم را آرام می‌کنم. هر می‌روم بیرون سیگار و سیگار تا شاید آرام‌تر بشوم. چه مرگم است اصلا؟ هر ایمیلی که می‌رسد استرسم را بیشتر می‌کند. حتی دیگر نمی‌توانم بفهمم تا کجا این دلهره طبیعی است. فایل‌ها را روی کامپیوتر باز کرده‌ام و نمی‌دانم با این حجم از اطلاعات چه کار کنم و چطور برایشان گزارش بنویسم. بیرون از این اتاق،‌ می‌روم توی اسپاتی که اگمن پیدا کرده سیگار می‌کشم، سوراخی بین دیوار و پنجره‌های پشت سر هم که باد نمی‌آید و باران خیست نمی‌کند. آن‌جا که هستم همه چیز در ذهنم ساده می‌شود. باز پشت میز که می‌نشینم هزاران فکر می‌آید سراغم. فکر اینکه چرا اینترنت این‌طور به گا رفت و همه چیز را به هم ریخت. بهتر نبود توی این اوضاع کنار هم می‌بودیم؟ چرا بابا باید توی این اوضاع از درخت می‌افتاد پایین؟ چرا نمی‌توانم لااقل به مامان زنگ بزنم؟ چرا انقدر تنها ماند؟ یعنی می‌رسم پروژه‌ها را تحویل بدهم؟ وقتی می‌دانم یک هفته دیگر همه چیز تمام می‌شود چرا باید انقدر به خودم سخت بگیرم؟ شاید همه این‌ها برای این است که برای همه‌‌ی این کارها خیلی تنهام. کاش همه چیز را آرام پیش ببرم، اگر استرس داشته باشم حتی نمی‌توانم کار کنم. تمام انرژی‌ام صرف آرام کردن خودم و سیگار کشیدن و حرف زدن می‌شود.  

۱۴۰۱ دی ۷, چهارشنبه

 اینستاگرام را باز می‌کنی، تصور پدر کیان را می‌بینی که پسر کوچکش را بغل کرده، روی تخت بیمارستان خوابیده و داره ویدیو مراسم چهل کیان را تماشا می‌کند و اشک می‌ریزد. پدری که بدنش هنوز از زخم‌های گلوله درد می‌کشد. ویران کننده‌تر از این؟
چند ساعت بعد ویدیو محمد مرادی را می‌بینی. این طور شروع می‌شود: این یک ویدیو برای خودکشی من است. می‌توانی تصور کنی که دور از ایران، زیر سیل اخباری که به دستش می‌رسد چطور مستاصل شده، عاشق تاریخ و نوشتن بود، جانش را برای ایران می‌دهد. می‌گوید وقتی شما این ویدیو را می‌بینید من دیگر زنده نیستم. 
چطور می‌شود این دردها را کشید و همچنان به زندگی ادامه داد؟ چطور می‌شود از روی پل رد شد و به بیهودگی زندگی فکر نکرد؟ 

  تمام این مرثیه‌‌خوانی‌های ذهنی برای فرار از دنیایی‌ست که دوستش ندارم .        یادم آمد که سال‌ها پیش سین بهم گفته بود م...