روی میز پر شده از شکلات و بیسکوییت و لیوان و کاغد. طوری استرس گرفتم که انگار اگر این گزارشها را ننویسم و به موقع تحویل ندهم دنیا به آخر میرسد. صبح که بیدار میشوم به خودم میگویم تا آخر شب کلی وقت داری، به همه کارها میرسی. تمام روز دارم خودم را آرام میکنم. هر میروم بیرون سیگار و سیگار تا شاید آرامتر بشوم. چه مرگم است اصلا؟ هر ایمیلی که میرسد استرسم را بیشتر میکند. حتی دیگر نمیتوانم بفهمم تا کجا این دلهره طبیعی است. فایلها را روی کامپیوتر باز کردهام و نمیدانم با این حجم از اطلاعات چه کار کنم و چطور برایشان گزارش بنویسم. بیرون از این اتاق، میروم توی اسپاتی که اگمن پیدا کرده سیگار میکشم، سوراخی بین دیوار و پنجرههای پشت سر هم که باد نمیآید و باران خیست نمیکند. آنجا که هستم همه چیز در ذهنم ساده میشود. باز پشت میز که مینشینم هزاران فکر میآید سراغم. فکر اینکه چرا اینترنت اینطور به گا رفت و همه چیز را به هم ریخت. بهتر نبود توی این اوضاع کنار هم میبودیم؟ چرا بابا باید توی این اوضاع از درخت میافتاد پایین؟ چرا نمیتوانم لااقل به مامان زنگ بزنم؟ چرا انقدر تنها ماند؟ یعنی میرسم پروژهها را تحویل بدهم؟ وقتی میدانم یک هفته دیگر همه چیز تمام میشود چرا باید انقدر به خودم سخت بگیرم؟ شاید همه اینها برای این است که برای همهی این کارها خیلی تنهام. کاش همه چیز را آرام پیش ببرم، اگر استرس داشته باشم حتی نمیتوانم کار کنم. تمام انرژیام صرف آرام کردن خودم و سیگار کشیدن و حرف زدن میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر